.

شنبه شانزدهم دی ۱۳۹۶، 16:38
به نام خدا 

از لج کنندگان می باشیم :) 

دیروز همانطور که در بستر بیماری بودندی و با اقای پ حرفمان نمی آمدندی....انقد صدام کرد و گفت چرا باهام حرف نمیزنی چرا منو نگا نمیکنی قهری باهام یعنی انقد بدم ک اینجوری شدی باهام و ... 

اشکمان جاری شد و اقای پ دریافت اوضاع بسیار وخیم است و ...

واقعا تو دلم غمباد شده بود 

انقد حرف نزدم که اشکای خودشم در اومد :(  و بخشیدمش 

و معذرت خواست بالاخره

و باهم رفتیم عروسی

امرو مدیرمون حرف عروسی رو میزد اون تالاره گرونه رو گرفتن ولی خودش ناراضی بود 

برا 400 دعوتی 37 تومن دراومده میگفت اگه دعوتی های منم اضافه بشه که خیلی بیشتر میشه 

پس من از تالار خودمون راضیم :) 

Noor
© ناخوانا