انقدر دلم گرفته که حد نداره
دیروز پ یه سر اومد خونمون. بعد گفت جمعه ناهار بیا خونه ما . گفتم جمعه ها وقت سر خاروندن ندارم خودت که میدونی . گفتم پنجشنبه میام . گفت نه جمعه دیگه . گفتم جمعه چه خبره که انقدر اصرار داری؟ گفت اخه خواهر اینا میخوان بیان... میخواسم بگم خیلی حوصله شونو دارم حالا هی اصرار هم میکنی به خاطر اونا ...
امشب هم شام اومد اینجا . اینجا که بود از وقتی که اینجا نبود بیشتر ناراحت بودم . حس میکنم اونجوری که دلم میخواد به من توجه نمیکنه . حواسش به من نیست . بیشتر حواسش پیش مادر و خواهرشه تا من . موقع رفتن دو دقیقه با هم تنها شویم برگشته میگه پس کی میتونی بیای خونه ما؟ گفتم پنجشنبه . گفت اخه جمعه بیا ناهار میخوریم دو ساعت میشینیم برمیگردیم . گفت تو اونا رو ببینی تا غروب ما رو مچل میکنی . گفتم تو که اونجا هسی خب بیان ببیننت دیگه چیکار بمن دارن . الان دلیل اصلی ناراحتیم اینه که حس میکنم اون دختره ازگل هم قراره بیاد ازش بدم میاد و نمیخوام ببینمش . اگه اون نیاد باز راحت ترم .
خلاصه پنجشنبه اونجاییم ولی اصلا دلم نمیخواد برم