49

یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۵، 3:12
خیلی متاسفم برای عصبانیت دیشبم.ولی خیلی ناراحت بودم از دست مامانم.طفلک فهمیده بود یواشکی نون کندم.صب صدام میکرد پاشو صبونه بخور مامان جان امروز دیگه نمیخواد روزه بگیری.ولی بعدش که چشای پف کرده و اخم منو دید دیگه هیچی نگفت.و من تونست روزه مو بگیرم.

از بچگی از مامانم میترسمگبرا همین امشب هم یواشکی و توی تاریکی لقمه درس کردم و خوردم.البته سیر نشدم.یه سری دیگه هم میرم خخخ تازه ایندفه آب هم ورداشتم.کلا مجهز شدم:) 

من میتوانم

Noor

48

شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۵، 3:36
مادرم به خیالش داره بمن محبت میکنه.پا شدم سحری درس کنم اومده زیر اجاق رو خاموش میکنه که رنگ و روت پریده بد بخت میفتی میمیری.همونجا توی آشپزخونه بحث...

بهش میگم گناه منو تو گردن میگیری میگه اره کفارتو میدم...

منم رفتم تو دشویی و گریه هامو کردم.وضو گرفتم.همه لامپا رو خاموش کردم. رفتم اشپزخونه یه تیکه نون برداشتم و اومدم تو اتاق.نیم ساعت مونده تا اذان

اونقدی مستبد هس که فردا منو مجبور به روزه خواری کنه 

ب درک فوقش چهارتا فحش میخورم دیگه و تحمل کردن غرغراشون

خدا کمک میکنه

ظلم فقط به جنگ و خونریزی و خوردن حق بقیه نیس...من خیلی ناراحتم و مامانمو الان یه ظالم میبینم

Noor

47

جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۵، 2:9
سه روزه دارم درباره ی رنگ میخونم .خیلی خیلی کند.کاش میتونستم مثل روزایی که امتحان داشتم روزی یه کتاب رو میخوندم.

واقعا رنگ روی آدم تاثیر میذاره .با یه تغییر روتختی انگار دپینگ کرده باشم :) 

حالا میخوام اتاقو هم رنگ کنم .چه شود.

فقط نوشتن کارورزی و پروژه ی لعنتی شده درد سر.لعنت به دانشگاه و پیامدهاش.دس ور نمیداره

Noor

46

پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۳۹۵، 12:3
دیشب کلی زحمت کشیدم و کلی چیز نوشتم ولی الان نیس سر جاش

حتما خواب آلو بودم ثبتش نکردم .عه

رکورد رو زدم . 11.5 از خواب پاشدم.

گفته بودمسمت گوشی نمیرم امروز .همین که از پرواز درش آوردم دیدم یکی از بچه ها که دقیقا نمیدونم کیه ولی حدس میزنم یکی از فضول خانمها باشه پیام داده فلان عکس از جزوه ات و فلان فایل از گروه و فلان چیز رو برام بفرس. :/ حیف که در شانم نیس فحش دادن...

فروغی هم پشت هم زنگ زنگ زنگ...

کلا من دنبال یه چیز باشم پیدا نمیشه ولی همه چی انگار پیش منه

ثبت شو

Noor

45

چهارشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۵، 2:7
دلم گرفته از خودم 

و از زندگی که برای خودم درس کردم

تنهایی

باید یاد بگیرم که بسازم

.

.

.

داداش شبانه مجاز شد.میگه اگه شبانه قبول نشم میرم سربازی.لابد اینجوری براش بهتره.منم که بی هدف

Noor

44

سه شنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۵، 12:46
نتایج اولیه ارشد امروز اعلام میشه

داداش هنوز نتونسته ببینه

دعا میکنم رتبه ی خوبی بیاره.تلاش خودشو کرده

منم که هیچی تنبل خانم

Noor

43

دوشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۹۵، 1:48
دانشگاه تموم شد 

و من دوره 8 ساله ی خوابگاه بودنم رو به پایان رسوندم و فکر میکنم دیگه هرگز خوابگاه رو تجربه نخواهم کرد .

حالا شاید هم زبونم لال سالهای آخر عمرم برم سالمندان.اونجا مختلط هم هس.اینجوری شنیدم :)

دم پیری و معرکه گیری

شاید شروع جدید

خدایا دعاهای خوب برا همه مامانا و باباها و آجی ها و داداشا

پس کی امتحان بقیه تموم میشه

 

Noor

42

یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۵، 16:25
یه هفته امتحان و خداحافظ دانشگاه لعنتی

Noor
© ناخوانا