49
از بچگی از مامانم میترسمگبرا همین امشب هم یواشکی و توی تاریکی لقمه درس کردم و خوردم.البته سیر نشدم.یه سری دیگه هم میرم خخخ تازه ایندفه آب هم ورداشتم.کلا مجهز شدم:)
من میتوانم
از بچگی از مامانم میترسمگبرا همین امشب هم یواشکی و توی تاریکی لقمه درس کردم و خوردم.البته سیر نشدم.یه سری دیگه هم میرم خخخ تازه ایندفه آب هم ورداشتم.کلا مجهز شدم:)
من میتوانم
بهش میگم گناه منو تو گردن میگیری میگه اره کفارتو میدم...
منم رفتم تو دشویی و گریه هامو کردم.وضو گرفتم.همه لامپا رو خاموش کردم. رفتم اشپزخونه یه تیکه نون برداشتم و اومدم تو اتاق.نیم ساعت مونده تا اذان
اونقدی مستبد هس که فردا منو مجبور به روزه خواری کنه
ب درک فوقش چهارتا فحش میخورم دیگه و تحمل کردن غرغراشون
خدا کمک میکنه
ظلم فقط به جنگ و خونریزی و خوردن حق بقیه نیس...من خیلی ناراحتم و مامانمو الان یه ظالم میبینم
واقعا رنگ روی آدم تاثیر میذاره .با یه تغییر روتختی انگار دپینگ کرده باشم :)
حالا میخوام اتاقو هم رنگ کنم .چه شود.
فقط نوشتن کارورزی و پروژه ی لعنتی شده درد سر.لعنت به دانشگاه و پیامدهاش.دس ور نمیداره
حتما خواب آلو بودم ثبتش نکردم .عه
رکورد رو زدم . 11.5 از خواب پاشدم.
گفته بودمسمت گوشی نمیرم امروز .همین که از پرواز درش آوردم دیدم یکی از بچه ها که دقیقا نمیدونم کیه ولی حدس میزنم یکی از فضول خانمها باشه پیام داده فلان عکس از جزوه ات و فلان فایل از گروه و فلان چیز رو برام بفرس. :/ حیف که در شانم نیس فحش دادن...
فروغی هم پشت هم زنگ زنگ زنگ...
کلا من دنبال یه چیز باشم پیدا نمیشه ولی همه چی انگار پیش منه
ثبت شو
و از زندگی که برای خودم درس کردم
تنهایی
باید یاد بگیرم که بسازم
.
.
.
داداش شبانه مجاز شد.میگه اگه شبانه قبول نشم میرم سربازی.لابد اینجوری براش بهتره.منم که بی هدف
داداش هنوز نتونسته ببینه
دعا میکنم رتبه ی خوبی بیاره.تلاش خودشو کرده
منم که هیچی تنبل خانم
و من دوره 8 ساله ی خوابگاه بودنم رو به پایان رسوندم و فکر میکنم دیگه هرگز خوابگاه رو تجربه نخواهم کرد .
حالا شاید هم زبونم لال سالهای آخر عمرم برم سالمندان.اونجا مختلط هم هس.اینجوری شنیدم :)
دم پیری و معرکه گیری
شاید شروع جدید
خدایا دعاهای خوب برا همه مامانا و باباها و آجی ها و داداشا
پس کی امتحان بقیه تموم میشه