تنبل خانم

یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶، 21:58
من پشت لپ تاپم و دارم قسمت چهارم عشق اجاره ای رو دان میکنم

از 8 داره دان میشه

یبار تا نصفش لود شدا بعد یهو پرید ورفت رو اعصابم

فک نکنم امشب بتونم ببینم

امروز اقای پ بعد مدرسه اومد دنبالم و باهم برگشتیم خونه

بعد از ظهر خاله شهری و مجی اومدن خونمون

و همه غروبی رفتن

منم تند تند کارامو انجام دادم

این درس پژوهی هم شده دردسر عح

دوس ندارم من کار کنم بقیه تشویقی بگیرن خو . البته من تنها نیسم خانم پ ع هم هس . ولی بقیه فقط نگا میکنن. ایش.

واقعا ب استرسش می ارزه ؟

چرا سرعت نتمون امشب انقد کمه

 

Noor

خوشحال و خندان

شنبه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۶، 19:16
سلااااام من اومدم خوشحال و خندان :)

دوستای من، من خیلی شما رو دوست دارما . چون نوشته های نق نقانه ی منو میخونید و منو راهنمایی میکنید . برا همینه که اینجا انقد راحتم :) خیلییییی دوستون دارما گفتم که گفته باشم

خب... من و اقای پ روز پن شنبه از ساعت 11.5 تا ده شب به هم هیچ پیامی ندادیم . ده بود که اقای پ پیام داد و هرچیییییی تو دلم بود گفتم بهش . تا 3.5  این مکالمات طول کشید .

 وقتی باهاش حرف میزنم و حل میشه فک میکنم بهترین همسر دنیاس . و وقتی ازش ناراحتم فک میکنم بدترینه:) همینقد فوران احساسم

گفتم نمیخوام ببینمت میرم خونه بابابزرگم که با اصرار ایشان که گفت صب میام دنبالت و نرو نظرمان تغییر یافت ..

خلاصه جمعه رفتیم یه جای دور از خونه . جایی که 4 سال اونجا مونده بود و درس داده بود . یکم رفتیم خونه ی دوستش که اون دوران خیلی کمکش کرده بود . یه اقایی بود ورزشکار و جوون ولی 3 سال دیگه بازنشست میشه وو من اصلا نمیتونستم باور کنم ووقتی شنیدم چشام درشت شد فک کنم اقاهه رو چشم زدم . دختر خوشگلش هم خونه بود .یلدا . واقعا فک میکنم ترک ها خوشگل ترین دخترای دنیا رو دارن :)

خدا براشون نگه داره

دیروز وقتی با اقای پ برگشتم بهش گفتم چرا تو که انقد پسر خوبی هستی بعضی وقتا پسر بدی میشیو حرص منو در میاری ؟ :)

خب اومدم بگم حااااال من خوبه بچه هاااااااااااا

سوالامو تایپ کنم در حین تماشای خانواده ی کیم چی

بعد ریاضی بخونم . بعد برم فیلم عشقولانه ی مسخره ی ترکیم رو ببینم :)

Noor

پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶، 18:50
از 11.5 تا الان به هم پیام ندادیم .

من که انقد قوی شدم که تا یه هفته هم بهش پیام ندم اونو نمیدونم.

خب مث اینکه فردا ناهار خونه ی خاله دعوتیم و من خونه نخواهم موند تا منتظر اقای پ بمونم .

از وقتی عقد کردیم همه ی برنامه هامو ، پیش دوستام رفتنارو همه چی رو کنسل کردم که با اقای پ باشم ولی فک میکنم اون با من بودنو جزء برنامه هاش میذاره اگه کار دیگه ای پیش بیاد حاضر نیس ب خانوادش نه بگه که با من باشه

میخوام بفهمه منم بلدم اینجوری رفتار کنم

با اینکه خونه ی خاله اینا خیلی حوصله ام سر میره ولی میرم اونجا

خیلی هم کار دارم ولی امشب انجام میدم و میرم

واقعا من مقصرم؟

یا شاید الکی انقد بزرگش کردم

یا شاید من یه مشکلی دارم که با هیشکی سر سازگاری ندارم  و فقط نق نق میکنم

بچه ها نمیخوام شما جبهه بگیرید فقط مینویسم که احساساتمو خالی کنم اصلا اینجا رو برا همین دارم   حالا اگه باهام همدردی میکنید این محبت شما رو نشون میده . ممنونم داشتن دوستایی که کمکم میکنن در حالی که منو ندیدن و نمیشناسن و کیلومترها ازم فاصله دارن نعمتیه که خدا برا دور و زمونه ی ما قرار داده

Noor

پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۶، 13:51
نیومد

حتی نگفت ک نمیاد 

حتی نگفتم ک نیا 

این نیومدنا میشه بهونه دست من برای عصبانی بودنم و حقو ب خودم دادن

فردا هم نیا 

اشتهام نمیکشه ناهار بخورم 

میرم نمازمیخونم بعدهم فیلم میبینم 

قسمت دومو از نت دانلود کنم یعنی ؟! 

دیشب هی برام تو تلم پیام کد دار میومد . اولش ترسیدم بعد گفتم شاید چون خودم تو تل لپ تاپم دوباره اومده . بعد دوباره رفتم گوشیمو بررسی کردم دیدم نوشته موقعبت خراسان جنوبی خیلی ترسیدم گفتم یعنی تو این کاناله منو هک کردن . ی نیم ساعتی اونجا بودم خیلیییی ترسیدما 

خلاصه از کاناله دراومدم اخه تا قبل اینکه اونجا برم همچین چیزی پیش نیومده بود برام . امروز قسمت دومو از نت میگیرم

Noor

چهارشنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۶، 23:6
نمیدونم  چرا انقد عرق میکنم امروز

با اینکه قرار نبود امروز اقای پ رو ببینم اما بعد مدرسه چون بابا جایی کار داشت و باید میرفت اقای پ اومد دنبالم . باهاش زیاد حرف نزدم . منو رسوندو رفت خونه پسر عمه اش . اسمس هم ندادیم ب هم . غروب با بابا و مامان رفتم مراسم عمه اش . دلم نمیخواس برم ولی رفتم . 

اونجا هم زیاد فقط در حد سلام و خدافظ باهاش حرف زدم . ناراحت هم نبود . خواهر برادراش دور و برش بودن خیلی خوشحال ب نظر میرسید .

میگه فردا رشت بریم گفتم نه . دیگه دلم نمیخواد باهاش برم

شاید فردا برم خونه بابا بزرگ و جمعه برگردم ک اقای پ رو نبینم

 

Noor

غمبرکی جدید

سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۶، 22:55
امروز با 4 تا مینی بوس هلک و هلک رفتیم سینمای هلال احمر انزلی . انگار کتکمون زده بودن فشرده 3 نفری روی دوتا صندلی نشستیم و مینی بوسم که خودش مث قایق رو موج های خروشان از سمتی ب سمت دیگه میرفت . خلاصه تا رسیدیم دیگه چیزی ازمون نمونده بود . کارتونش هم ک مزخرف . پیشنها  میکنم کلیله و دمنه رو نبینید . ادم کارتون های خارجی رو میبینه از رنگشون از انعطافشون از بانمک بودنشون دلش وا میشه . ولی این کارتونه از موضوعش تا رنگ و لعابش کلا ادمو ب افسردگی دچار میکرد . گردنمون هم ک شکست تو سینما . سینما باید پلکانی باشه خو این چ وضعشه . 

خلاصه برگشتیم داغون ...

امشب زنگ زدم ب اقای پ . هنو دو کلوم حرف نزدم میگهوشی رو میدم مامان تسلیت بگو بهش هوووف . میدونم دوس داره من ب مادرش زنگ بزنم و نمیگه دیگه بهم ک زنگ بزن بهش چون میدونه من حرفم نمیاد با مامانش و معذبم ... ولی وقتی زنگ میزنم اینجوری سوءاستفاده میکنه . قبلا هم دیده شده ازش ک یهو مثلا گوشی رو میده خواهرش 

هر دفعه هم میخوام بهش بگم از این کارش خوشم نمیاد انقد موضوع پیش میاد ک یادم میره . امیدوارم قبل از اینکه دوباره تکرار بشه بتونم بهش بگم

تلفنی گفت فردا میام. با کلی ذوق براش نامه نوشتم نقاشی کردم پاکت رنگی درس کردم قلبیش کردم ک فردا بدم بهش ذوق کنه .

اسمس داد فردا مراسم دارن نمیتونه بیاد . منم پاکتو چپوندم تو کشو 

چرا من باید انقد ضعیف باشم ک از نیومدنش ناراحت بشم 

دلم نمیخواد انقد وابسته بشم اصلا

الانم شیرمو میخورم

یکم شالگردنمو میبافم

مسواک میزنم و لالا

 

Noor

هوهو خان

دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶، 21:28
خب من برای اولین بار در زندگانیم رو آوردم به دانلود فیلم

اسمش هس ....

چی بود ؟اها عشق اجاره ای فیلم ترکیه فک کنم همتون دیده باشین . هرچند من بازم فیلم کره ای رو ترجیح میدم چون لباساشون قشنگ تره و بیشتر ب روحیات خل و چلی من میخورن

فقط دلم برا حجممون میسوزه . فک کنم ماهی یه قسمت دانلود کنم.

راسی بیرون صدای باد میاد از فردا دوباره هوا سرده .... نکنه پن شنبه رشت رفتنمون کنسل بشه ؟! :(

راسی میدونسید 25 ام ولنتاینه ؟ من که نمیدونستم تازه فهمیدم

میخوام برای اقای پ نامه بنویسم بذارمش تو یه پاکت جنگولک که خودم براش درس میکنم :)

رااااسی اخرین عمه ی اقای پ امشب فوت شد :/

من که ندیدمش ولی خدا رحمتش کنه

این فیلمه هنو نصف نشده :(

 

 

 

Noor

22 بهمن

دوشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۶، 14:18
پریروز وقتی از خانوم مدیر پرسیدم ک حتما باید بیایم مدرسه برا راهپیمایی گف نه تو نمیخواد بیای و من کلی ذوق مرگ شدم از مدیر به این خوبی

 

و دیروز با مامان بابا داداش و اقای پ رفتیم رشت خونه اقای جوادی 

اونجا هم جابر ول کن من نبود و با فاطمه و مریم نشستیم مدل زبان رو ساختیم برا خانم جوادی ک جابر شاگرداش تکمیل بشه . شاگرداش مث اینکه زبان با خمیر نون درس کرده بودن ک ترک خورده بود و خراب شده بود . ما دیروز با خمیر بازی درس کردیم خیلی قشنگ شد . دلم خوشه جابر بچه هام مقام نیاره جابر خانم جوادی شاید بیاره خخخ

دیشب تا رسیدیم 11 بود انقد تعطیلی چسبیده بود ک امرو ب زور رفتم مدرسه

4 نفر نبودن و کلاس ارامش داشت

فردا هم میخوایم بریم انزلی سینما 

کلا انگار سال تحصیلی تموم شده همش یا تعطیلی یا جشن

Noor

شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۶، 17:4
لازمه که پاشم برم سراغ ظرفا

سختمه 

تنهام دوباره 

هیشکی خونه نیس 

خانم مدیر گفت فردا نمیخواد بیای مدرسه و من کلی ذوق کردم 

کلییییییی

حالا نمیدونم مهمونی میریم یا مهمونمون اقای پ میاد پیشمون

 

Noor

جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶، 22:7
ملاجم درد میکنه فک کنم از بس گوشیمو نگا کردم اینجوری شدم جمعه چقد زود و مسخره تموم شد 

غروبی عمو و زن عموی بابا اومدن خونمون

یکم بعدش اقای پ هم اومد که برامون گوشت خریده بود رو بده به بابا . نه که خریدمون با اون باشه ها خخخ یه قصاب اشنا داره که گوشت تازه میاره . بابا هم این مسئولیت رو داده ب اقای پ . 

بعد هم بابا و عمو و زن عمو رفتم مراسم ترحیم یه اقاهه 

اقای پ هم نیم ساعتی نشست و رفت خونشون ک شب با مامانش برن  خونه ی خاله اش که شوهرش فوت شده :( 

البته همونقد موندنش هم انرژی لازم برای گذروندن فردامو داد بهم 

الانم بیکار و علاف زیر تلویزیون نشستم تا برگرده 

خیلی خوبه ک فقط فردا میرم مدرسه و پس فردا تعطیله 

چیکا کنم این جوشای قرمز خوب بشن رو اعصابمن

قبل ازدواجم این گرفتاری هارو نداشتم راحت بودم

شما چی میزنید ب صورتتون اخه

Noor

پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۶، 22:7
من کنار بخاری و در فکر

مامان موشمو گرفته میگه میخونه ؟ 

میگم چی بخونه مثلا ؟ 

خخ 

اقای پ امروز اینجا بود . دیگه نمیاد تا یکشنبه :( 

کی میریم خونه ی خودمون

هوای بهار تو سرمه

روزاش ک کم کم گرم میشن و طولانی

غروبای خیلی خنکش 

درختای سبز کمرنگش

صدای قورباغه ها و کوکو

خاطراتی قشنگی میاد توذهنم که نمیتونم براتون وصفش کنم 

از خیلی قبل ترها از بچگی هام

دوس دارم بهار بیاد با اقای پ برم لاهیجان

:( 

هممممممم

Noor

چهارشنبه هجدهم بهمن ۱۳۹۶، 23:44
اقای پ رفت بخوابه 

فردا6.5 باید پاشه مادرشو ببره آزمایشگاه 

منم دیگه کم کم میخوابم

موشی رو گذاشتم پشت سرم

امروز جشن انقلاب داشتیم و پسرام گل کاشتن و بهشون یکی یدونه ستاره دادم   . جایزه شون هم محفوظه . 

امروزمو هم ب بطالت گذروندم

 حرفم نمیاد خب هورمون های  اندوهگین بدنم زیاد شدن

Noor

تولد من و تولد فلفل

یکشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۹۶، 14:53
خب از اونجایی که تولد فلفلمون 12 بهمن بود و من به اقتضای سن و سالم آلزایمر گرفتم و یادم رفته بود 

اول از همه دست و جیغ و هورااااااا برا فلفل مهربونم که دعا میکنم به همه ی ارزوهای پیش روش برسه و ادم موفق و شادی باشه . فلفلی تلاشت زیاد کن که بیشتر اون چیزایی که دنبالشی به همین چند ماه تلاش تو بستگی داره .♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡

و اما من 

دیروز بعد مدرسه اصلل نتونستم بخوابم . خونه رو مرتب کردم چون مامان و خواهرای اقای پ هم میخواستن بیان پیشم .

خلاصه خیلی زود اقای  پ و مادرش و خواهراش و ادینه و ابوالفضل و پدرام اومدن پیشمون . مامان بابا هم یکم قبلش رفته بودن بیرون و من میزبان میشدم یعنی وووی استرس اور بود  

خلاصه مامان بابا هم اومدن و تولد  و این صحبتا .

من ک پن شنبه با اقای پ رفته بودم کادوهامو انتخاب کرده بودم

یه عروسک موشی بزررررگ بانمک ک هم اکنون کتار نشسته و یه گوی کوچولوی عشقولانه ی دختر پسری  . اقای پ اونا رو بهم داد و من میگفتم الکی مثلا من نمیدونم چیه خخخ بابا وقتی موشه رو دید به شوخی میگفت اینو باید برا ابولفضل که 3 سالشه میخریدی و خلاصه منو پودروند .

مامان اقای پ هم نقدی باهام حساب کرد خخ مامان هم برام ی پلاک خوچل گرفت :) با این باهم قهر بودیم ولی دیروز اشتی کردیم دیگههه و بابا هم ک میگفت نه من بهت کادو نمیدم که بین تو و اقای پ فرق نذاشته باشم :| منطق خاص خودشو داره. خواهرا هم دکورجات زحمت کشیدن اوردن و اخرسر اقای پ یه پلاک زنجیر گرف جلوم و منو سوپرایز کرد :) کاش فقط با مامان هماهنگ بود یکیشدن ی چیز دیگه میخرید . 

خلاصههههه تولد تموم شد و همه رفتن

و اما امروز ک کارشناس رفته بود سر زمین و متراژ کرده بود اونجا رو . فقط همین . 

حالا بعدا قیمت میذارن

بابا هم دیگه بیخیال شده . میگه از شر اونا راحت بشم . خب برای من همین کافیه که بابام ناراحت نباشه . 

 

Noor

تولد

جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶، 23:55
انقد کار داشتم که وقت نشد بیام بنویسم فردا تولدمه

فلفل جونی ممنوووون خوشحالم از اینکه یادت مونده تاریخ تولدم 

منم یادم هس بهمنی هسیا ولی یادم نیس چندم بود : ( پس خودت بیا و بگو بهم

امشب کارنامه رو تموم کردم 

دفترکارنما بچه ها رو حاضر کردم

فردا داوری جابره

دعا کنید انتخاب بشن ک فردا روز خوبی بشه برام

فردا میام و بیشتر مینویسم

Noor

زمین کشاورزی ما

پنجشنبه دوازدهم بهمن ۱۳۹۶، 20:20
یادم نیست درباره اش حرق زدم یا نه

ما خانواده ی پدریم قطع رابطه ایم چون هم ادمای درستی نیستن و هم خیلی ما رو اذیت کردن

تمام ارث مادربزرگمو خوردن و بابای من هیچ اعتراضی نکرد و حتی ما . چون فقط نمیخواستیم ریخت اونا رو ببینیم . تا اینکه چند سال پیش شوهر عمه ام عمه هامو شیر کرد که سر زمین کشاورزی بابا و حیاط خونمون بریم شکایت کنیم و بگیریمش . حیاطو با مدرک گرفتیم اما سر زمین هیچ کدوم مدرک نداشتن و کارش همینجوری رو  هوا بود . بابا هم خیلی شل گرفت و یه وکیل بی خود گرفت برای کارش و همه چی رو سپرد به اون و اونم همه ی برگای برنده ی ما رو پوچ کرد حتی فکر میکنم وکیلمون دستش با اونا تو یه کاسه است

و یکشنبه قراره کارشناس بیاد زمینو قیمت بذاره برا مزایده .

البته یه مدرک دست عموی باباس که ثابت میکنه همه ی زمین برای اونه و بابای من که نمیتونه حقشو بگیره بجای اینکه نگران از دست رفتن زمین باشه همش میگه خیلی کار میخواد شاید عمو خسته بشه و ناامید ناامید...

من اصلا نگران زمین نیستم .فقط شوهر عمه ی بیخودی دارم که اگه زمین به فروش بره احساس شاخ بودن میکنه و معلوم نیس دیگه چ اذیت هایی قراره بکنه

میدونید اقای پ بهم گفته اون موقع که داشتیم تحقیقا میکردیم درباره خانوادتون شوهر عمه ات رفته بود داداشمو دیده بود و پشت سرتون حرف زده بود و گفته بود با این خانواده وصلت نکنید و داداشش هم یه جوری جوابشو داده بود که میگه تا بناگوش سرخ شد و دمشو کولش گذاشته بود و رفته بود

حالا شما فکر کنید چه کارهای دیگه ای کردهو ما خبر نداریم

نمیتونید تصور کنید چقدر رذله

اگه بخوام بنویسم یه کتاب میشه

اما من سحر خواب دیدم که بابا رفتیم جنگل و گرگ سفید بزرگ بهمون حمله کرده .

برگشتیم و من دوباره رفتم جنگل و کشتمش . برا خودمم عجیب بود چجوری انقد شجاع شدم. حس خیلی خوبی بود .بیدار شدم و خوابم یادم موند

تعبیرش رو نگاه کردم . دشمن ما شکست میخوره

برامون دعا کنید . ن برا زمین . برای غلبه بر دشمن

 

Noor

جابر کوفتی

چهارشنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۶، 14:24
این چند روز فقط درگیر جابر بودم 3 تا تابلوی نمایش رو حاضر کردم . دیروزم اقای پ اومد کمکم . ولی بازم یه تابلو کم دارم

واااای باید کارنامه بنویسممممممم

شنبه نمایشگاه جابره

امروز تو دفتر میگفتن دیروز چرا انقد خوشحال بودی ؟ گفتم خوشحال ؟! چطور

بعد شکوری گفت دیروز پشت چراغ قرمز با اقات دیدمت به دوستم نشونت دادم گفتم این همکار ماست . دوستمم گفته چقد خوشحالن اینا :/ 

 خب خوشحال بودن ما خنده دار بود الان ؟!کلا این شکوری ادم بی مصرفیه فقط میشینه ملتو سوژه میکنه 

منم برگشتم گفتم اره یروزم با اقای پ میخواسیم بریم بیرون پیش دوستامون که اقای پ پیاده شد و رفت چیپس و پفک گرفت و یکی همون موقع ما رو دیده بود و زنگ زده بود ب بابا که فلانی رو دیدم پفک گرفته بود .

اخرش هم اضافه کردم منو اقای پ از دست مردم باید فرار کنیم و همکارم هم در ادامه افزود اره مردم خیلی فضولن 

دیگه نمیدونم برداشتش چی باشه

همیشه میخندیم اصلا به شما چ ایییش

Noor

شرطی که بردم

یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۶، 18:1
صب ک بیدار شدم خیلی کوچولو برف میبارید ولی چون هوا تاریک بود دلم میخواس مدرسه ها تعطیل شده باشه و بخوابم

ولی شهر ما تعطیل نبود 

رفتم کلاس و چوب شورمو از امیر رضا گرفتم

4نفر امروز نیومده بودن و کلاس اروم بود 

جابر باید این هفته تکمیل بشه و من کارتون ندارم طرحمو روش بچسبونم 

یاسین چرا کارتنمو خراب کردی اخه 

هممممممم 

 

Noor

شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۶، 20:2
امروز کلا بی اعصابم 

از بس بچه های کلاس بی نظم شدن .

فردا باید یکی دوتاشونو بفرستم دفتر اونجا ادب بشن حساب کار دستشون بیاد ایش

با اقای پ هم امروز همش درگیر بودم هی بهش گیر میدادم 

فک کنم وقتی کافی میکس میزنم نفسم تنگ میشه تا قبلش خوب بودم . یعنی تاثیر داره واقعا ؟!

هوا سرد شده با امیررضا شاگردم شرط بستم سر چوب شور ک فردا برف نمیاد . اون میگه برف میاد 

فردا چوب شور مفتی گیرم میاد :)

دختر همسایه مون مهری رو امشب وقتی داشتم اقای پ رو همراهی میکردم که بره خونشون رو ،دیدیم

چادرو لباس سفید پوشیده بود و همه شون بودن . حس خوبی بهم دست داد .رفته بودن عقد کنن :) براش خوشحالم 

وقتی سمیرا همسایه روبه رویی مون عروس شده بود همش میگفتم ایش ایش خخخخ هنوزم میگم . ولی برا مهری خوشحالم . خب به ادمشه . کلا از سمیرا خوشم نمیاد افاده ای 

 

Noor

هوای بارونی

جمعه ششم بهمن ۱۳۹۶، 14:22
بارون میاد 

همه منتظرن برف بشه

ولی این هوا برف نمیشه

امروز تا 11.5 خوابیدم پاشدنم هم به خاطر اومدن خاله گل بود ک همون موقع اومد . الانم اینجاس دارن با مامان حرف میزنن

اقای پ امروزم نیومد گفت فردا میاد . حالا درسته دیروز گفتم نیاد ولی دلیل نمیشه امروزم بگه نمیاد 

وضو گرفتم ک برم نماز بخونم ولی ده دقیقه است نشستم اینجا 

نفسم چرا میگیره :( 

همین روزاس ک بی باران بشید 

واااا اگه دیدین من ب مدت طولانی نیومدم حتما بدونین ی چیزیم شده فقط فاتحه یادتون نره خخخ 

دیگه 

برگه های فارسی رو امضا بزنم

یا الله برم نماز

Noor

غمبرک

پنجشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۶، 23:15
من دوباره قاطی کردم

هورمون های شادیم از بین رفتن فک کنم

امروز کلا قاطی ام

صب که کلی دنبال شناسه ام گشتم و پیداش نکردم

بعد به کیفم نگاه کردم و به این فکر کردم که دوسش ندارم و برم اون کیفی که تو نت دیدم رو بخرم برای خودم .

بعد اقای پ اومد دنبالم که بریم جلسه و حوصله ی اونم نداشتم . همش تو مسیر حرف میزد میخواستم همچین بزنمش که دیگه حرف نزنه :( جدا دلم میخواست بزنمشا بعدشم گفتم امروز خونمون نیا حوصله تو ندارم و بعد فهمیدم که اصلا امروز نمیتونس بیاد چون باید مادرشو میبرد خربد . و برا اولین بار خوشحال شدم از نبودنش.

بعد رفتیم اداره اون اقاهه یعنی سخنرانمون که شوهر فریبا هم باشه انقد چرت و پرت میگفت که حوصله مو سر برد و با خودم میگفتم حیف فریبا نبود زن این شد .

نمازخونه ی اداره هم خیلی گرم بود نفسم میگرفت و خلاصه همه چی بد بود .

اخرش ازمون امتحان گرفتن و همه با مشورت هم به سوالا جواب دادیم.

وقتی می خواستیم برگردیم خونه انقد ماشینا رو بد پارک کرده بودن تو حیاط اداره که راهی برای رفتن ما نبود پس با اقای پ رفتیم تو شهر دور زدیم وئ برام شمع سکه ای و گلدون رنگی خرید .

برگشتیم اداره و بعدش خونه و خودش رفت

شناسنامه ام پیدا شد زیر کتابای داداش بود .

خوابیدم تا ساعت 3 . ناهار خوردم . بعدش بطالت.

بعد جابر . همیشه علایم ریز دور و بری هاتونو جدی بگیرین . همیشه .

وقتی پدر و مادر یاسین تو جلسه شرکت نمیکنن یعنی خیلی خودشونو دست بالا میگیرن . وقتی کارو تموم نمیکنن یعنی بی سلیقه و شلخته ان . چرا پروژه ی خوبتو دادی به این ؟ عح اون از مقوا که انقد بی سلیقه بهش کاغذ رنگی چسبوندن و کلی وقت منو گرفتن . اون از تایپ کردنشون که پر اشتباه و جا انداختن بود و تا الان نشستم و کل مطالبو دوباره تایپ کردم . حال ادمو بهم میزنن

کاش داده بودمش به رهام یا سهیل . حیف  عح

خیلی پر حرفی کردم

:(

داداش رفته بسیج تا 2 شب

تاحالا از این کارا نکرده بود

 

 

 

Noor

قلب

چهارشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۶، 20:15
یه چند وقته قلبم یه جوریه شایدم قلبم نیس نمیدونم

یهو میلرزه انگار  خون موقع رد شدن از رگهام یهو گیر میکنه و یهو فوران میزنه 

احساس یه حفره هم تو اون ناحیه میکنم 

ایا دارم دچار عارضه ی قلبی میشم؟!

مامی رفته خونه بابا بزرگ

منم طبق معمول چهارشنبه های عزیزمو ب بطالت میگذرونم

تو مدرسه این مدیرمون زیادی پز میده

یادتونه میگفتم اون تالار گرونه ی شهر ما رو رزو کردن ؟  میگف دعوتی های اونا 400 نفرن دعوتیای ما 300 نفر . امروز میگفت اونا 100 نفر ما 80 نفر و چه دلیلی داره مهمون زیادی دعوت کنیم فقط دوستان نزدیک :| 

فازشون چیه جدی 

منم جدیدا یاد گرفتم موقعی که حرف میزنه نگاش نکنم اخه دیگه اینقد قم پز :| 

چرا من وقت نمیذارم برای درس خوندن :(

همممممم

کی باید کارنامه نوشت ؟!!!! 

ووووی فردا اداره جلسه است

Noor

دیروز تولد اقای پ

سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶، 22:16
دیروز بعد مدرسه با اقای پ دوتایی رفتیم کیک تولدشو خریدیم . با بادکنک و تنقلات .

بعد ناهار خوابیدیم . و وقتی  بیدار شدیم ک تولد بگیریم مامان بابا رفته بودن بیرون . و ما تا غروب در انتظار بودیم 

وقتی برگشتن مامان ب اقای پ گف برو مامانتم بیار و رفت اوردش و حدود 11 شب بود ک بالاخره تولد گرفتیم 

تو جعبه ی کادوش گوشی دکمه ای بابا رو گذاشته بودم وقتی بازش کرد و دید اولش هنگ بود ولی همونجوری داشت ازم تشکر میکرد با لب خندون . و رفتم گوشیشو اوردم گفتم اون نیست که اینهههه و بیشتر تر تر خوشحال شد :) 

امروزم خونه ی ما بود 

مریض شده و رفت امپولشو زد 

:( 

هفته ها چقد زود میگذره

چقد صورتم لاغر تر شده :(

Noor

عناوین اصلی رویدادهای اخیر

یکشنبه یکم بهمن ۱۳۹۶، 19:22
خب جمعه رفتیم خونه ی اقای پ که خواهر بزرگش و اقاش و بچه هاش هم بودن .

خواهر بزرگ 5 تا بچه داره . پسر بزرگه همسن اقای پ میباشد . دختر بزرگه یک سال از من بزرگتره . دوتا دختربعدی پیش و سال دوم هستن و اخری ابوالفضل سه سالشه و خدای لپ میباشد . حیف گوشیم عکس نمیگیره وگرنه میذاشتم اینستا .

روز جمعهمامان رفته بود جلسه و منم کهنبودم از قضا اقای جوادی هم پاشده همون روزی اومد خونمون و خلاصه خودشون از خودشون پذیرایی کرده بودن . شب که اومدم شامم پیشمون بودن .

از جمعه با مامان قهرم هروقت میرم خونه بهمن اینا باهام دعوا میکنه که علتش هنوز معلوم نیست

فردا تولد اقای پ .

و من اونجوری که دلم میخواست امادگی برگزاری تولدشو ندارم . یعنی میخواستم سوپرایزش کنم ولی چون با مامان قهرم و هیچ کاری نکردم فردا خودش باید بیاد براش کیک بگیرم

عب نداره یبارم با تولد خودم براش تولد میگیرم :)

زهرا زنگ میزنه من نمیتونمئ  صحبت کنم

من زنک میزنم اون نمیتونه صحبت کنه

ولی الانمیخوام زنگ بزنم با اینکه سوال فارسیمو هنو طرح نکردم

Noor
© ناخوانا