خب کار مزرعه مامان تموم شد و ۱۵ تا کیسه جو محصول داشت که از پارسال ۳ تا کمتر شده چون امسال بابام دیگه بلا نبود که سر توم ها نیاورد :)
پ رو فقط یه ربع به ۷ صبح دیدم که لباس پوشیده که بره مزرعه داداشش باهاش درو کنه . الانم باهاش حرف زدم هنوز کارشون تموم نشده و باید بره برنجای خودشم تموم کنه .
دارم صد سال تنهایی رو میخونم و دوست دارم یه روزی مثل مارکز انقد قصه بلد باشم که بتونم بدون مکث تعریفشون کنم یا بتونم بنویسم یا حتی فیلم بسازم خب :)
رو پله نشستم باد میاد و هوا ابریه
لیلا میخونه :
میگم بمون میگی نمیشه میگم برو میگی نمیشه
روحیه از دست رفته مو بازیافتم و خوشحالم و فکرم پیش شمعدونی های بدبختمه که ۵ روزه آب نداشتن
گوشه ی ذهنم هم عاطفه است که ازش بدم میاد و دیروز باز زنگ زده بود و به این فکر میکنم جای فرار کردن واسم جلوش ببینم حرف حسابش چیه اخه دست از سر کچل ما برداره