پنجشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۸، 18:56

دیروز که خونه خودمون بودیم اقای پف ازمایشتو بردار بریم متخصص داخلی . لازم نبود چون ازمایشمو ب دوستم نشون داده بودم و گف کلسترولت بالاس فقط . رفتیم ی ساعت تو صف نشسیم ۵۰ هم ویزیت دادیم داخل رفتیم و دکتر هم همینو گفت . فقط گفتم زانوم درد میکنه یکم معاینه کرد و برام ام ار آی نوشت  . حالا کی برم اونو انجام بدم خدا داند . 

بعد هم شام رفتیم خونه مامانم و بعد شام برگشتیم . میخواسیم صب بریم دانشگاه ازاد امار بگیریم بعد چون هرچی زنگ میزدیم برنمیداشتن گفتیم شاید تعطیل کردن و نرفتیم . عوضش پ رف اداره و ی درخواس نوشت ک اونا نامه بدن ب اداره کل و اداره کل نامه بده ب دانشگاهم ک ریز نمراتو بفرسه استارا .‌

خلاصه وقتی برگشت خونه گف زود ناهار بخورم برم گردو درس کنم . گف فردا تو هم باید بیای کمک . گفتم من به اندازه سهمم کار کردم گردو درس نمیکنم دستم سیاه میشه مدرسه باید برم تازه سهمم ک بهم ندادین چرا باید بیام درس کنم؟ گفت ن درس نکن بیا برامون غذا بپز . منم از کوره در رفتم گفتم مگه من نوکرتونم . هر وقت منو میبری خونه مادرت باید براتون اشپزی کنم ی غدا پختن مگه چیه مادرت مگه چیکار میکنه ک ی غذا نمیتونه بپزه . بعد هم اضافه کردم شماها یه لطفی بهتون میشه فک میکنید وظیفمونه .. گعت حالا غذا درس کردی چی شد مگه ... گفتم شما واسه من چیکار کردین ک من انقد باید بهتدن خدمت کنم؟ نوکرتون نیستم که . خونه بابام من انقد کار نکردم ک تو خونه شما باید بکنم . نه اونجا میام نه براتون کاری میکنم . حوصله دیدن هیچکدومتون رو هم ندارم . 

بله بنده زهرمو ریختم و شوهرم دیگه حرفی نزد . خودشم سفره رو پهن کرد و غذا رو کشید و اومد دنبالم ک غذا بخوریم ولی من اتقد حرفامو تو دلم نگه داشتم ‌که دیگه از این کاراش خوشحال نمیشم و لبخند نمیزنم احساس تنفر از خانوادش همه وجودمو پر کرده و این تنفر باعث میشه از پ هم متنفر باشم

Noor
© ناخوانا