سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۹، 16:5

خب کار مزرعه مامان تموم شد و  ۱۵ تا کیسه جو محصول داشت که از پارسال ۳ تا کمتر شده چون امسال بابام دیگه بلا نبود که سر توم ها نیاورد :) 

پ رو فقط یه ربع به ۷ صبح دیدم که لباس پوشیده که بره مزرعه داداشش باهاش درو کنه . الانم باهاش حرف زدم هنوز کارشون تموم نشده و باید بره برنجای خودشم تموم کنه .

دارم صد سال تنهایی رو میخونم و دوست دارم یه روزی مثل مارکز انقد قصه بلد باشم که بتونم بدون مکث تعریفشون کنم یا بتونم بنویسم یا حتی فیلم بسازم خب :)

رو پله نشستم باد میاد و هوا ابریه

لیلا میخونه :

میگم بمون میگی نمیشه میگم برو میگی نمیشه

روحیه از دست رفته مو بازیافتم و خوشحالم و فکرم پیش شمعدونی های بدبختمه که ۵ روزه آب نداشتن

گوشه ی ذهنم هم عاطفه است که ازش بدم میاد و دیروز باز زنگ زده بود و به این فکر میکنم جای فرار کردن واسم جلوش ببینم حرف حسابش چیه اخه دست از سر کچل ما برداره

 

 

 

Noor
© ناخوانا