جمعه نهم آبان ۱۳۹۹، 22:55

جمعه ی کوفتی

جمعه ی کوفتیمون به این صورت بود که قرار بود ما و مامان اینا و مادر پ بریم بیرون . بعد شب فهمیدیم که داداش پ هم میاد و من شستم خبردار شد که اره پ که از این عرضه ها نداره ما رو ببره بیرون پ مدیر برنامه ها اوشون هستن . بعد صبح وقتی دیدم داداش پ اومد گفت ماشینتون جا داره یکی از خانواده خانومم هم بشینه باهاتون فهمیدیم بلهههه اوشون هم هستن ‌ . دیگه حرصم دراومدا. نه از اینکه اونا بودن از اینکه پ ادم خیلی دروغگوییه . خیلی دروغگو واقعا .

خب عین ادم میگفتی همه هستن دیگه . چرا مثلا دروغ میگی ک فقط ماییم و اونا

حالا این وسط هی حرف عروسی هم میزدن که بعدا میام تعریف میکنم هرچند که تعریفی نداره .

غروبی دیدم همکارم پیام داده منو شوهرم از پنجشنبه انفولانزا گرفتیم . معلوم نیس البته چیه نتیجه مون در نیومده و مدرسه نیتونیم بیایم . و من تمام وجودم استرس شد . اونا هفته پیش عروسی بودن ‌ . منم قراره اخر ماه عروسی باشم . منم چند وقتی هست موقع حرف زدن نفسم میگیره . یا اونا بمن زدن یا من ب اونا خلاصه الان نمیدونم ما کرونایی هسیم یا نه

لعنتیا

Noor
© ناخوانا