من دوباره قاطی کردم
هورمون های شادیم از بین رفتن فک کنم
امروز کلا قاطی ام
صب که کلی دنبال شناسه ام گشتم و پیداش نکردم
بعد به کیفم نگاه کردم و به این فکر کردم که دوسش ندارم و برم اون کیفی که تو نت دیدم رو بخرم برای خودم .
بعد اقای پ اومد دنبالم که بریم جلسه و حوصله ی اونم نداشتم . همش تو مسیر حرف میزد میخواستم همچین بزنمش که دیگه حرف نزنه :( جدا دلم میخواست بزنمشا بعدشم گفتم امروز خونمون نیا حوصله تو ندارم و بعد فهمیدم که اصلا امروز نمیتونس بیاد چون باید مادرشو میبرد خربد . و برا اولین بار خوشحال شدم از نبودنش.
بعد رفتیم اداره اون اقاهه یعنی سخنرانمون که شوهر فریبا هم باشه انقد چرت و پرت میگفت که حوصله مو سر برد و با خودم میگفتم حیف فریبا نبود زن این شد .
نمازخونه ی اداره هم خیلی گرم بود نفسم میگرفت و خلاصه همه چی بد بود .
اخرش ازمون امتحان گرفتن و همه با مشورت هم به سوالا جواب دادیم.
وقتی می خواستیم برگردیم خونه انقد ماشینا رو بد پارک کرده بودن تو حیاط اداره که راهی برای رفتن ما نبود پس با اقای پ رفتیم تو شهر دور زدیم وئ برام شمع سکه ای و گلدون رنگی خرید .
برگشتیم اداره و بعدش خونه و خودش رفت
شناسنامه ام پیدا شد زیر کتابای داداش بود .
خوابیدم تا ساعت 3 . ناهار خوردم . بعدش بطالت.
بعد جابر . همیشه علایم ریز دور و بری هاتونو جدی بگیرین . همیشه .
وقتی پدر و مادر یاسین تو جلسه شرکت نمیکنن یعنی خیلی خودشونو دست بالا میگیرن . وقتی کارو تموم نمیکنن یعنی بی سلیقه و شلخته ان . چرا پروژه ی خوبتو دادی به این ؟ عح اون از مقوا که انقد بی سلیقه بهش کاغذ رنگی چسبوندن و کلی وقت منو گرفتن . اون از تایپ کردنشون که پر اشتباه و جا انداختن بود و تا الان نشستم و کل مطالبو دوباره تایپ کردم . حال ادمو بهم میزنن
کاش داده بودمش به رهام یا سهیل . حیف عح
خیلی پر حرفی کردم
:(
داداش رفته بسیج تا 2 شب
تاحالا از این کارا نکرده بود