دوشنبه بیست و سوم اسفند ۱۴۰۰، 15:50

اینجا خونه ی بهم ریخته ی مامانم اینا ‌

البته خونه خودمون هم بهم ریخته بود  

فردا اخرین روز مدرسه اس . چهارشنبه رو تعطیل کردیم . 

امروز کارورزم هم اومده بود ‌ .  یه چیز جالب درباره کارورزم فهمیدم اونم اینه که چشم و ابروش قشنگه اما بینی و دهنش قشنگ نیست بخاطر همین هیچوقت ماسکشو برنمیداره یبار دیگه خیلی اصرار کردیم دو قلب چایی خورد و چهره شو دیدم . البته اینا مهم نیستن چون خیلی مهربون و با ادبه . ولی واقعا انتظار نداشتم تصوراتم درباره صورتش انقدر غلط باشه.

بعدش اینکه مامان پ و جاری حسودم و خواهرش و بچه هاش و برادر پ امروز حرکت کردن به سمت مشهد . حالا ایناشم مهم نیست . یادمه ما که داشتیم میرفتیم ترمینال هیچی نبود ما رو ببره صد البته که ما از کسی انتظار نداشتیم و خودمون با آژانس هماهنگ کرده بودیم اما دقیقه نود چون نزدیک سال تحویل بود گفتن ما سمت رشت مسافر نمیبریم و بابام طفلک خودش گفت میام دنبالتون و مامانم سال تحویل خونه تنها موند . داداشم هم که ارومیه بود . طفلک بابام اون همه راه ما رو رسوند . داداشای پ یه تعارف نکردن ما ما ببریمتون . اونوقت الان خودشون زرتی پ رو کردن آژانس که ببره برسوندشون . البته اون یکی داداش پ هم رفته از بس تعدادشون زیاده . 

بعد اینکه ارائه پایان نامه ام هم افتاد سال بعد:/

 

Noor
© ناخوانا