مهمانی

جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۶، 1:31
خب از کارایی که تو این هفتع کردم و باعث خوشحالیم شده یکیش خریدن کادوی شبنم ب صورت انلاین و پست کردنش بوده که از ذوقش هزار بار بیشتر ذوق خودم دراومد . حالا چیز گرون قیمتی هم نبودا ولی همین ک از این فاصله غافلگیری صورت گرفته خوشحال بودیم

دوم بهمن هم تولد اقای پ میباشد که براش گوشی خریدم با کمک داداش اونم اینترنتی :) گوشی الان زیر تختمه .

بعد جالبه ک ب بابا مامان هم نگفتیم اخه نمیدونیم عکس العملشون چیه 

تولد منم ک 14 بهمن و اقای پ همش میپرسه چی دوس داری برات بگیرم خخخ خو من خیلی دوس دارم اقای پ مثلا یه انگشتر یا یه دستبند کوچولو برام بگیره ولی بهش گفتم یه پاندای بانمک دیدم اونو بخر برام :) انقد من ب فکر اقامم یعنی 

خلاصه این ماه تولدانه داریم شدیدا

حالا میخوام برای زهرا هم ی چیزی بخرم بفرستم اما ادرسشو چجوری باید بگیرم

شاید از حمید یواشکی بگیرم

راسی فردا میرم مهمونی خونه اقای پ . ابجی بزرگش و بچه ها هم هستن دیگه حوصله ام سر نمیره.

دیگه وقت خوابه 

شب بخیر ♡

Noor

پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۶، 0:35
یادم نیس تا چه روزی یادداشت گذاشتم

امروز  اقای پ اومد دنبالم منو با شش هفتا پسر بچه دید  و میخندید که اینا بادیگاردتن .

ظهری که بابا و داداش رفتن انزلی یکم استراحت کردیم و منو مام و اقای پ رفتیم خیاطی . بعد برگشتیم خونه مامانو پیاده کردیم دوباره خودمون رفتیم یه چیزایی لازم داشتیم خریدیم . شامم پیشمون موند . فک میکنم داره جبران میکنه اون هفته هایی که فاصله ی اومدنشو زیاد کرده بود . الان خیلی خیلی کمش کرده :) 

و ی اتفاق بد 

اقا کمالمون که راننده ی یه شرکت که از اون ماشین بزرگا که سیمانو بهم میزنن و من اسمشو نمیدونم هس ، امروز ماشینش چپ میکنه و مث اینکه داغون شده . 

و خدا رو شکر ک خودش چیزیش نشده ولی دلم براش کبابه که حالا چیکا باید بکنه 

ماشین ک برا شرکته و بیمه بدنه هم نداشته 

خدایا برای بنده هات خوبی ها رو رقم بزن

خدایا خودت بلاها رو دور کن

آمین

Noor

هووووف انگار کوه کندم

سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶، 14:8
من شرطی شدم به اینکه قبل از شروع جلسه با اولیا باید یه چیزی بدم دستشون تا اونا سرگرم بشن و من خودمو پیدا کنم .

امروز کارنامه ی توصیفی دادم دستشون گفتم این نتیجه ی کار بچه هاتونه اگر میخواین برا ترم آماده شون کنید روی اینها کار کنید . 

و بعد شروع کردم به حرف زدن و حتی سوالای ریاضی رو پای تابلو براشون توضیح دادم و همه چی خوب تموم شد 

و ذهنم درگیر این موضوء که سال بعد برای جلسه ی اول اولیا چی بدم دستشون ک استرسم نیاد 

امروز زیاد نمیتونم بخوابم 

باید بریم ی تیکه پارچه بخرم بعد بریم خیاطی . دیروز خیاطم زنگ زده بود دعوام کرد ک چرا نمیای پس معطل توام و یکم هم استرس اونو دارم

از خیاطی برگردم مشغله های امروزم تموم میشه

Noor

جهازخرون

پنجشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۶، 19:6
بعد از باطل کردن دیروزم و امروز خوابیدن تا نزدیکای 11،  با بابا و مامان رفتیم بیرون . کلاف بادمجونی خریدم شالگردن ببافم برا خودم خودم هرچند که امسال زمستون هوا کلا بهاریه .

شما شالگردن چجوری میبافین؟  شالگردنای من کش بافت میشن چون یکی رو یکی زیر میبافم . شما چجوری میبافین؟ 

راسییی جهازخرون داشتم امروز. جارو برقی و مولینکس و میزاتو  خریدم و 3 تا گلدون خیلی کوچولوی لیمویی ،ابی اسمونی و صورتی طور که مثلا رفتیم خونمون توش گل بکارم :) 

شما میدونین لوازم برقی اشپزخونه چه جنسی خوبه؟  مامانم میگه من سرم تو این چیزا نمیره میخواد برام پارس خزر بگیره ولی من همش فک میکنم  پارس خزر خوب نیس و مامان سرش نمیشه 

Noor

روز لعنتی

سه شنبه نوزدهم دی ۱۳۹۶، 23:48
بعضی از ردزای زندگیم گند میزنم به خودم و خودم برای خودم ناراحتی به وجود میارم

اونم روز به این قشنگی مثل امروز

انقد از خودم بدم اومده ک نمیتونم بخوابم و این حال و هوا چند روزی تو کله ام میمونه 

زودتر فردا بشه 

اقای پ مریض شده و خوابه الان

منم مریض روحیم و بیدارم

خوابم نمیاد

واقعا چرا کسی رو ندارم ک باهاش صحبت کنم

دوستای زیادی دارم ولی اینجوری نیستم ک بشینم توی دلمو براشون خالی کنم . فقط با سمانه انقد صمیمی بودم اونم از وقتی ازدواج کردم ارتباطشو باهام کم کرده فک کنید زنگ میزنم گوشی رو بر نمیداره ...اینم از دوست صمیمیم

احساس بدی دارم

Noor

.

شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۶، 16:38
به نام خدا 

از لج کنندگان می باشیم :) 

دیروز همانطور که در بستر بیماری بودندی و با اقای پ حرفمان نمی آمدندی....انقد صدام کرد و گفت چرا باهام حرف نمیزنی چرا منو نگا نمیکنی قهری باهام یعنی انقد بدم ک اینجوری شدی باهام و ... 

اشکمان جاری شد و اقای پ دریافت اوضاع بسیار وخیم است و ...

واقعا تو دلم غمباد شده بود 

انقد حرف نزدم که اشکای خودشم در اومد :(  و بخشیدمش 

و معذرت خواست بالاخره

و باهم رفتیم عروسی

امرو مدیرمون حرف عروسی رو میزد اون تالاره گرونه رو گرفتن ولی خودش ناراضی بود 

برا 400 دعوتی 37 تومن دراومده میگفت اگه دعوتی های منم اضافه بشه که خیلی بیشتر میشه 

پس من از تالار خودمون راضیم :) 

Noor

جمعه پانزدهم دی ۱۳۹۶، 12:7
و اخرین روز هفته ام هم با دلدرد کوفت میشه 

ساعت 12 و من زیر پتوام . یبار بالا اوردم گلاب ب روتون . دست و پام یخ زده . 

میگن نوشابه برا تهوع خوبه که نداریم و به جاش من از بربری استفاده میکنم

همه کارام مونده و تکون نمیتونم بخورم

اقای پ هم دیروز ک حالم خوب بود نیومد پیشم امرو بیا اصلا باهات حرف نمیزنم

:(

میخوابم

Noor

پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶، 16:41
همکارم وقتی دیروز باهاش خداحافظی کردم و ازش فاصله گرفتم دوباره صدام کرد و برگشتم با خنده میگفت اخر هفته بهت خوش بگذره منم خندیدم و خوشحال بودم که اخ جون بازم اخرهفته شد 

وقتی لجم میگیره از اقای پ نمیپرسم که خونمون میای یا نه . ولی دیشب فک میکردم امروز اینجا بیاد . نیومد . منم یه ساعت گریه کردم انقدی که ملاجم درد میکنه . 

میدونم که حتما یا مهمون دارن یا ایمان بهش گفته بیا ببینمت ولی ازش نمیپرسم چیکار داری اونم نگفت . من بیشتر لجم گرفته . فردا میخواد بیاد که باهم بریم عروسی ولی اونقد حرصم در اومده که دلم میخواد فردا باهاش نرم و اونم لجش در بیاد ولی میدونم این کارو نمیکنم

به جاش از شنبه تا جمعه ی هفته ی بعد تحویلش نمیگیرم 

اصلا یه پسر هیچوقت یه دخترو درک نمیکنه

گوشیمم میذارم رو پرواز لجش در بیاد 

اره من اینجوریم

Noor

حوصله سر رفتگانیم

چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶، 23:59
شاعر میفرماد 

ترانه ی 

بهانه ی 

ساده ی عاشقانمی

به قول فاطمه خانوم انقد این اسمس دادن طول میکشه که من فرصت دارم یه پست جدید اینجا بذارم تا اقای پ جواب اسمسمو بده

شاعر بعدی میفرماد

اون که شاده شادوماده

از چشاش شادی میباره

وااااای اخبار ساعت ده ملت خود شیرین جلوی دوربین رو نشون میداد که همگی میگفتن خدا رو شکر تل و فضای مجازی رو قطع کردن ما لذت میبریم که به دنیای واقعی برگشتیم

بدم میاد اینجور چاپلوسای کشکو

نیومد این پسر

نکنه خوابش برد

 

Noor

یه چشم پفی

چهارشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۶، 16:10
چشم پفیه امروز برا من نبود . یکی از همکارامون امرو چشاش پفی بود برای داداشش که مریض شده . رو دستش نمیدونم متورم شده و رفته تهران برای مداوا . امیدوارم خیلی زود خوب بشه خیلی زود

یه هفته است درست و حسابی با اقای پ حرف نزدم . الانم ابجیش خونه شونه . حتی نپرسیدم کدوم ابجیت اونجاس . حوصله نداشتم الکی مثلا من خوابم

دلم درده . دماغم روانه . حوصله خودمو ندارم و کلی کار رو سرم ریخته که همشو باید امروز انجام بدم .

هعی شما فیلترشکنتون چیه . من سایفون نصب کردم فقط صبا تلو وا میکنه . حتی ب وایفای هم وصل نمیشه :(

Noor

دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۶، 20:18
انقد دلم میخوادبشینم گریه کنم

ولی متاسفانه به دو دلیل نمیشه

1 . چشام پف میکنن و فردا همکارا کنجکاو میشن که چی شده من گریه کردم ؟

2. به اندازه ی کافی اب ریزش بینی دارم و دیگه حوصله ی فینگ فینگ نیست

داداش رفته باشگاه و من یه مساله ی کامپیوتری دارم و کسی نیست برام حلش کنه :( فعلا برم ریاضی و علوم بخونم

Noor

باسلام

یکشنبه دهم دی ۱۳۹۶، 21:55
خدا رو شکر که اینجا رو هنوز دارم . خدا نیاره اون روزی که خاطراتی که اینجا نوشتم و مینویسم حذف بشن .

تلگرام و اینستا رو بستی حسن خان ؟ 

متاسفم برای رای که به تو دادم . 

شیطونه میگه خودمم برم شورش کنما 

یوسف میبینم 

برگه هام مونده و حوصله ی تصحیحش نیست .

هنوز مریضم . دکتر گفته حساسیت به سرماست. فردا میرم پیش یه دکتر دیگه . بابام دراومد تو این سه هفته . 

جمعه مامان و اقای پ خونمون بودن و صحبت از تاریخ جشنمون شد . اقای پ فرداییش رفت تالار نوبت گرفت . قراره جشنمون شهریور باشه . تو شهرمون یه تالار جدید رو دارن میسازن خیلی دلم میخواس جشنمون اونجا باشه فقط چون جدیده ها :) ولی متاسفانه اون خیلی کار داره . 

مدیرمون رو با اینکه خیلی دوست دارم ولی جدیدا فقط پز میده و از دخترش جلو من تعریف میکنه . اخه جشن اونم شهریوره و هی منو حساس میکنه اعصابم خط خطی میشه . 

ایش

امشب یک ساعت با زهرا تلفنی حرف زدم . میگه اگه مبلامونو سفارش بدیم برام کمتر در میاد :) 

چرا من هیچی نخریدم؟

 

Noor

اقای عنایت

دوشنبه چهارم دی ۱۳۹۶، 21:11
اول از همه لطفا برای سلامتی همه ی بیماران مخصوصا اقای عنایت دعا کنیم ... امیدوارم همه تون هر جا که هستید سلامت باشید و دلتون شاد باشه

امروز اقای پ اینجا بود

فاصله ی روزایی که میاد پیشم داره به 3 روز میرسه

یعنی 3 روز به 3 روز می بینمش

جمعه قراره با مادرش بیان پیشمون . حالا من چی بپوشم ؟ :)

امروز بچه های کلاس میگفتن سرنوشت ائمسال ما اینه که همش جریمه بنویسیم . به قول اقای پ خب سعی کنن سرنوشتشون رو تغییر بدن

Noor

گشنه تشنه

شنبه دوم دی ۱۳۹۶، 20:7
هممممم تازه تایپ سوالام تموم شده

این طرح جابرم شده وبال گردن ما عح

گشنمههههه

Noor

یلدا و عروسی زهرا

جمعه یکم دی ۱۳۹۶، 12:4
سلام .اول درباره ی یلدای مدرسه بگم که از 7.5 مدرسه بودم و با معلما مث کوزت کار کردیم و خوراکی ها که شامل برنج بوداده ، لبو ، کدو ، هندونه و تکه های میوه بود رو دسته بندی کردیم . انقد کار کردم که هنوزم کمرم درد داره و جالبه کهاون همه زحمت در عرض نیم ساعت وارد شکم بچه ها شد و تمام ولی جشن باشکوهی بود . اخرش هم به من فقط یه قاچ هندونه رسید خخخ

این سرماخوردگی لعنتی هم که از مرحله ی تب رسیدهبه مرحله ی گلو درد و  فینگ فینگ و این اصلا لذت بخش نیست .

دیروز صب تا ظهر تو اداره جلسه بودیم . بعد از ظهر کلا خوابیدم و شب با اقای پ و ماهی و مادرش رفتیم عروسی زهرا .

همه چی خوب بود . دیدن زهرا تو لباس عروس خیلی کیف داشت .

بچه های هشپر خیلی هاشون اومده بودن مثل سودا و ثریا و سپیده و فاطمه و حتی کوچکی و یه دختره دیگه که اسمشو نمیدونم هم بودن . وای که زهرا چقد از اونا حساسیت داره . ولی چون شوهراشون دوست حمید هستن دعوت شده بودن . دیر اومدن و زود هم رفتن . ایش فقط اومده بودن فضولی

امروز چهل شوهر خاله ی اقای پ هست. منم باید برم :(

Noor
© ناخوانا