83

پنجشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۵، 1:44
فهرست کارها  :

اصلاح گزارش

سی دی زدن

اماده کردن مطالب برا دفاع

پر کردن فرم

تهیه مدارک

توجیه کردن بابا

نوشتن پروژه با سرعت

حوصله هیچ کسو ندارم.برم گم و گور بشم

Noor

82

چهارشنبه سی ام تیر ۱۳۹۵، 13:51
مسئولین دانشگاه ما تنها کاری رو که خوب بلدن برهم زدن آرامشه.

استاد میگه تا بیستم وقت داریم اونوقت این ج خر میگه تا 7 ام باید بدین سامانه نمراتو میخوایم ببندیم .

خر خر خر خر خرررررررررر

 

Noor

81

دوشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۵، 18:37
فک کنم نوشتن پروژه خیلی زودبه نتیجه برسه.

8 صفحه نوشتن که یادم نره . کم و زیاد داره .

مث خاطره اس.وقتی مینویسمش حال امروزمو میفهمم که چرا اینجوری شدم

واقعا من کی بودم کی شدم :)

چقد جدی و پر انرژی بودم

الان مثلا بانمک و پنجرم

پس من جنمشو دارم وفقط  یادم رفته باید تمرین کنم.

هی روزگار

Noor

80

یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۵، 22:25
خسه

بی حوصله

بی انرژی

صب : رسیدم رشت ماهی و فروغ رو دیدم اول .فروغ رف دانشگاه.ماهی رف مدرسه.من و سمی رفتیم مرکز مشاوره استاد.کلی حرف زد و تحویلمون گرفت.گزارشو دادیم رف.دوشنبه دیگه دفاع

بعد رفتیم کار اداری سمی.

هوا داغ با رطوبت 80 درصد.

بعد خرید .کیف خانومانه :) 

پارک و ساندویچ

سبزه میدون

خونه

پختیم

چرا همه دارم میمیرن؟

Noor

79

شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵، 14:37
بالاخره کارورزی تموم شد :) فقط مونده پرینتش که بابا گف میبره بیرون برام رنگی میگیره. دیشب فهمیدم گزارش رو باید ببرم مرکز مشاوره استاد.فک میکردم میاد دانشگاه میگیره ازمون. با سمی قراره برم :) کودتای ترکیه هم دیشب بود .خیلی برام جالب بود .سیاست هم چیز باحالیه ها
Noor

78

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۵، 23:1
هنوز پر کردن اون فرم مسخره مونده با اون سوالای تخیلیش.

:(

:(

:(

یروز دیگه از عمرم به بطالت وقت با کارورزی گذشت.

:(

 

Noor

77

جمعه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۵، 1:19
کنکورو هم دادم.

صب ک پاشدم یکم ترسیدم.با اینکه هیچ خطری نداش برام.ادبیاتو ورداشتم و کلی درباره ی نویسنده ها و کتاباشون خوندم.بعد گفتم برم یه نمونه سوالی تستی چیزی...94 رو دانلود کردم...اختصاصی چندتایی رو میشد زد.فقط چند تا.

جالبه یدونه سوال از نقشه ی ذهنیم اومده بود .هم پارسال هم امسال.یعنی با خوندن کتاب چهارم دبستان میشه رف کنکور :) 

دوست پیدا کردم.الناز ستوده.کاش قبول بشه.دوسال کنکور تجربی داده بود و رتبه اش خوب نشده بود.امسال هنر داده.(-_-)لعنت به کنکور

کلا 30 نفر بودیم فک کنم .با پسرا

سمانه رو یکشنبه میبینم و بسی خوشحالم ...خیلییییی خوشحاااااااااااالم همیشه میومد دانشگاه پیشم.یبار هم رفتم پارک بغل دانشگاهشون با مصوم.این دفعه خودمون دوتا میریم رشتو میگردیم.حالا  اگه باباش بهش گیر نده که زود بیا خونه.

چقد حرف تو دلم بود

Noor

76

چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵، 22:22
از دو نفر توی دانشگاه خیلی بدم میاد. اعصابمو میریزن بهم.

نمیدونم تیکه کلام روح شما چیه اما روح من همش میگه "به درک" .با حالت عصبانیت میگه.

بی خبری بد دردیه. به درک 

فردا کنکور دارم.توخالیه تو خالی

Noor

76

چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵، 22:21
از دو نفر توی دانشگاه خیلی بدم میاد. اعصابمو میریزن بهم.

نمیدونم تیکه کلام روح شما چیه اما روح من همش میگه "به درک" .با حالت عصبانیت میگه.

بی خبری بد دردیه. به درک 

فردا کنکور دارم.توخالیه تو خالی

Noor

عح یادم نیس

چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۵، 13:4
صدای بلندگوی مسجد میاد دارن برای بابای آرمین نماز میخونن.میگه السلام

چقد روز بدیه.منم توی همچین روزی میمیرم.اینو حس میکنم.یعنی هوا افتابی و خنکه.

من که آدم بی خاصیتم یعنی کسی متاثر میشه از مرگم؟ب جز مامان و بابا و داداش و خاله اینا و خاله گل و سمانه و زهرا و سپیده خیلی گریه میکنه:) و بقیه بچه ها...هم کلاسی ها هم میان...عح

کاش تا اون موقع عروسی کرده باشم فامیلای شوهرم هم گریه کنن خخخخ شوهرم هم گریه میکنه دیگه فقط امیدوارم ابرومو پیش دوستام نبره دو ماه بعدش نره زن بگیره  

ایش

Noor

74

سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵، 23:20
دیشب انقد خوابم میومد که الان دوباره اومدم نوشته ی دیشبو چک کردم که دری وری ننوشته باشم.به جز جا انداختگی حروف مورد دیگه ای یافت نشد .

چرا دروغ میگی آدمیزاد؟

از هیچ آدمی به اندازه ی آدم دروغگو بدم نمیاد.

البته الان که فک میکنم از یه سری آدما مثل آدم کشا و دزدا هم بدم میاد ولی من بچگی همه ی ادمهای روی زمینو دوس دارم.مطمئنم همه ی ما آدمای خوبی هستیم ولی بچگیمون برامون اتفاقای بد افتاده که بد شدیم.کاش میشد برگردیم عقب و همه ی بچه ها رو شاد کنیم.

Noor

73

سه شنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۵، 0:48
بابای آرمین مرد.

عید خونمون بود .چقد زود مرد و چقد بد.

امشب خونه ی آقای ج بود که هادی زنگ زد ب بابا و گف.از هادی متنفرم

امروز فهمیدم که فکرام درست بود

Noor

72

دوشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۵، 2:53
بعضی وقتها یه اتفاقاتی میفته که از اونایی که دوسشون داریم متنفر میشیم.

من واسه متنفر نشدم از اینجور آدما خیلی تلاش میکنم...خیلی خودمو گول میزنم

و این بخاطر اونا نیس.بخاطر آرامش خودمه.

صدای رعد و برق و بارونای ریز میاد

امشب خوابم نمیبره 

.

.

بیخیال.

امروز خاله گل اومد خونمون و همه با هم دلار درس کردیم.

کارتمو هم گرفتم .

چرا بابا برا همه چی نه میاره؟

با این ثبت نامی که برام کرده امسال جلسه کنکور راهم بدن خیلیه.

سال بعد خودم ثبت نام میکنم.حرصمو دراوردین

هی میخوام قاطی نکنم نمیشه

Noor

باز هم یادم نیست.

یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵، 1:47
دلم گرفت.

هر شب دلم میگیره و به روی خودم نمیارم.

مینویسم و پاک میکنم.

دوس ندارم بقیه به حرفام بخندن

Noor

70

شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵، 15:14
:/ پنج شنبه کنکوره

خیلی تابلو من قراره برم گند بزنم

وووووی

Noor

69

شنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۵، 2:23
چرا اینجوری شدم؟ 

خدایا کمکم کن (-_-)

Noor

یادم نیس

جمعه هجدهم تیر ۱۳۹۵، 21:8
کلا درگیری با خودت همیسه همه بازنده ای خر
Noor

67

پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۵، 21:24
رو حرفم نموندم :) این روی حرف نموندن رو دوس داشتم

Noor

66

پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۵، 15:47
فعلا که روی حرفم هسم.

کی فردا میشه.

دوس دارم یه روز کامل از روی حرفم موندن بگذره

Noor

65

پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۹۵، 2:27
عح.این صدای خر و پف کیه.

امروز یه روز اعصاب خورد کن برام.لعنتی.

عید فطر .

البته رفتیم خونه ی خاله و بعدش جنگل و بعدش خونه ی خانم پوران...کلی عکس گرفتم ولی وقتی برگشتم دوباره شروع شد..بعضی وقتا لازمه بگی به درک.هر کار میخوای بکن.فقط مشکل اینجاس من زیاد نمیتونم رو حرفم وایسم.

به درررررررررک

سمیرا عروس شد.چقدم هول بود.هنوز هیچی معلوم نیس پیام داده عروس شدم :/ خل ...شانس اورد که تهش شد وگرنه پیش بچه ها آبروش میرفت.م و م نسبت به بچه های دیگه خیلی خاله زنگ تر هستن.تا حالا ندیدم یکی توی شهرمون شوهر کنه این دوتا یه عیبی رو شوهراشون نذارن.بیچاره شیدا تا عروس شد م به همه بچه ها گف شوهرش خواستگارم بوده...تا خبر عروسی سمیرا رو دادم گف وا پسره که یه سال کوچیکتره...انگار فقط شوهر خودش از اسمون افتاده پاک و طیب و طاهره...عح

هوف

خسه شدم

کاش میشد میرفتم ییلاق 

Noor

64

دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۵، 17:4
از صب رفتم دانشگاه و پروندمو تکمیل کردم .

یه برگه بود که دفه ی پیش باید از اداره میگرفتم و نگرفتم.

ب بابا گفتم زنگ بزنه اقای ج برام بگیره.

گرفت.

دیروز افطاری گفتیم بیان خونه ی ما .هم مهمونی هم برگه من.

اومدن.

سحر هم نگه شون داشتیم.خخخ مسیر دور این خوبیا رو داره دیگه.

موندن و صبح هم منو رسوندن دانشگاه.

تا نزدیکای 3 دانشگاه بودم ولی بالاخره تموم شد.

امروز حسودیم شد(-_-) خیلی

 

Noor

یادم نیس چند بود

یکشنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۵، 1:16
از خستگی میخوام بمیرم ولی خوابم نمیاد

درست نمیشه

خسته شدم

سخت میگذره

وقتی خرابکاری میکنم دیگه واقعا چیزی به جز سرزنش و فکرای آزار دهنده نمیاد توی سرم

دوستی که به انرژی مثبت اعتقاد داشت کجاس

Noor

62

شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵، 14:43
از پنجره باد میاد مثل پاییز شده هوا

.

خسته شدم

.

چرا این گزارشای لعنتی تموم نمیشه

 

Noor

61

شنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۵، 4:26
درسته که من خیلی ناشکرم ولی الان اومدم واسه شکرگذاری.

درسته که مامانم اون شب کلی ناراحتم کرد،ولی الان با اینکه خودش روزه نمیگیره،سحرا پا میشه نگا میکنه من چی میخورم یا یه چیز برام درس میکنه.سماورو برام روشن میکنه یا ...

واقعا مامانا خیلی مهربونن.خدا منو ببخشه واسه بی ادبی هام.البته بی ادبی هام تو دلمه ولی وقتی ناراحت میشم صدام بلند میشه.

خدا سایه هیج پدر و مادری رو از سر بچه هاش کم نکنه.

آمین

Noor

60

جمعه یازدهم تیر ۱۳۹۵، 2:7
گزارش پایانی تموم نشد.

یعنی تا یاد گرفتم چجوری بنویسمش طول کشید.فردا سرعتم بیشتر میشه.

فردا تمومش میکنم.

کلی کار دارم

Noor

59

پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵، 20:9
امروز به خودم انرژی مثبت ندادم

ولی انرژی منفی هم نفرستادم

حالمم هم خوبه :)

کارورزیم به مرحله ی گزارش نهایی رسیده...ترمای قبل من جزئ اولین نفراتی بودم که تحویل میدادن.این ترم فهمیدم از بچه ها عقب موندم.امشب اگه پایانی رو تموم کنم بعدش میمونه تکمیل فرما، درس کردن نقشه دهنی ، و درست کردن یه سری چیزای رنگی پنگی.

بعدش پروژه...پوووووووووووووووووووف اون دیگه معلوم نیس چه جونوریه

Noor

58

پنجشنبه دهم تیر ۱۳۹۵، 2:2
اولین خرابکاریمو انجام دادم.

آقای محمد حرفای خوبی میزنه

ولی کو گوش شنوا

شاید من هیچوقت عوض نشم

Noor

57

چهارشنبه نهم تیر ۱۳۹۵، 4:45
فک میکنم خیلی شل دعا کردم ولی خیلی زیاد بودن.

خدایا میشه دعاهامو مستجاب کنی؟

Noor

56

چهارشنبه نهم تیر ۱۳۹۵، 2:14
خوابم میاد.من اگه تموم دعاها و ذکرای عالمو هم بخونم،اگه تموم جاهای زیارتی دنیا هم برم، اگه با تموم آدمای خوب دنیا هم ملاقات کنم، آدم نمیشم...تا وقتی از ادم نشدنم خوشم بیاد همینه که هس. آدم شو ضرر نمیکنی تا آخر هفته کارورزی رو باید تموم کنم.بعدش برم پروژه.باید یه وقتی باشه که برم ییلاق وگرنه حالم گرفته میشه درسو که ول کردی... ساعت چ کند میگذره خوابم میاد دور چیزای بد خط بکش تو رو خدا آدم شو اگه بخوای میشه...دل بکن ازشون...دنبال چیزای بهتر باش آدم باش گیج یادت نره
Noor

55

سه شنبه هشتم تیر ۱۳۹۵، 16:28
خراب کردم

Noor
© ناخوانا