:|
یکشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۶، 17:29
امروز صب با معده درد از خواب پا شدم تو مدرسه هم همش میگرفت ول میکرد مث احساس ضعف . هرچقدم میخوردم ضعفه از بین نمیرفت .
اقای پ برا ناهار اومد پیشمون . تو دلم یکم بد و بیراه گفتم بهش . ولی بیشتر دلخوریم از بین رفته بود . رفتم از درد معده یکم بخوابم بیدار که شدم دیدم اقای پ لباس پوشیده که بره . داداشش زنگ زد بهش که بیا بریم ماشینو معامله کنم . منم اعصابم خورد شد . رفتنی تو حیاط گریه ام در اومد حالا میگی از دستم ناراحتی ؟! پ ن پ خوشحالم تو پوست خودم نمیگنجم با اون داداشا و خواهرات از همشون بدم میاد
شوهر خاله اش هم سکته مغزی کرده و قراره اعضاشو اهدا کنن از اونورم عموی پیرش حالش بده
بعد شما بگید من لوس و بی اعصابم
Noor