جمعه دوم خرداد ۱۳۹۹، 18:57

 دیروز با داداش  پ و جاریم و بچه هاشون رفتیم بیرون 

پ از چند روز قبل گیر داده بود که با اونا بریم و من گفته بودم نمیام چون حوصله شون رو ندارم و باهاشون به من خوش نمیگذره اما بعد که شب زنگ زدن و پ گفت نمیایم . گفتم چرا نریم ؟ الان میگن کلاس گذاشتم . و گفتم بریم و پ خیلی خوشحال شد .

زنگ زد و رفتیم و اولش تو راه من ساکت بودم و پ هی میخواست منو به حرف بیاره و یکسره حرف میزد . اما بعد که دید حالم خوبه عین قبلش شد لالمونی گرفته بود.

خلاصه رفتیم ییلاق و واقعا هم خوش گذشت ‌ جاریم یکم حالش بود و دوبار سرش گیج رفت سر ظهر ولی بعدش دیگه سرحال بود .

وقتی رسیدیم خونه دیدم اصلا حوصله پ رو ندارم 😂 

امروزم که دیگه باز پسر همسایه با یه ساعت تاخیر اومد پیشم برای ریاضی یکم رو مخم بود

Noor
© ناخوانا