چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۵، 20:44
وبلاگ شما هم این شکلی شده یا فقط واسه من اینطوریه. چیز میزاش اومدن قسمت پایین.

امروز امیر مهدی مرا دیوانه کرد . از ذکر ماجرا معذورم چون اصلا حوصله مرورش رو ندارم.با هادی کلاس ریاضی گذاشتم . هرچه قدر این امیر مهدی خره ، هادی آقاست . قراره باهم آزمایش هم طراحی کنیم .

با آژانس بانوان اومدم امروز . بابا رفته بود جلسه. خانمه میگفت متولد چه ماهی هستی و چه سالی ؟ :) آخرش گفت دیدمت خیلی به دلم نشستی ولی حیف که پسرم 74 :/ پسرش طلبه بود :)) عجب کیس مناسبی پرشد واقعا . حاج آقا :))

رفتم دندون پزشکی . دکتر گفت آهنت کمه برا همین دندونات زود خراب میشه . مامان گفت اول ابتداییی که بود دکتر کیف کرد دندوناشو دید یدونه هم پوسیده نبود . من : همون دکتره چشمم زد :)

فردا من و زهرا پیش به سوی خرید ... از صب تا ظهر :))

Noor

ته 23 سالگی

سه شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۵، 0:18
یه سالی میشه که اینجا رو درست کردم . 23 سالگیم داریم ته میکشه ولی اسم اینجا رو عوض نمیکنم . مزخرف بود نه؟ دیگه تکرار نمیشه . یادمه 19 ساله که شده بودم از خودم بدم میومد . که چرا انقد گنده شدم و دارم میرم تو 20... چشم بهم بزنم شدم 30 اووووووه حرف مدرسه رو نمیخوام بزنم تو روحش :)
Noor

همینجوری

جمعه بیست و چهارم دی ۱۳۹۵، 0:35
روزها میگذره.

بی انگیزه

پنجر

سال تحصیلی نصف شد

یه همین قد دیگه باید تحمل کنم تا سال تموم بشه

Noor

فردا تعطیل شدیممممم

دوشنبه بیستم دی ۱۳۹۵، 14:32
:(

یکم مشغولیت ذهنی

نگار

چش

مامان و مدرسه 

تعطیلی 

 

Noor

اقای رفسنجانی

یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۹۵، 21:14
ع رفسنجانی رفت ...:/ مرگ خبر نمیکنه ها

سرم میخاره . نکنه از بچه ها شپش گرفتم .

جلسه ی امروز خیلی خوب بود .

 خانم مدیر امروز ازم پشتیبانی کرد :)  گفت سد نذارید جلو بچه هاتون که مثل قدیما بشینن. الان گروهی میشینن که کار کردن گروهی رو یاد بگیرن .

بعد چند تا از اولیا ازم تعریف کردن مادر امیر مهدی حرصش در اومد گفت حالا شاید بقیه ی بچه ها از زبون این خانوم درسو یاد بگیرن ولی بجه من نمیتونه ریاضی رو از زبون معلمش یاد بگیره

خانم مدیر گفت بچه ی شما پارسال هم نمیتونس ریاضی رو یاد بگیره معلمش از دستش شاکی بود :)

خلاصه مادر امیر مهدی را پودر کردند .

منم بهش گفتم شما یا تدریسشو بسپر به منیا بگو به خاله اش .

اینم از این.

امشب کلیییییییییییییییییییییییییییییییی کار دارررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

Noor

امتحان

شنبه هجدهم دی ۱۳۹۵، 23:53
از فردا امتحان بچه ها شروع میشه . 

فردا جلسه با اولیاست  . حوصله دیدن بعضی هاشونو ندارم.

یکم هم استرس دارم برای طرح جابر هیچ کار نکردم . همه بیخیالن

Noor

تلفن

جمعه هفدهم دی ۱۳۹۵، 10:5
عح . هیچی نمیتونس اعصابمو انقد خط خطی کنه ک روز جمعه ای مادر امیرمهدی فرت فرت پشت هم زنگ میزنه و رو اعصاب من رژه میره . منم گوشی رو بر نمیدارم تا هر وقت خواسی زنگ بزن .

لابد باز خاله اش اومده خونشون میخواد بگه تو چرا اینجوری کردی اونجوری کردی

هر خری واسه ما ادعا داره 

چ بی ادب شدم

Noor

خوابم میاد

پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵، 0:40
از اونجایی ک مریضم و در هنگام مریضی خواب خیلی میچسبه ، اما چون نمیخوام پنج شنبه شروع بشه ، همچنان بیدارم . اخه چرا تا چشممو میبندم صب پنج شنبه شروع میشه عح . 

ولی واقعا خوابم میاد

بخواب عب نداره

Noor

دوشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۵، 22:13
امروز غزاله مریض بود و هی تو دهن همه حرف زد و زد و زد ...عح دوباره سرما خوردم . لثه و دندونم هم از اونور درد میکنه . 

ساعت چقد زود 10 شده . 

دیشب رفتیم خونه ی آقای احمد مهمونی . بسیار خوش گذشت . با نیمای وروجک . برگه هامم برده بودم اونجا تصحیح کردم :)

هفته ی بعد امتحاناته . نمیدونم چجوری باید ازشون امتحان بگیرم :/ 

 

Noor

لالا

جمعه دهم دی ۱۳۹۵، 1:58
ی عالم برگه دستمه ک باعث میشه خواب فردا کوفتم بشه. امروز هم ک کارگاه نذاشت بخوابم. خاله اینجاس داره برام شالگردن می بافه خواب
Noor

سلوم

چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵، 20:12
امروز چهارشنبه . خدا رو شکر مدرسه تموم شد . ولی فردا کارگاه آموزشی گذاشتن اونم ی جای دور :( حوصله ی این مسخره بازی ها رو ندارم ولی چون امتیازم پایینه باید حتما شرکت کنم .

به قول فاطمه خانم زمونه ثابت کرده گول قربون صدقه ها رو نباید خورد .

مشکلات جدید در مدرسه .

این هفته بچه هه خیلی خوب بودن ولی امروز دوباره داد زدم سرشون . از بس داد و بیداد کردن .

این هفته اصلا ریاضی درس ندادم فقط رفع اشکال کردم . عح 

کلا اینجا شده محل تخلیه ی نق توسط من

Noor

آیا به راستی من آلزایمر دارم؟

دوشنبه ششم دی ۱۳۹۵، 20:14
مربی پرورشی بهم گفت بهبچه ها بگم فردا جلسه ی اولیا با خانم مدیره و بهشون بگم که تو خونه بگم .

همین که رفتم کلاس هلیا گفت خانم سامیا فلان حرف بدو زده .نگار گفت خانم فردیس اینجوری کرده . تا اومدم اینا رو ادب کنم همه چی یادم رفت . و مجبور شدم دوباره مثل اون دفعه به همه پیام بدم .

موقع پیام دادن به شماره مادر امیر مهدی که رسیدم گفتم بیخیال به این نگم . الان میاد جلسه بر ضد من توطئه میکنه . اما خب حقش بود که بدونه و گفتم شاید اون دنیا بخاطر همین منو خفت کنن :)ترسیدم و بهش پیام دادم . یه ساعت بعد زنگ زد و درباره ی امیر مهدی و وضعیت درسیش پرسید . خیلی مودب و با مهربونی . قربون صدقه ی منم میرفت :)) البته چون من ادم ساده ایم زود گول ادمایی که خودشون رو مهربون میکنن رو میخورم . ولی این گول خوردن رو دوست داشتم .

Noor

شب هنو نرفته اما تو چرا بیداری؟؟؟

دوشنبه ششم دی ۱۳۹۵، 0:2
خدای مهربان مرا از شر علیرضا و برکیا و ممد در امان نگه دار.

امروز علیرضا میگفت من جدول ضرب نمینویسم خانم شما خودت جدول ضربو بلد نیستی... بعد هی ازم سوال میکرد منم جواب نمیدادم . ای خداااااا سال اولی این چی بود اخه تو کلاسم. بعد که سه تا تمرین دادم عین گلابی توش مونده بود . گفتم تو که انقد هارت و پورت میکنی سه تا تمرین نتونسی حل کنی؟ نادم و پشیمان رفت نشست. میخوام تز فردا انرژیمو بذارم برای بقیه . این سه تا برن به جهنم

Noor

شنبه چهارم دی ۱۳۹۵، 15:47
امروز خیلی عصبی شدم .اول اینکه آزمایشو انجام دادیم و یادم رفت عکس بگیرم . بعد اینکه انقد سواله کتاب رو پیچونده بودن ک خودم ی لحظه هنک کردم . بعدش هم محمد مهدی با ی جعبه شیرینس اومد ک بهمون سر بزنه. انقد دلم براش تنگ شده بود که میخواستم بوسش کنم ولی نکردم :) کلی بچه ها امروز شیطونی کردن . به برکیارق گفتم زهرمار و بخاطرش ناراحتم. با محمد هم که کلا درگیر بودم .بچه پرروی بیتربیت
Noor

چرا جمعه ها انقدر مزخرفه

جمعه سوم دی ۱۳۹۵، 23:44
فک میکنم از روزهای هفته فقط چهارشنبه رو دوست دارم. جمعه ها همیشه دلگیره. دبیرستان، دانشگاه و الان . ولی دبستان و راهنمایی که بودم واقعا داشتم کیف میکردم . از همه چیز لذت میبردم از همه چی راضی بودم هر کاری میکردم که بهم خوش بگذره ولی الان تسلیمم . فقط نگاه میکنم. حال به حالیم. یه روز خوب یه روز بد یه روز هیچی تا زندگی تموم بشه.همینجوری بی هدف . کاش ارزوهامو دنبال میکردم . کاش کلاس چهارم بودم
Noor

جمعه سوم دی ۱۳۹۵، 1:59
شمارو نمیدونم ولی من یهو گریه ام میگیره .

خیلی خودمو میزنم به بیخیالی و نفهمی و از خیلی چیزا میگذرم ولی همه شون تو دلم جمع میشه اونوقت فقط ی جرقه کوچیک لازمه تا اشکم در بیاد .

مثل الان.

به سمی پیام دادم که داری چیکار میکنی هی خوند و جواب نداد و اشکم در اومد . 

بعضی دلم میخواد با هیچکس حرف نزنم . همه برن به درک .

خیلی ناراحتم.

بغض ول نمیکنه .

دماغم هم اویزونه نصف شبی دسمال از کجا پیدا کنم

خوبم

خوبم 

خوبم

همه برن به درک

همه

Noor

قبول شدم

پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵، 20:2
خخخ سامانه آزمون هنگ کرده بود . طرف بیست شده بود براش نوشته بود قبول نشدی .

ساعت 6 درست شد . من و بابا قبول شدیم با نمره ی 15 و مامان رد شد . کلا اطلاعات من در حد همون 15 بود :))

سه ماه بود درس نخونده بودم . 

دیشب که میخوندم خیلی حس خوبی بود . ولی همه شو نرسیدم . 

یه عالم برگه ی املا دورم ریخته.

الان یکم دلم گرفت. فکرشو کنید ... روزا چقد تند میگذرن و این عمر ماست  و هر رو عمرمون کم میشه و چه فرصت هایی که از دست نمیدیم و چ کارایی ک نمیکنیم ... باید از این عمر زود گذر درست استفاده کنیم ولی چ فایده ک انساتیم و فراموشکار. همین خوده من تا ی ساعت دیگه یادم میره...

Noor

آزمون

پنجشنبه دوم دی ۱۳۹۵، 9:46
15 شدم :| نوشت قبول نشدی.

مامان ده گرفت.

برا بابا هم من ازمون دادم اونم قبول نشد .

همه هنگ کردیم .

بابا زنگ زد به دوستش گفت اقا طرف داشتیم 19 شده براش نوشتن قبول نشدی. یعنی حتما باید بیست میشدیم یا سامانه قاطی کرده؟ یا نه کلا میخواستن کلاه برداری کنن

Noor

اولین آزمون ضمن خدمت عمرم

چهارشنبه یکم دی ۱۳۹۵، 22:13
فردا اولین آزمون ضمن خدمت عمرمو دارم .

تفسیر سوره ی صف.

فقط یدور سر سری تفسیر آیات رو خوندم . اگه تا فردا مرور کنم میدونم که از پسش بر میام . ازمونش آنلاینه . خدا نکنه که سایت باز نشه .

راستی امروز زنگ زدم به خانم کاویانی مشاوره علیرضا . خیلی خوب و با حوصله همه چیز رو برای من توضیح داد . گفت مشکل علیرضا اختلال خواندن و خیلی قبل تر از اینها باید معلماش شناسایی میکردن و میفرستادن تا درمان بشه که کار انقدر سخت نشه . و بهم گفت از نظر هدشی هیچ مشکلی نداره و خدا زو هزار بار شکر کردم که اینو بهم گفت . حالا همه ی تلاشمو میکنم که بتونه به همسنای خودش برسه و میدونم که گیراییش رو داره . فقط باید از سال اول شروع کنم . خانم کاویانی گفت باید از ترکیب شروع کنی و بعد برسی به نوشتن . خوبه که من بیست دقیقه بعد مدرسه هستم :) دعا کنید که بشه . من همه ی تلاشمو میکنم . 

Noor
© ناخوانا