مخ متلاشی

سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۶، 20:45
امرو به یکی از پسرام گفتم میدونستی خیلی حرف میزنی ؟  اخه یکسره میگفت خانم خانم و الان که بهش فکر کردم ناراحت شدم اخه شاگرد خوبمه توی اون شلوغی هی رفت رو اعصابم

وای خیلی بد اخلاق شدم 

امروز به بچه ها گفتم چرا اول سال پسرای خوبی بودین الان شلوغ شدین رحمان گفت اخه اول سال ازتون میترسیدیم:| یعنی الان دیگه نمیترسن منم گفتم مگه آدم بخاطر ترسیدن از کسی باید منظم و خوب باشه ؟  که دیگه حرفی نزد 

مامان غروبی فشارش پایین اومده بود با بابا رفت دکتر منم همه ی انرژیمو گذاشتم شام پختم که الان خودم حوصله ندارم برم شام بخورم .

حوصله ی هیچگونه فعالیتی رو ندارم :(

Noor

خونه بابابزرگ

یکشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۶، 22:32
امرو مامان تصمیم گرفت بره خونه بابا بزرگ در نتیجه ما هم رفتیم . 

دایی و امیررضا هم اونجا بودم . بعد ناهار منو خاله رفتیم مزرعه و کلی پیاده روی کردیم یکم باد میومد سرم درد گرفت و برگشتیم . شامم اونجا بودیم دوس داشتم یکم زودتر برگردیم به کارام برسم ک نشد .

امروز مراسم هفت شوهرخاله ی اقای پ هم بود .

فردا دیگه مرخصه میاد پیشم.

میخوام بگم بعد مدرسه خودش بیا دنبالم باهم بریم برا شاگردم کره جغرافیایی جایزه بگیرم

اصلا کلا روزایی ک خودش میاد دنبالم خوشحال ترم

Noor

مهمان    داریم

جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶، 20:55
دیروز اقای پ  اومد پیشمون و باهم رفتیم حیاط چرخیدیم و تا غروب پیشم موند 

راسی دیروز بابا بسته مو برام گرفت 

وای وقتی دیدمش دومتر پریدم به طوری که بابام اینجوری نگام کرد :| گفت اونطوری چرا میکنی خخخ 

اخه تا حالا برام بسته نیومده بود 

الانم مهمون داریم اقای کمال و مجی و خاله شهری و خاله گل 

بابا سخنرانی احمدی نژادو گذاشته اقا کمال داره گوش میده 

مردک چرت و پرت چی چی میگه 

اون از اون اینم از این روحانی 

اخی تصاویر علی دایی رو دیدین رفته ب زلزله زده ها کمک کنه

واقعا بعضی ها بی ادعا کمک میکنن 

ولی مقامات مسئول ککشون هم نمیگزه عوضیا

 

Noor

مراسم عزاداری شوهرخاله

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶، 19:53
خب ما ساعت 3 رفتیم خونه ی خاله ی اقای پ . همه اونجا بودن . مادر آقاهه خیلی گریه میکرد ولی زنش اصلا اشک نداشت . دوتا دختر و یه پسر دوساله هم  داشتن . دختراشو ندیدم . غروب رفتنیم مسجد .وای تا 6.5 اونجا بودیم مخم اسفالت شد . جالب اینجاس همه میگفتن بفرمایید بریم تو مسجد دیگه . یعنی انتظار داشتن بازم بمونیم . که دیگه ما برگشتیم .

بسته ای که سفارش دادم رسیده امروز بابا رفت برام بگیره پست بسته بود . حالا فک میکنید چی سفارش دادم ؟! خخ دوتا دفتر با جلد پارچه ای و یه پیکسل و یدونه ا این چیز رنگا هستا رو کیبورد میذارن ، از اونا :)  مامان امروز میگفت برای اقای پ گوشی سفارش دادی ؟ گفتن نه بابا دوتا دفتر گرفتم برا خودم:/

راسی بابای شوهر خاله ی اقای پ دستاشو میکوبید روی سرش دل آدم براش کباب میشد . امیدوارم هرجا هستید سلامت باشید و فقط خبرای خوب بشنوید .

Noor

چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۶، 13:29
دارم از خستگی میمیرم

دیروز زیارت عاشورا خیلی خوب بود . همش بخور بخور بود البته 

امروز بچه ها وحشی شده بودن همش ب جون هم افتاده بودن اعصابم خط خطی شد از دستشون

قراره امرو برا شوهر خاله ی اقای پ دسته ببرن مسجد . به قول مامان منم احضار شدم . حوصله ی اون فامیلای کشک اقای پ رو ندارم . نه که همشون اینجوری باشنا نه ولی خو همون یکی دو نفر هستن که میرن رو مخ آدم

خستمممم دلم نمیخواد برم عح

Noor

زلزله و مرگ

دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۶، 14:18
دیشب زلزله اومده

البته اینجا انقد کم بود ک ما اصلا حس نکردیم

دیشب 2 شب با دلدرد از خواب پریدم بدنم یخ زده بودم بعدم بالا اوردم و برا خودم نبات داغ درس کردم و تا 4 بیدار بودم تا دردم اروم شد 

قراره بود شوهر خاله ی اقای پ رو اهدای عضو کنن ک مث اینکه دیشب فوت شده و عموی اقای پ امروز فوت شد . هردوتاشون باهم .

اقای پ میگفت دیشب تو خواب همش گریه کرده ک امروز اینجوری شد .

هعی

فردا تو مدرسه زیارت عاشورا داریم

مخم درده

Noor

:|

یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶، 17:29
امروز صب با معده درد از خواب پا شدم تو مدرسه هم همش میگرفت ول میکرد مث احساس ضعف . هرچقدم میخوردم ضعفه از بین نمیرفت . 

اقای پ برا ناهار اومد پیشمون . تو دلم یکم بد و بیراه گفتم بهش . ولی بیشتر دلخوریم از بین رفته بود . رفتم از درد معده یکم بخوابم بیدار که شدم دیدم اقای پ لباس پوشیده که بره . داداشش زنگ زد بهش که بیا بریم ماشینو معامله کنم . منم اعصابم خورد شد . رفتنی تو حیاط گریه ام در اومد حالا میگی از دستم ناراحتی ؟!  پ ن پ خوشحالم تو پوست خودم نمیگنجم با اون داداشا و خواهرات از همشون بدم میاد 

شوهر خاله اش هم سکته مغزی کرده و قراره اعضاشو اهدا کنن از اونورم عموی پیرش حالش بده 

بعد شما بگید من لوس و بی اعصابم

Noor

:( چرا حالم خوب نمیشه

شنبه بیستم آبان ۱۳۹۶، 21:38
از سه شنبه افسردگی گرفتم و با اقای پ حالت قهری برداشتم ولی دلیلمو بهش نگفتم با خودم میگم چیزایی ک منو اذیت میکنه از دید دیگران مسخره میاد . از سه شنبه اقای پ نیومده پیشم دوسم ندارم بیاد . دوس دارم اصلا دو هفته نیاد بعد تلافی همه چیزایی ک تو دلم نگه داشتمو سرش خالی کنم ک کجا بودی این دو هفته عح

دیروز شوهر خاله اش سکته کرده بود رفت خونه خاله اش و بعد بیمارستان منم اصلا احوال شوهر خاله شو نپرسیدم براش دعا کردم ولی مث ادمای عقده ای خواستم نشون بدم که برام مهم نیس شوهر خاله اش . 

بعد هم زنگ زدم ب عاطی بیاد پیشم تا ب نبودن اقای پ فک نکنم . 

الانم نیم ساعته پیام دادم بهش جواب نداده . شاید شوهر خاله اش فوت کرده رفته اونجا ما که شانس نداریم .

الانم میرم چادرمو اتو کنم بعد مسواک کنم بخوابم .

 

Noor

جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۶، 1:37
الان از رشت برگشتیم. من و بابا و مامان رفته بودیم خونه اقای جوادی .

دو روزه به همه ی چیزای منفی ای ک تا حالا برام اتفاق افتاده فک میکنم و همه شون رو سر اقای پ خالی میکنم . خالی ک ن . فقط خیلی کم باهاش حرف زدم این دو روز .اونم ب جای اینکه سعی کنه حالمو خوب کنه همش گیر میده بداخلاق شدی فلان شدی ال شدی بل شدی و بیشتر میره رو اعصابم . اصلا خدا کنه فردا هم نیاد خونمون حوصله شو ندارم

 همین الان اس داد ک رسیدین

و من همین الان جوابشو نمیدم ک مثلا داشتم مسواک میکردم ک بعد ناراحت نشه ک چرا رسیدی ب من پیام ندادی

من خیلی بداخلاقم میدونم

اطرافیانم بداخلاقم کردن

حس تنهایی میکنم

فک میکنم هیچ کس واقعا منو دوست نداره و واقعا هیچ دوستی ندارم حتی پدر مادرم و اقای پ و حتی سمی

:(

Noor

چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۶، 18:41
سلام :(

دوباره سیم پیچی های مغزم قاطی کرده و دلم گرفته

چیزی هم به ذهنم نمیاد براتون بنویسم میخوام برم خرید اینترنتی کنم حالم خوب شه

Noor

فیلم جشن

چهارشنبه دهم آبان ۱۳۹۶، 19:15
امروز اقای پ بعد از مدرسه اومد دنبالم . اولش رفتیم اداره که دفترچه شو هواوگرام بزنه و بعد اومدیم خونه . تو مسیر یه تیکه از جاده هست که مث تپه است . به اقای پ گفتم یبار با هم بیام اینجا که زد کنار و آرزومو تحقق بخشید :) دوییدم و از اون تپه ی کوچولو بالا رفتم واااهاییییی یه استخر ماهی بزرگ بود مث یه دریاچه ی کوچیک .کلی ذوق کردم . دورش خونه بود و اون سمتش کوه . ولی چون هوا سرد بود زودی برگشتیم قراره یه روز افتابی بریم کلی اونجا دوتایی بشینیم و الکی پاهامونو تکون بدیم.

وقتی اومدیم خونه دیدم اقای پ فلشو داد به داداش و فیلم جشنمون بود .

همممم لباسم چقد قشنگ بوووود ولی حیف حیف حیف کهاون ارایشگر لعنتی انقد عجیب غریب صورتمو درس کرده بود که حالم از صورت خودم بهم میخورد :( چشام خیلی ترسناک شده بود :( عح

اگه اصلا ارایشگاه نمیرفتم جدا بهم بیشتر کیف میداد . زده به سرم برا عروسی اصلا ارایشگاه نرم . صورت ساده ی خودم برام عزیز تره.

خیلی کار دارم برم چک لیست درس کنم

 

Noor

سه شنبه های لعنتی

سه شنبه نهم آبان ۱۳۹۶، 19:37
از سه شنبه ها متنفرم اصلا

خلاصه ی مطالب هفته ی اخیر . 

5 شنبه دانشگاه همایش بود برا ما اولین دانش اموختگان دانشگاه فرهنگیان.

ماهی میخواس با دوس پسرش بره منم با اقای پ رفتم . مصوم هم خودش اومد . برخلاف اون تعریف و تمجیدی که میکردن و میگفتن بیاین کلی برنامه تدارک دیدیم واقعا همایش مزخرفی بود و اصلا ارزش رفتن نداشت .تازه عده ی خیلی کمی از بچه ها اومده بودن . فقط گفتن 12 ساعت ضمن خدمت میدن بهمون خوبیش بود و اینکه بچه ها رو دیدم و کلی حرف زدیم .

قرار بو  جمعه برم خونه اقای پ پیش مادرش. وقتی برگشتیم و اقای پ از مامان بابا اجازه خواست گفتن نه . واقعا پدر و مادر من ادمای بی منطقی هستن . وظیفه ی من بود برم یه روز هم من ازش مواظبت کنن ولی گفتن نه . اقای پ خیلی ناراحت شد و قرار گذاشتیم که به نشونه ی قهر خونمون نیاد . از پنج شنبه که رفت تا امروز دیگه خونمون نیومده . فقط یکشنبه اومد دنبالم باهم رفتیم اداره برامون کلاس درس پژوهی گذاشته بودن . بعد کلاس هم دوتایی رفتیم دریا و اونجا قرار گذاشتیم قهرش ادامه داشته باشه.

مامان بهش زنگ زد دیروز و گفت چرا پیشمون نمیای. و اقای پ گفت قهرم دیگه . و جالبه ک مامان از من میپرسه برا چی قهره :|

الانم مامان باهام دعوا کرده . تنش سلامت باشه همیشه ولی اصلا حوصله ی این اخلاقاشو دیگه ندارم. از بی منطقی هاش خسته شدم 

Noor

سه شنبه دوم آبان ۱۳۹۶، 20:42
سلام

دارم گذر از رنج ها رو میبینم . از توی این شبکه تماشا 5 تا فیلم پشت همو دنبال میکنم . اول 8.5 دقیقه بعد اقای دکتر بعدش گذر از رنج ها بعد مختارنامه و اخرش جومونگ . البته جومونگو نصفه نصفه میبینم بی مزه اس.

تا جمعه براتون نوشتم . با مامان و بابا و اقای پ رفتیم عیادت مادر اقای پ خونه ی ابجی اقای پ . ابجی بزرگش هم اونجا بود . همه چی خوب و اروم بود . مامان و بابا منو گذاشتن اونجا خودشون رفتن عیادت معصومه دختر دایی بابا که طفلکی سکته کرده . و من خیلی معذب بودم . وقتی مامان اینا رفتن ابجی اقای پ میگفت ببخش که الان اومدی و هدیه ای بهت میدم من باید براتون مهمونی بگیرم اونجا جبران کنم و ... و گفت حال مامان خوب بشه بعد ان شاء الله  . با اینکه از دستشون شاکیم ولی همین حرفشم برای اروم کردنم کافی بود . بعد هم یکم بافتنی بهم یاد داد و اخرشم با اقای پ برگشتم خونه 

دیگه روزای مدرسه میاد و میره 

امروز یه کار خیلی بد کردم که فکر کردن بهش اعصابمو بهم میریزه 

هی

خدا

Noor
© ناخوانا