دارم مث دوره های اولی که این وبو درس کردم خاکستری میشم
احساس تنهایی و غم
دوست دارم ساعتها بشینم و گریه کنم تا خودمو تخلیه کنم .
بعضی وقتا شبا یواش گریه میکنم . وقتایی ک میام تو هال میخوابم بیشتر گریه میکنم .
و وقتایی ک پ میره خونه ننه جونش خیلی بیشتر تر گریه میکنم .در طول روز دو کلمه حرف هم باهم نمیزنیم . من هر روز بیشتر خودمو ازش دور میکنم دارم حس تنفر رو تو خودم تقویت میکنم . هیچ چیز مثبتی ازش دیگه نمیبینم . عوضش هر کاری که میکنه مث مته رو اعصابمه . اب میخوره لیوانو میذاره رو اپن . جوراباشو وقتی میرسه در نمیاره . وقتی میاد تا یه ساعت با لباس رو مبل میشینه . میره تو گوشیش دیگه در نمیاد . وقتی میره حموم گوشیشو میذاره تو لباساش . دست به سیاه سفیدم که جدیدا نمیزنه . منم ادم حسابش نمیکنم و این تنها چیزیه که منو اروم میکنه . همه ی رفتاراش تنفرت انیگز شده برام . دوست دارم یبار هرچی تو دهنم میاد بهش بگم ولی فعلا ک نگفتم .
میدونم تو گوشی عزیزش با فامیلای عزیز تر از جونش دائما در ارتباطه و اونجا بهش خوش میگذره . پیاماشونم نمیذاره تو گوشیش و پاکشون میکنه . خب چند باری نگاه کردم و دیدم که میگم ... مثلا اخرین پیام خودش هست ولی پیام اونا پاک شده .
بنظرم دارم با یه ادم عوضی زندگی میکنم کسی که فقط خانواده اش بران مهمن . میدونید از این نظر یکم مثل همین . درسته ک من کاری برا خانواده ام نکردم ولی هیچوقت وقتی برای سلامتی خانوادم دعا میکنم پ نمیاد تو ذهنم . اون خانواده ی من نیست فقط یه همخونه ی مزخرفه
شاید هفته ی بعد از چیزایی ک امروز نوشتم پشیمون بشم و تنفرم کمرنگ بشه
ولی الان ازش متنفرم