48
شنبه بیست و نهم خرداد ۱۳۹۵، 3:36
مادرم به خیالش داره بمن محبت میکنه.پا شدم سحری درس کنم اومده زیر اجاق رو خاموش میکنه که رنگ و روت پریده بد بخت میفتی میمیری.همونجا توی آشپزخونه بحث...
بهش میگم گناه منو تو گردن میگیری میگه اره کفارتو میدم...
منم رفتم تو دشویی و گریه هامو کردم.وضو گرفتم.همه لامپا رو خاموش کردم. رفتم اشپزخونه یه تیکه نون برداشتم و اومدم تو اتاق.نیم ساعت مونده تا اذان
اونقدی مستبد هس که فردا منو مجبور به روزه خواری کنه
ب درک فوقش چهارتا فحش میخورم دیگه و تحمل کردن غرغراشون
خدا کمک میکنه
ظلم فقط به جنگ و خونریزی و خوردن حق بقیه نیس...من خیلی ناراحتم و مامانمو الان یه ظالم میبینم
Noor