خواب بد

چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۶، 3:42
یه خواب بد و ترسناک دیدم

پر از مارهای سیاه که میخواستن از پله های خونمون بالا بیان و به سمتم بیان ولی بابا و احمد و پسرعمو نمیذاشتن . خیلی ترسیدم :( 

حالا دیگه نمیتونم بخوابم

Noor

بازگشایی مدارس

دوشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۶، 22:45
دیروز اول یه سر رفتیم مدرسه ی سابقم بعد رفتیم پیش فیلمبردار الکی ازش تشکر کردیم خخخ و بعد رفتیم شیرینی فروشی برا ارایشگر شیرینی خریدیمو از اون اقاهه هم تشکر کردیم برای کیک قشنگی ک درس کرد برامون . بعد رفتیم ارایشگاه تسویه حساب . و بعد اومدیم خونه . اقای پ از بابا اجازه مو خواست برای بردنم ب جشن بله برون برادرزاده ی ناتنیش . و بابا اجازه نداد و اقای پ ناراحت شد و حال منو درک کرد وقتی ک میخواستم برم ب جشن دوستم و اون با اجازه ندادن مامان اصرار نکرد برای رفتن . منم اصرار نکردم که اگه میکردم بابا اجازه میداد . خواستم منو درک کنه . 

امروز هم همش افتادم یه گوشه . دلدرد دارم . مامان برام سوپ پخته و همشو بالا آوردم . :(همممممم

Noor

جشن بنده

شنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۶، 17:59
خب 5 شنبه با چشای اندازه ی کدو از خواب پا شدم . خونمون کم کم شلوغ میشد و هرکی میرسید میگفت چشات چی شده . اقای پ برام توضیح داد ک مامان اجازه نداده بود ک بریم هرچند من هنوز اونو مقصر میدونم ولی ازش عصبانی نیستم . 5 شنبه هممون مث کوزت کار کردیم . حباطو داربست زدن تزیینش کردیم لامپ زدیم . بادکنکا پرچما کاغذ رنگیا . تهیه میوه و شربت و ظرفا . و کارایی ک بقیه انجام دادن و من باید سعی کنم جبران کنم براشون . عروسی گرفتن چقد دردسر دارع ولی اینکه همه ب هم کمک میکردن خیلی خوب بود . جمعه رفتم ارایشگاه 5 تا عروسو باهم خانوم میخواس درس کنه . از 8 تا 11 الکی اونجا زیر باد کولر نشستم و الان سرما خوردم . و همش فک میکنم دخترای دیگه قشنگ تر از من شده بودن چونبراشون وقت بیشتری صرف کرده بود . و دیگه پیشش نمیرم . ایش . و کلی ارایشگر دیرمدن انداخت . طوری ک 11 باید بیرون میومدم ولی 1.5 بیرون اومدم . پیش فیلم هم وقت نشد بریم گیسوم رفتیم جنگل و رودخونه و بعد عروسی . از دیدن اینکه دوستام اومدن خیلی خوشحال شدم . از لباسم هم راضی بودم و حجابم البته . ولی چون صد من بهم ارایش زده بودن احساس خوبی نداشتم . برم برای اقای پ چای بریزم :)وقتی شما عروس جشنتون باشید زمان خیلی سریع میگذره طوری ک اصلا فرصت نمیکنید فکر کنید . حالا برا عروس بزرگ دوباره باید همینقد دردسر بکشیم ایا😐:|

Noor

عروسی اسما

چهارشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۶، 15:40
امشب عروسی اسماس و باز مصی و طوب و لیلی دور همن و من بازم نمیتونم کنارشون باشم. چون اقای پ قراره با داداشش بره خرید نمیدونم چی چی . باید به بابا بگم شاید دلش بسوزه برام منو بره . اخه بد بختی اینه ک خونه اسما اینا هشپره و خیلی دوره هی باید منت کشی کنم .

اقای پ و مادرش الانا قراره بیان اینجا که نمیدونم مامانم برنامه ی چی و چیو با مامان هماهنگ کنه .

داداش و بابا و کیوان امروز رفتن انزلی .  بابا رفت خونه عمو ناصر ک دعوتشون کنه برا عروسی . داداش و کیوان هم رفتن برا ثبت نام دانشگاه داداش.

براتون نوشتم با اقای پ رفتیم گیسوم و جاهایی رو نشون کردیم ک برا پیش فیلممون اونجا باشیم؟  ب اقای پ گفتم اینجا قشنگه ولی کنار ساحلش شلوغه من خجالت میکشم اونجا بیام . گفت ن اینجا خوبه و فلان . امروز میگه بریم فلان جا ک فقط دو تا ردیف درخت داره .پرسیدم چرا میگه گیشوم شلوغه . اگه شلوغه چرا همون موقع نگفتی . میدونم داداشش گفته بریم اونجا چون برا عروسی خودش ده سال پیش رفته اونجا . اقای پ هم ک فقط ادای اینو در میاره ک نظر بقیه براش مهم نیس ولی اتفاقا خواهر برادراش خوب روش تسلط دارن . ولی منم اونجا نمیام . اهوم. دوباره عصبانیم کرده .

 

Noor

ارزشیابی

سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶، 0:40
صبح با اقای پ رفتم مدرسه قبلیم تا فرم ارزشیابیمو مدیر پر کنه و بهم نمره بده . مدیر و معاون و مربی پرورشی و خانم ق و شهره و مامانش که سال پایینی من بود و امستل فارغ التحصیل شده اونجا بودن . شهره بینیشو عمل کرده بود و خوشگل شده بود . دلم براش سوخت ک امسال قراره تو اون مدرسه کوفتی با اون مدیر باشه . ارزشیابی رو از 120 . 110 گرفتم و اون ده تایی ک کم شد بخاطر کم کاری مدیر بود در نگفتن اینکه من باید چیکار کنم . زهر آخرشو هم ریخت . 

بابای علیرضا هم اومده بود برای کارای بیمه و نمیدونم چی چی علیرضا . برگشتنی علیرضا ک دم در بود تا چشمش ب من افتاد رفت تو ماشین باباش و زیر صندلی قایم شد . خجالت میکشه ازم :( 

با اقای پ رفتیم گیسوم یه دوری زدیم و زود برگشتیم چون خواهر بزرگه و بچه ها خونه منتظرش بودن . گفت تو خونه کار داریم ولی فک کنم برنامه های دیگه ای داشتن ک ب من نگفت و منم نپرسیدم .

امروز خیلیییی بارون اومد . ولی هوا سرد نیس هنو . 

Noor

کی جشن بیاد و تموم بشه

یکشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۶، 22:40
دوس دارم این روزا زودتر تموم بشه . فردا میرم مدرسه برای ارزیابی مدیر . دوستم ماهی و خانم ش از اون مدرسه رفتن . واقعا نمیدونم دیگه کی تو اون مدرسه مونده . خالیه خالیه . دوتا اهنگ دارم این روزا الکی باهاش میرقصم که شاید موندم تو آمپاس و مجبور بشم یکم دستامو تکون بدم یکیش میگه : بهانه ی ترانه ی ساده ی عاشقانمی . برای زنده بودنم تو بهترین بهانمی دومیشم اهنگ گلپوش امیده .
Noor

عروسی و خرید

پنجشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۶، 22:16
دیروز رفتم خونه ی اقای پ تا شب با هم بریم عروسی دوستش سجاد . خواهرش هم اونجا بود . اوایل خیلی از خواهرش خوشم میومد ولی اللن خوشم نمیاد ازش با اون اداهاش موقع حرف زدن . خواهر بزرگ رو بیشتر دوس دارم . خلاصه شب من و اقای پ و ادینه و زهرا که خواهر زاده های اقای پ باشن و بچه های خواهر بزرگه هستن رفتیم عروسی . من ک هیشکی رو ب جز ادین و زهرا نمیشناختم . ولی اونا خیلی ها رو میشناختن . شب خوبی بود . خانم ش هم اومده بود . 

امروز هم از صب رفتیم رشت  . حلقه اقای پ رو گرفتیم و ایینه و شمعدون و دسته گل و کفشم . دسته گلم مصنوعیه ولی خیلیییی دوسش دارم . پر از گلای جور وارجوره . شاید شما خوشتون نیاد ولی خودم خیلی دوسش دارم مث دسته گلای وحشیه. 

میدونسید پمپ هلیوم برای باد کردن 30 تا بدکنک میشه 110 تومن ؟   اووووف . 

یعنی برای باد کردن بادکنک هم باید بچه پولدار بود ایا

خدایا شکرت ک با باد دی اکسید کربن هم میشه بادکنک باد کرد:)

 

Noor

عروسی مصوم

سه شنبه چهاردهم شهریور ۱۳۹۶، 2:22
امشب عروسی مصوم بود .

قرار بود زهرا و حمید بیان خونمون بعد باهم بریم عروسی و شب پیشمون بمونن . ولی حمید خجالتیه و بعد قرار شد با دوست حمید که ماشین داره بیان تا شب بتونن برگردن خونه . ساعت 9 بود فک کنم که رفتیم و نزدیک تالار ماشین زهرا اینا رو دیدیم و با هم رفتیم تو . همه چی خوب بود . مصوم هم عروس شد رفت  خونه خودشون .

خواهر اقای پ هم اومده بود . چقد مهربونه .

من و زهرا و ماهی و حیران و مریم که زن دوست حمید بود امشب فکمون باز شد از بس خندیدیم 

 وووووی من وقتی زیاد میخندم خیلی زشت میشما 

 عکسای اول عروسیم خیلی خوشگل و خانومم ولی آخر عروسی عین اژدهام ... ووووی دندونام چقد زشته باید به اقای پ بگم ببرتم دندونامو درس کنه.

خوابم نمیاد :|

Noor

ایا به چشم زخم اعتقاد دارید

یکشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۶، 21:47
من دارم  . 

امروز با اقای پ اول رفتیم مدرسه شون برای یه سری کارا . بعد حرف خونه شد و مدیرشون بین صحبتا ادرس خونشون رو داد . من و اقای پ هم یواشکی رفتیم خونه شون رو از نمای بیرون دیدیم . خیلی قشنگ بود ولی کلی همسایه داشت و از شهر دور بود . خوشم نیومد از جاش . 

بعدش رفتیم به دنبال حجله . اخرش هم ادرسی رو پیدا کردیم که دقیقا چسبیده بود به دیوار مدرسه پارسالم و میز و صندلی کرایه میداد و حتی پسر کوچولوش کلاس اول بود و تو مدرسه دیده بودمش . ولی اقاهه منو نشناخت . خلاصه فکر کنید یه یتل اونجا درس دادم اصلا ندیده بودم مغازه ی این آقاهه رو . از حجله اش خوشمون اومد و با قیمت خیلی خوب کرایه اش کردیم برای روز جشنمون . بعد هم اومدیم خونه و اقای پ که عصری برگشت خونشون گفت زنگ زدم ب اون اقا اولی که ما حجله تو نمیخوایم همون میزو صندلی فقط به ما بده . اونم گفته اگه حجله نمیخواین میز و صندلی هم نمیدم بهتون پولتونم میخورم . بعضی ها خیلی بی انصافن . بابا به اقای پ گفت فردا باهم میریم پیشش و بهش میگم این بچه ها از حجله ات خوششون نیومده ما که میزو صندلی رو ازت میگیریم حالا تو اگه این پولا از گلوت پایین میره باشه من پولشو بهت میدم بخوری . 

همممم 

من حاضرم همه خسارت رو خودم بدم ولی حتی دیگه میز و صندلی طرفم نگیریم . خیلی بی انصافه

Noor

خیاط نابغه

شنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۶، 21:20
امروز عروسیه مرضیه بود . همکلاسی فضول دوران دبستانم . ظهری اقای پ اومد خونمون . مامان و بابا رفتن عروسی و من و داداش و اقای پ سه تایی ناهار خوردیم . مامان اینا ساعت سه برگشتن . و ساعت شش خاله شهری و مجی اومدن خونمون . بعد یه ساعت اقای  پ رفت و بعدش هم مهمونا و ما رفتیم خیاطی. پیرهنمو عین مانتو جلو باز درس کرده بود . چشام زد بیرون . گفت چون یقه شو فللن مدل گفتی نمیشد پشتش زیپ زد . پارچه ی خوچلمو گند زد بهش. حالا قراره از جلو تا کمی پایین کمر دکمه بزنه و بقیه شو ببنده . جالب اینجاس عکس مدلمو نشونش دادم گفتم خب این طرف چجوری لباسشو پوشیده غیر اینه ک پشتش زیپه؟  میگه نه نه دقت کن اینم جلوشو دوختن . فک کرده با بچه طرفه . دیگه نباید پارچه هامو بدم زیر دستش . 

راسی داداش دانشگاه ازاد و نیمه دولتی رشته ای که میخواست رو قبول شد . اگه پارسال ازاد شرکت کرده بود الکی یه سال عقب نمی افتاد . خب الان باز همون ازادو میخواد بره دیگه . یه کارایی بعضی وقتا میکنه این بشر 

:|

کارت هامون هم حاضر شده . دوس دارم امشب بابا پشتشو بنویسه و منم تاش کنم . خیلی کیف داره

Noor

عید قربان

جمعه دهم شهریور ۱۳۹۶، 22:35
سلام عیدتون مبارک . 

سالهای قبل عید قربان که میشد اقای جوادی اینا میومدن خونمون . ناهار پیشمون میموندن. امسال زنگ زدیم گفتن نمیتونن بیان . اخه فاطمه امسال کنکور داره و هر روز کلاس میره . 

مامان اقای پ هم امروز دوباره دردش گرفته بود و اقای پ خونه موند تا مواظب مامان باشه . اون یکی داداشش و زن داداشش هم ک دو روزه رفتن خونه مادرخانمش و هنو نیومدن  . انتظار داشتم امروز که عیده بقیه بیان و به مادرشون سر بزن ولی مثل اینکه هیچکدوم نیومده بودن . اقای پ هم به هیچکدومشون نگفته بود که مامان درد داره . امروز همش حالم گرفته بود برای مامان و اقای پ که عیدشون اینجوری میگذشت . خب الان به مامان حق میدم که نخواد اقای پ از پیشش بره چون فکر میکنه ما هم مثل بقیه بچه هاش ازش دور میشیم . شایدم بشیم واقعا . ولی من سعی خودمو میکنم که اونجوری نباشم . 

سر ظهر پسر دایی بابا و زن داییش و زنش و بچش اومدن خونمون . ولی ناهار نموندن و رفتن . عصری دیگه حوصله مون سر رفت مامان گفت بریم بیرون . داداش باهامون نیومد دوستش و حمید اومدن باهم تنیس بازی کردن . حمید کارت اورده بود. بیستم عروسیشه .

وقتی داشتیم میرفتیم اقای پ رو دم در خونشون دیدیم و رفتیم خونشون و مامان رو برداشتیم و رفتیم کوه. مامان و اقای پ خیلی خوشحال شدن . دیگه شب شده بود یکم موندیم و برگشتیم . 

خدا رو شکر ♡

Noor

کارت عروسی

پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۶، 18:58
دیروز اول صبح اقای پ اومد پیشمون تا بریم دنبال کار حجله و کارت . اول مامانو رسوندیم مدرسه بعد رفتیم خونه اقای پ و سرویس و حلقه رو دادیم ب مامان . بعد رفتیم برا انتخاب کارت دعوت . یه عالم کارت خوشگل اونجا بود ولی چون من بچه ی خوبی شدم کارت یه قسمتی برداشتم تا هزینه ی اضافی برا کارت ندیم . از اینایی ک دوتا تا میخورن. ساده و خوچل .

بعد رفتیم به جست و جوی حجله . هوا خیلی گرم بود. تمام گل فروشی های شهرمون رو گشتیم . بعضی از حجله ها خیلی قشنگ بودن ولی گرون بودن . حالا قراره شهر همسایه رو هم ببینیم ('-') ان شاءالله مشکل حجله هم حل بشه . دوشنبه عروسی معصوم . خیاط پیام داده ک لباس حاضره بیا بگیر ولی هنو نتونسم برم . 

Noor

بی حوصلگی

دوشنبه ششم شهریور ۱۳۹۶، 15:10
امروز چرا همه ساکتن . 

اقای پ که خوابه 

دوستای دبیرستانم هم امروز پیداشون نیس.

فقط گروه بچه های خوابگاه بعد از مدت ها امروز فعال شدن و هی پز پزی بازی دراوردن خخخ 

مصوم گفت لباسش حاضر شده ولی عکسشو نمیده سوپرایز بشیم . منم گفتم لباسم حاضره گفت عکس بده منم گفتم نه وایسین سوپرایز بشین :) 

بیرون باد میاد . خدا کنه هوا همینطور خنک بمونه

 

Noor

لباس حلقه

شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶، 10:24
سلااااام

ممنون که در مدتی که داشتم حرص میخوردم منو همراهی کردین . حالا وقتشه تو شادیم هم شریک باشین :) 

خب پریروز با مامان و اقای پ رفتیم برای یه سری خریدها . اول لباسمو پوشیدم و احساس کردم توش دارم خفه میشم بنابراین گفتم دوباره یکم گشادش کنه . بعد رفتیم برای خرید حلقه . ووی انتخاب حلقه چقد سخته . خلاصه حلقه مو با 4 ردیف نگینهای کوچولوی ریز انتخاب کردم و برای اقای پ هم از همون پلاتین سفارش دادیم و 4 شنبه اماده میشه . بعد هم یه سرویس گرفتیم به عنوان کادوی مامان اقای پ  . مامانم برام یه النگو خرید به عنوان کادوی خودش و حسابی همه رو به خرج انداختم . 

بعد هم لباسمو گرفتیم و برگشتیم . همون شب بابا اینا 3 تا عروسی دعوت بودن و بابا هی زنگ میزد کی میاین . تا رسیدیم ده شب بود و بابا تنهایی رفته بود به عروسی ها برسه . دیروز تا ظهر باهامون سرسنگین بود . 

از اونطرف من حس میکنم لباسمو دوس ندارم . اصلا لباس پاستوریزه نپوشید :) شاید اگه استینم سه رب بود برام جذاب تر بود یا اگه انقد کلفت نبود لباسم . هممممم چرا اینجوری شدم سر لباس خیلی دوسش داشتما ولی الان میگم نکنه لباسم زشته 

.دیشب هم با اقای پ رفتیم رشت عروسی دوستش مهدی . قبل رسیدن با دوستش سعید و  خانومش نسترن هم مسیر شدیم و وقتی رسیدیم زن و مردا رو جدا کردن . و عروسی هم کلا ترکی میخوندن و اونا حال میکردن . و ما دوتا هیچی متوجه نمیشدیم و عروسی کوفتمون شد .ما دو تا هم فقط درباره مدرسه حرف میزدیم . منم که پر حرف یه عالم حرف زدم .تا رسیدیم خونه 3 بود .اقای پ میگفت یعنی میشه من خونتون بخوابم ؟  ولی وقتی بابا رو  دید گفت من برم و رفت :) 

Noor

اوکی

چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶، 21:26
دیروز اقای پ و مادرش و داداشش اومدن خونه مون و همه چی رو برای جشن اوکی کردن . اگه از اولش این کارو کرده بودن منم از اقای پ و مامانم ناراحت نمیشدم. 

البته به این نتیجه رسیدم مامان هم در متشنج کردن اوصاع بسیار دخیله

امروز دوباره خاله گل اومده بود و مامان جلوش یه حرفایی میزد که داشتم شاخ در میاوردم . خیلی بدم میاد از این کارش . به فکر من نیست و هرچی به ذهنش میاد میگه . با این کارش به بقیه اجازه میدن درباره من و خانواده ی اقای پ راحت اظهار نظر کنن .

زندگی با مادر شوهرم رو به مامانم ترجیح میدم . حداقل میدونم اینجوری باهام رفتار نمیکنه .

فردا میریم لباسمو تحویل بگیرم ان شاءالله و ایینه شمعدون و حلقه و دسته گل و از این چیزا بگیریم .

به مامان گفتم میخوام برای اقای پ حلقه پلاتین بگیرم میگه نه طلا رو بگیر براش حالا اون هر کار میخواد با طلاش بکنه . چرا واقعا مامان اینجوری میکنه ؟ 

حلقه واسه دست کردنه دیگه دکور نمیخوام بگیرم که فقط بگم ما مسئول حلقه بودیم و انجام دادیم . من دلم میخواد اقای پ حلقه شو دستش کنه. هرچند اون بنده خدا میگه برام نقره بگیر ارزون تر ولی من دوس دارم براش پلاتین بگیرم :( 

 

Noor
© ناخوانا