خسته کوفته درمونده

سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۶، 1:3
خب امسال من مث مارکوپولو تمام شهرا رو گشتم تا خریدای عیرمو تهیه کنم . دیروز دل مامانو برا خودم سوسوزندم ک باهام بیاد رشت . اوووف جای سوزن انداختن نبود ولی خب عوضش بالاخره رشتیا ب خودشون زحمت دادن جنسای خوبو ریختن بیرون . خیلی کلک شدن فروشنده ها ما فک میکنیم خیلی زرنگیم ک مثلا اول اسفند میریم خرید ولی بر عکسه اونا خیلی زرنگن میدونن کی جنسا رو رو کنن.

خلاصه دیروز و امروزم رفتم بیرونو و ب کمک مانان و اقای پ بالاخره پرونده خریدو بستم

چرا جعبه کادو انقد گرونه 

4 . 5 تا جور کردم اما دیدم نمیصرفه واقعا کلی جعبه کفش برداشتم و ... فقط مردم از تبدیل کردن اونا ب جعبه کادو گردن درد گرفتم

برا فردا 4 تا رو باید تبدیل کنم ب جعبه کادو

امروز ی ضرر مالی داشتم ببینم فردا میتونم حلش کنم یا ن

یعنی خیاطم لباسمو حاضر کرده؟! 

کی بدمش بخار 

یعنی وقت میشه با خیال راحت بیام بنویسم

هوووف

Noor

پایان مدرسه در سال 96

چهارشنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۶، 22:51
سلام بچه ها کجایین این هفته ی اخر مدرسه کلا تمرین سرود میکردم با بچه هام چون امروز جشن نوروز داشتیم تو مدرسه و آدمای مهمی مهمانمان بودن . مهم ک میگم منظورم رئیس اموزش پرورش شهرستان و شورای شهرو ... است خلاصه کلی تمرین کردیم ولی انقد برنامه های مختلف داشتن برا امروز ک سرود بچه هام حذف شد . و بهشون قول دادم ک سر صبحگاه و در سال جدید اجراش کنن یخ زدیم تو سرما بعدازظهر هم با اقای پ رفتیم صومعه سرا کفش خریدیم قرار بود جمعه هم با زهرا برم رشت ک کنسل شد امروز ی دستبند خیلی خوشگل قیمت کردمممم واقعا خوشگل بودا گف دو و هشتاد . اگه ی تومن بود میگرفتم وقتی اومدیم بیرون اقای پ واقعا خوشت اومد ازش گفتم اره میخواس برگرده از پول وامش برام بگیردش :) اینکه به فکر دل من بود خیلی برام با ارزش بود ولی خو منم فکر اقتصادی دارم مثلا نمیخوام اقای پ خرج الکی بیفته الانم اینجاس دارن سریال باولی رو نگا میکنن خاله گل و خاله هم اینجان امروز خیلی خسته شدم اصلا نخوابیدم
Noor

جابرو خستگی

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶، 16:8
دیروز یهو معاون گفت فردا از استان میان برا داوری جابر 

و من شوکه

ایرادات کار بچه ها رو نگرفته بودم و گزارش کتبی ها هم مونده بود

خلاصه زنگ زدم اقای پ بیاد دنبالم یکی از تابلو ک وردشو نداشتم رو برام بیاده خونه تا تایپ کنم . اومد منو رسوند و رفت خونه . اخه قرار بود بعدازظهر مادرش هم بیاد خونه مون . حالا من خسته و کوفته و بی اعصاب

از اونطرفم 4 باید میرفتیم بانک برای وام اقای پ .

3.5 اومد مادرشو گذاشت خونمون و دوتایی رفتیم بانک

از اونورم یکم دنبال باتری برا جابر گشتیم و ی سر تا خونشون هم رفتیم و برگشتیم

تا رسیدم شروع ب تایپ و تا 11 ب کمک اقای پ کارا تموم شد و رفتن خونشون

صبحم 7.5 حرکت کردیم ک کارا رو برسونم ب بچه ها

زهرا شاگرد پارسالم ک جابرش تا استان رفته بودو دیدم . مادرش میگف پارسال برا کشوری انتخاب شده بود ولی چون ما ارومیه بودیم نتونستیم بریم . و هیشکی ب من نگفته بود ک طرح زهرا تا کشوری رفته .

خلاصه کلی از من تعریف کردن و هندونه زیر بغلم گذاشتن ک پارسال چقد کار کردی برا بچه ها امسال معلمشون هیچکاری براش نکرد 

ولی خیلی از دیدنش ذوق کردم که انقد راه افتاده ک تنهایی جابرشو درس کرده میگفت خانم فقط ب عشق شما و من ذوق میکردم :) 

دیگه نمیدونم بچه ها چیکار کردن

شنبه ازشون میپرسم

از وقتی اومدم دارم کمد ایوونو تمیز میکنم

تازه تموم شده و من تونسم اینجا بین خریدای عیدم ولو بشم

اقای پ هم خونه خودشونه داره با خواهرش اینا خونه تکونی میکنه

بیچاره مامان فرش اشپزخونه رو ک چند روز پیش شسته بود رو مجبور شد دوباره بشوره چون تو حیاط پهنش کرده بود خشک بشه یه سگ از خدا بی خبر ی قدم پاشو گذاشت روشو فرشو نجس کرد و من حالا نخند کی بخند و ب مامان میگفتم ول کن قدیما سگ نجس بود الان دیگه نیس

اقای پ امروز برام ی گلدون صورتی و ی شاخه گل خرید  و میگفت سالای بعد برات چیزای خوب خوب میگیرم و من با خنده میگفتم میترسم مث بابا سالای بعد اینم نباشه

برا مامانامون هم از این لیوان خوشگلایی ک میخوام برا خونه خودم بخرم و رنگشون بنفشه و خیلی ناز دارن خریدیم و کادو کردیم و زیر تخت گذاشتیم

ولی خسه شدم چقد حرف زدم

Noor

خیاط جدید

پنجشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۶، 15:54
سلام

دارم از خواب میمیرم

امروز کلی عطسه زدم دوباره بینیم داره آبشار میشه

یادم نیس تا چ روری براتون نوشتم 

گفتم خیاطم وقت نداره لباسمو آماده کنه؟ 

چند شب پیش قبل خواب بیخیال لباسم شدم و گفتم خدایا اینو میسپرم به خودت که خیاطمو جور کنی

صبش وقتی مدرسه بودم مامان پیام داد خانم رحیمی میگه پارچه تو بده خواهرم برات آماده کنه

ببینید خدا از کجا میرسونه

اصلا فکرشو نمیکردم اینجوری خیالم راحت بشه '-'

ما چ بنده هایی هستیم خدایی

خدا انقد بما نزدیک ما انقد دور 

خلاصه امروز پارچه مو دادم

فردا شاید مامان اقای پ بیاد خونمون برا برنامه ریزی های روز مهمونی حتما

تو این ریخت و پاش :( 

عطسه

Noor

خوابای بد

شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶، 21:58
4 یا 5 شبه ک راحت نمیتونم بخوابم

خوابای بد 

دیشب ی خواب وحشتناک دیدم که دلم نمیخواد براتون بنویسم و حال شما رو هم بد کنم .

انقد وحشتناک بود ک تا ی ساعت یعد از پریدن از خواب نتونستم بخوابم و همش فک میکردم تو خونمون شبح هس

الانم حالم بده و درربستر بیماری ام

لامپو هم خاموش کردم

هیشکی هم ازم مواظبت نمیکنه

اینجور مواقع حرصمو سر اقای پ خالی میکنم ک چرا مت مریضم و اون بی مسئولیت راحت تو خونشون نشسته

من برا لباسم هم ناراحتم

خیاط ندارم ک لباسمو اماده کنه 

کلی ذوق کردم از پارچه ی قشنگی ک خریدم ولی حالم اینجوری گرفته شد

شاید اون روزی همون لباس ابی کاربنیمو بپوشم :(

Noor

روز جمعه

جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۶، 14:40
18 تا برگه جلومه و باید تصحیح بشه

گفتم جابرام مقام آوردن ؟! 

امسال 3 تا طرح دادم که دوتاش اول شدن و یکیش سوم . حالا باید اماده شم کنیم برای استان

درس پژوهی رو هم ک ول کردیم

از مدرسه در بیایم

دیروز با مامان و اقای پ رفتیم هشپر خرید . ی چیزایی گرفتیم ولی هنو خریدمون کامل نشده 

این خریدایی ک حرفشو میزنم منظورم خریدای عیدیه ک برام میارن .

سوم چهار عید خانواده داماد میان خونه ما برا عیدی اوردن . من هنو لباس ندارم برا اون روز . خیاطم فعلا وقت نداره :( 

دیشب مامان میگف برا عیدی ی سری از فایلامون ک اصلا لزومی نداره اونروز باشن رو میخواد دعوت کنه و حسابی منو عصبانی کرد . چ دلیلی داره اونا باشن مثلا؟!! خاله ها و دایی ها بیان بسه دیگه . مامان سمیرا مثلا این وسط چکاره ی ماس ک مامان میگه دعوتش کنم ؟!!! 

حالا من تا اون رور وقت دارم برای نق زدن سر این موضوع

گوشیم 4 درصد شارژ داره

برم سر برگه ها

Noor

سلام

سه شنبه هشتم اسفند ۱۳۹۶، 22:8
سلام علیکم

داریم به چهارشنبه ی دوست داشتنی من نزدیک میشیم

در حال دانلود قسمت هفتم عشق اجاره ای هستم

مامان چند روزه خیلی مریضه :(ئ خدا هیچ مامانی رو مریض نکنه اینکه ناراحتی میکنه  اعصابمو بهم میریزه

واقعا تو خونه ی ما شادی فقط ب حال خوب مامانم بستگی داره.

خوب باشه ما خوبیم

مریض باشه ما مریضیم

عصبانی باشه عصبانی میشیم

پری روز بچه ها تو کلاس اعصابمو بهم ریختن

امروز سنگین تا کردم باهاشون

از ورزش هم محرومشون کردن

جم میخوردن گیر می دادم

رحمانو هم تکی نشوندم

کلاس در کنترل کامل بود

اصلا ب این نسل جدید نمیشه رو دادا

راسی تو کلاسم سه نفر شپش داشتن :/

Noor

رشت

پنجشنبه سوم اسفند ۱۳۹۶، 23:34
امروز صب در حالی ک داشتم خواب میدیدم ساعت 11.5 و اقای پ نیومده دنبالم ک بریم رشت از خواب بیدار شدم.

دیدم پیام داده با این وضعیت هوا بریم؟

گفتم بلههه ک بریم 

و رفتیم 

کل روز از این مغازه ب اون مغازه . خریدای ریزمون رو کردیما ولی درشتا موند

تمام مانتو فروشی ها از بیستون تا خیابون شیک رو زیر و رو کردم کلی مانتوی خوشگل پوشیدم ولی هر کدوم ی عیبی داشتن. بیشترشون هم برام گشاد بودن . فک کنید سایز 36 برا من گشاده

عاشق این مانتوهایی ک روشون مروارید کار کردن شدم . ی بادمجونی هم پوشیدم عالی بود با مرواریدای خوشگل . ولی یک گشاد بود دو استین س ربع بود 

خلاصه

نشد

اقای پ میگه یروز میبرمت هشپر شاید شد

ولی میدونم اخرش باید مانتوخیاطمو بپوشم

فردا بهش زنگ میزنم

تب هم دارم

صدامم خروسک گرفته

تو یکی از مغازه ها پوری منو دید اومد جلوم کلی ذوقیدم نامزدشم بود خیلی مزه داد بهم این دیدار یهویی

 

Noor

چکیده ی مطالب امروز

چهارشنبه دوم اسفند ۱۳۹۶، 20:55
امروز دوم اسفند 96

صب ک با بابا و همکارم خانم خ پ داشتیم میرفتیم سمت مدرسه یهو ماشین اقای پ رو دیدم ک جلومونه و با هیجان گفتم عععع اقای پ و اصلا ب این فکر نکردم ک بابا و همکارم اونجان :) بابا بهش گف برگشتنی بیاد دنبالم.

با اعصابی خورد رفتم کلاس

یاسین هی با صدای اروم با من حرف میزد و من جوابشو نمیدادم اصلااااا تحویلش نگرفتم انگار ن انگار اینم دانش اموزه . زنگ ک خورد گفت خانم معذرت میخوام 

زنگ دوم بازم اومد گفت خانم برا رفتارم معذرت میخوام من کلا تو خونه هم عصبانی هستم . گفتم تو فردا پس فردا باید بری تو جامعه میخوای اینجوری لج کنی با همه . گف خانم بابام اجازه نمیده برم تو جامعه از حرفش خندم گرفتا ولی نخندیدم فک میکرد جامعه یعنی کوچه شون . گفتم الانو نمیگم 5 سال ده سال بعدتو میگم از الان اینجوری باشی این اخلاق برات میمونه 

باباشم اومد ازم معذرت خواهی کرد

خلاصه ارامش بهم برگشت 

برگشتنی اقای پ اوند دنبالم باهم رفتیم اداره و بانک . تو خیابون هدی رو دیدیم همکارم تو مدرسه پارسال . دلم براش تنگ شده بود ولی از حرفا و رفتاری ک داشت اخلاقای پارسالش یادم اومد و دلم دیگه فک نکنم تنگش بشه

بعداز خود را با اقای پ گذروندم اونم با دوتا سوتی یکی جلوی داداش یکی هم جلوی هم که فک کنم تا ابد برامون خاطره اش بمونه

خب امشبم فیلم ببینم. قسمت 5

دارم سوپ میپزم فک کنم دوازده شب حاضر بشه

 

Noor

عدس پلو

سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۶، 20:12
خب من از منزل مادرشوهر برگشتم

از وقتی رفتم دست ب کار شدم کلی زحمت کشیدم و با حوصله همه چی رو اماده کردم

از مامان اقای پ پرسیدم چقد برنج شستی گف اندازه 3 نفر خب تو خونه ی ما برا هر نفر اندازه ی فنجون برنج میذاریم نگو تو خونه اقای پ هر نفر اندازه ی لیوان سهم داره و اینجوری شد ک نسبت برنج و مخلوط حاضر شده تناسب برقرار نشد اونجوری ک دوس داشتم عدس پلوم قرمز نبود نارنجی شد خخخ  تابلو نبودا اما دوس داشتم برا بار اولم خیلییییی عالی بشه ک نشد و همش تقصیر مادرشوهره

هیچ وقت ب حرف مادرشوهراتون گوش ندین خخ

من اینجا ولو  شدم

مشقامو نوشتم

فقط انگیزه ای ندارم ک برم دنبال پیدا کردن مطالب درس پژوهی

فک میکنم زورگوییه ک همه کارا پای دونفر باشه و بقیه بخور و بخواب باشن

Noor
© ناخوانا