صبحا پ میره سنجش و من تو خونه وقتمو به زیبایی تلف میکنم . اصلا حس انجام هیچ کاری توی این خونه بهم دست نمیده . خوبی که این خونه داره اینه که بهم فهموند من تو خونه کوچیک نمیتونم زندگی کنم که حداقل خواسیم خونه بخریم خونه ی بزرگ پیدا کنیم .
سر ظهر اومدیم خونه ی بابا اینا . خیلیییی گرم بود . خواسم دروازه رو باز کنم گیر کرده بود . پ پیاده شد درو باز کنه . زنبورا میچرخیدن دور در . پ گفت برو عقب واستا . خیلی عقب رفتم ولی یهو یه زنبور اومد خودشو انداخت رو ساعدم تو یه ثانیه نیش رو زد و رفت . وای چققققد درد داشت سالها بود از زنبور نیش نخورده بودم . خلاصه من بدو بدو رفتم خونه مامانم پیاز زد برام دردش از بین رفت .
پ ماشین رو اورد تو رفت درو ببنده زنبور زد به بازوش و دوتامون ناکار شدیم .
خلاصه ناهارمونو ک خوردیم پ دوباره رفت که از بچه هایی که میخوان جهش بزنن ازمون بگیرن . تا الانم برنگشته .
و هوای به اون گرمی تبدیل شده به نم بارون و رعد و برق
حیف که نمیتونم برم حیاط چون داداشم با ض دارن بدمینتون بازی میکنن ولی هوا خیلی قشنگ شده خیلی