شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۹، 21:37

دو شب از قهر ما میگذره. نه که فک کنید قبلا همش بهم پیام میدادیم و زنگ . نه . ولی الان یه طور بدی اعصابم خورده. احساس بدبختیم بیشتر شده . مامانم دو شبه میاد تو اتاق من میخوابه فک میکنه من میترسم یا چی . بخاطر همین شبا نمیتونم گریه کنم و قلبم هی تند تند میزنه . ولی دوس دارم تنها باشم و کلی گریه کنم . پ از من بدش میاد . معلومه بدش میاد فقط به روی خودش نمیاره .‌ شاید از مامان بابام میترسه . وقتی دعوامون میشه قشنگ معلوم میشه از من بدش میاد. منم ازش بدم میاد وقتی رفتارایی که دوس ندارمو نشون میده .‌مثلا اینکه همه دعواهای ما بخاطر خانواده ی اونه . اینکه هدف زندگیش فقط مادرشه و برای اینده خودمون هیچ برنامه ای نداره . اینکه با من حرف نمیزنه. حرفای منو نمیشنوه . اینکه موذیه . اینکه من محرم اسرارش نیسم . اینکه هروقت باهام خوبه من غمگینم و میدونم این خوبی هاش همه دلیل داره برای اینکه از من باج بگیره و ۹۰ هم به خانواده اش مربوط میشه باز.

داداشم بیاد ان شاالله . یکم سرگرم میشم . پ رو فراموش میکنم . اخر هفته هم تولدشه به درک . مامان جونش و خواهر برادراش براش تولد بگیرن دیگه . من نه تبریک میگم . نه استوری میذارم . نه کادو میدم . نه کیک . هیچی‌ . فامیلاشم استوری بذارن ریپلای نمیکنم که بفهمن باهاش قهرم ‌ . همیشه خواسم جلو بقیه نشون بدم ما باهم خوبیم . به درک چه فرقی داره. بذار خوشحال بشن که ما باهم بدیم .چه خررررر بودم حالا قبلش .‌میخواسم براش سنتور بگیرم وای خدا به خودمو پولام رحم کرد ‌.

Noor
© ناخوانا