دوشنبه سی ام مهر ۱۳۹۷، 17:51
امروز بچه ها به شدت شیطنت کردن و من کل امروز داشتم نصیحت میکردم و داد و بیداد

هفته بعد هم ورزش بی ورزش

خیلی امروز خسته شدم وقتی هم اومدم خونه عصبی .

تا وقتی که خوابیدم و الان بیدار شدم و یکم بهترم .

 حوصله ظرف شستن ندارم میذارمشون برای اقای  پ

شام هم نمیدونم چی درس کنم . بنظرتون چی بپزم ؟ 

چرا حقوقو نمیدن

نگران استخونامم . زانوم و گردنم ک درد میکنن . باید برم پیش به ارتوپد :(

خونه تاریکه 

دلم گرفت امروز دلم میخواس برم خونه مون ولی نرفتم 

Noor

شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷، 22:1
درسام تموم شد

از فلافل به ماکارونی غذامو تغییر دادم

اوک نیو و دلدادگان رو هم دیدم 

سالاد هم درس کردم

ولی هنو اقای پ نیومده 

پیام دادم گف ی ساعت دیگه میاد 

طبقه پایین نمیدونم چ خبره صدای خنده ی بچه ها میاد شاید برا ابوالفضل تولد گرفتن :|

گفتم مادر ابوالفضل مربی بهداشت بود تو مدرسه ی اولم با مدیر بدجنس؟ خیلی اتفاقی تو راه پله دیدمش و چشام درشت شد و اون میگفت حسم بعم میگفت ک تویی اومدی همسایه مون شدی :)

و من با فکر کردن به این موضوع یادم افتاد هفته ی پیش تولد محمد جواد بود و شکلات اورد برامون و پخش کرد بین بچه ها و انقد اون روز کار داشتم تو کلاس که اصلا به روز تولد این بچه توجه نکردددددم و بعد یه هفته یادم اومدددده خدایااااا

Noor

تعمیرگاه لعنتی

شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷، 20:6
اقای پ از ۳ که رفته تا الان برنگشته

من برخلاف حرفی ک زدم بعد برگه ها افتادم به جون اشپز خونه

ظرفا رو شستم و چای دمیدم و الان دارم سمبوسه با پیاز سوخته درست میکنم خب وقتی ادم ذهنش مشعوله چ انتظاری ازش دارید که پیازش نسوزه

من فقط زمانی ک کاملا تو اشپز خونه باشم میتونم پیازمو نسوزونم 

الان نشستم درسای فردا رو حاضر کنم مثلا 

اینو روم نشد عصری بنویسم الان مینویسم 

من دوباره قهر کردم :| راحت باشین فحش دادن آزاد

اخه دیشب رفته اینستا پست هفته قبل منو چک کرده کامنتاشو دیده ک جواب دوتا پسرو زیر پستم دادم و عصبانی ک تو ب من قول دادی جواب پسرا رو ندیدی . 

منم تو دلم گفتم نه ک تو ب همه قولات عمل میکنی از من چنین انتظاری داری 

و راستش من هفته پیش از عمد جواب اونا رو دادم ک اقای پ ببینه و حرص بخوره چون باهاش قهر بودم

دیشب اصلا جوابشو ندادم فقط پتومو برداشتم اومدم تو هال خوابیدم ایش

تا الانم بهش پیام ندادم

منو اینجا تنها گذاشته رفته تعمیرگاه 

اوک نیو ببینم و درس

 

Noor

شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۷، 17:39
برگه ی یوسفی و غلامو هنوز تصحیح نکردم 

سخت ترین کار دنیا تصحیح برگه ی تنبلاست

لامپا خاموشه ومن رو مبل درازه ی زیر پنجره نشستم تا این دوتا رو هم تصحیح کنم و به این فکر میکنم فردا تنبلا رو بترسونم و بگم برین دفتر زنگ بزنید اولیاتون بیاد مدرسه

اقای پ رفته تعمیرگاه ایش

ظرفای ناهارو نشستم

از وقتی رفت زنگ زدم به سمی یک ساعت باهم حرف زدیم و اون چهار تومنی ک از ۶۴ تومن مونده بودو ب فنا دادم

چای هم دم نکردم

خونه هم به شدت ریخت و پاشه

و من تا برگه هامو تصحیح نکنم و درسای فردا رو حاضر نکنم و تا خیالم راحت نشه هیچ کار نمیکنم

Noor

خاله جون من

جمعه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۷، 23:38
سلام داره گلزار میبینه تا نیومده بندیسم

امروز ناهار رفتیم خوته بابا بزرگ ک خاله بزرگم دعوتمون کرده بود . خیلی خوب بود همه چیز خاله ی من معلم باز نشسته است و ازدواج نکرده . از خوشگلی هم هیچی کم نداشته . خولستگار هم خیلییییی داشته واقعا و همه حرفشو میزنن 

خاله ام و یه پسری عاشق هم بودن ک اون پسر به دلالیلی با یکی دیگه ازدواج کرد و خاله من هیچوقت ازدواج نکرد

خاله ام خیلی ماهه برادرزاده ها و خواهر زاده هاشو عین بچه هاش دوست داره 

نمیتونم بگم چقد به ما محبت میکنه

عصری ک خدافظی کردم باهاش با اقای پ رفتم خیاطی برا پرو ولی هنوز پیراهن ک مانتوم حاضر نیست . خدا کنه هفته بعد دیگه حاضر بشه

بعد هم رفتیم برا همایون و پارسا لبرنگ و مداد نوکی گرفتم به همایون قول داده بودم

جالبیش اینجاس بچه های الان از گرفتن هدیه ذوق نمیکن از بس هدیه میگیرن مث همایون ک گفت ع این ابرنگو ک دارم :|

خلاصه بعد هدیه همایون و خدافظی با مادر اقای پ رفتیم خونه بابا بزرگ دنبال مامان و بعدش اومدیم خونه ی ما و مامان و رسوندیم و خودمون اومدیم کلی کار داشتم و انجام دادم و کلی هم مونده

و در اخر برای مهدیه عزیزم که میدونم چقد شبیه منه و غصه هاشو درک میکنم : آجی بخند همیشه و حرفاتو مث من انبار نکن حرفاتو به نامزدت بگو تا راحت تر زندگی کنی خوشحال تر باشی . ان شاالله زودم بری مسهد برا منم دعا کنی

Noor

پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۷، 17:31
دیروز غروب شال و کلاه کردیم و رفتیم خونه اقای پ

مادرش خیلی خشک

منم از اون خشک تر تر 

شام درست کرد و ساعت ۹ با پسر وسطی و عروس وسطی و بچه هاش رفتیم خونه خواهر کوچیکه اش . برای سر زدن به دامادشون . که داداشش فوت شده .مامان و بابا هم قرار بود بیان ‌ ما که رسیدیم اونا هم رسیدن . تا ۱۰.۵ اونجا بودیم و بعد برگشتیم . 

مادر اقای پ میگفت ناهار فلان چیزو دوس داری یا فلان یکی رو 

گفتم فرقی نمیکنه هرچی درست کردنش برا شما راحته :)) یعنی من آشپزی نمیکنما برات

خلاصه قیمه درست کرد 

بعد ناهار من و اقای پ اماده شدیم و وسیله هامونو برداشتیم که بریم رشت قرار بود کلی چیز بخریم و غروب اش رشته بخوریم و بازم چرخ بخوریم و ده یازده برگردیم . اما تو صومعه سرا یهو دنده های ماشینش قاط زدن . دنده چهارو اصلا نمیگرفت

رفتیم یه تعمیر گاه گفت از ۳ باید بری ۵ :/ خلاصه زنگ زد ب گیلانی . گفت ماشینو بیار . ما هم یواش یواش برگشتیم خونه منو رسوند خودش رفت پیش گیلانی . 

گیلانی گفته یکشنبه دوشنبه ماشینو بذار سرویس کنم 

خلاصه این هفته هم کوفتم شد

حوصله هیچ کاری رو هم ندارم

 

Noor

دوشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۷، 20:16
دیشب نتونستن ماجرا رو شرح بدم اقای پ یهو اومد 

بله رفتیم تو به اتاق تاریک اخه تو تاریکی راحت تر بودم خخ و سنگامونو وا کندیم و الان انگار ن۶ انگار که چ اخر هفته ی مزخرفی داشتیم

امروز داداش فضول اقای پ و خانمش و بچه هاش اوندن پیشمون با این حوصله شونو نداشتم ولی خوش گذشت شام هم نموندن و رفتن

برم برم تا ندیده

Noor

آشتی کنون

یکشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۷، 22:11
سلام سلام 

زودی بنویسم برم

ما آشتی کردیم

خودم پیش قدم شدم با قلدری رفتم سپتش گفتم پاشو بریم یه جای تاریک میخوام باهات صحبت کنم

Noor

جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷، 23:34
غروبی اومد خونمون و شام موند خودشم زد موش مردگی و تقصیرا رو انداخت گردن من . طوری ک مامان هی میومد نصیحتم میکرد قهر نکنین

نمیدونم خونه خودشون مهمونی داشتن یا خودشون مهمون جایی بودن اینو از قابلمه اش دوغی که گذاشته تو یخچال فهمیدم بعد میگه تو باهمه هماهنگی غیر من . خودت چی با من هماهنگی‌؟ 

نامه ی اولمو ک نوشتم همه حرفام توش بود اما صنوبر گفت بعدا از دادن این نامه پشیمون میشی پس از نامه ساندویچی استفاده کن . قول دادم که اینکارو کنم اما دیگه دستم به نامه نرفت . اون نامه رو هم گذاشتم خونه که بهش ندم .

شما میتونین نصیحتم کنین باز اما من دلم به حرف زدن باهاش و آشتی کردن نمیره وقتی به قابلمه تو یخچال فکر میکنم

میخوام بخوابم و فقط به دانش اموزای دیوونه ام فکر کنم

Noor

جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷، 12:56
دیشب صنوبر عزیزم از خوابش زد و تا ساعت ۲ باهام صحبت کرد . کلی توصیه داد که خوب حرف بزنم زبون و  داشته باشم و از کلمات منفی استفاده نکنم . چقد مهربونی اخه تو دختر ‌

و زهرای عزیز و پیاده و هر کدومتون که میاین کلی راهنماییم میکنین از همتون ممنونم اگه کامنتاتون رو تایید نمیکنم برا اینه که جلد چشمم باشم و همش بخونمشون که یادم نره توصیه هاتون

خب راستش من با این فکر که نه با زهرا میرم بیرون و نه با اقای پ میرم خونشون خدابیدم . صبح هم از هیجان اینکه الان اقای پ میاد و بالا سرم ایستاده میگه پاشو حاضر شو از پتوم بیرون نیومدم ‌ . فقط یبار گوشیمو از رو زمین برداشتم و دیدم ساعت ۱۱.۴۰ دقیقه است . شوکه شدم که چرا نیومده و میدونستم دیگه نمیاد چون گفته بود ساعت ده میاد و میدونم الان دیگه مث دیروزش نیست که اونجوری خودخواه با من حرف میزد . حتما فکر کرده با زهرا الان تو رشت دارم میچرخم .

تو گوشیم پیام زهرا هم بود که ساعت ده پیام داده بود چی شد بریم یا نه . و پیام دادمش که الان خیلی دیر شده 

مامانم فکر میکرد اقای پ میاد دنبالم ک منو ببره ‌ . میگفت لباساتو بیار داخل بغل بخاری خشک بشن ببری . اخه هیچکدوم این قضایا و رشت و اینا رو براش نگفتم . الان مامان اومده میگه نمیاد دنبالت؟ ناهار اینجا هم نمیاد ؟دعوا کردین؟ چرا این وقت تو رو اینجا گذاشته رفته خونه مادرش؟ انقد به فکر مادرشه چرا زن گرفته؟ و در ادامه گفت پوستشو میکنم 

نگفتم چی شده و معلوم شد براش که یه چیزی شده 

الان خواهر فضوله اقای پ هم پیام داده اینه پیامش :

سلام زن داداش جون خوبی؟ چه خبر؟حالت چطوره؟ خوش میگذره؟؟

دقیقا همون پیامو کپی کردم . 

خب تفسیر از این پیام چیه؟ ۱. اقای پ که بدون من در منزل تشریف داره شاخکهای مادرش تیز شده و زنگ زده به دخترش گزارش کامل داده و خواهر فضولش پیام داده که بفهمه چه خبر شده

۲. مادرش و اقای پ بدون من رفته باشن خونه اش که به دامادشون سر بزنن و شاخکای خواهره تیز شده پیام داده که بفهمه چه خبره

فعلا در همین حد تفسیرم میاد و اصلا دلم نمیخواد جوابشو بدم همونطور که دیروز جواب مادرشوهرمو ندادم.

تصمیم گرفتم یه نامه ی بلند بالا برای اقای پ بنویسم که وقتی اومد دنبالم بدم بهش چون حرف زدنم نمیاد باهاش و میدونم این حرف نزدنم ممکنه حتی تا اخر هفته ی بعد ادامه داشته باشه

Noor

دوستای خوبم

جمعه بیستم مهر ۱۳۹۷، 0:52
دوستای خوبم ممنونم که نصیحتم میکنید اتفاقا به حرفا و نصیحتاتون خیلی نیاز دارم 

دوس دارم‌همش بیام اینجا و همه حرفامو خالی کنم توش

هیچی بدتر از این نیست که احساس کنی براش مهم نیستی

الان من همین حسو دارم و تو دلم میگم به درک

و شاید اونم همینطور فکر میکنه که برام مهم نیست

هرکاری میکنم که خودمو بزنم بیخیالی که فک کنه برام مهم نیست واقعا

من اصلا یادم نمیاد باهم دعوا کرده باشیم . دعواهای پیامکی کردیما ولی زبانی اصلا فعلا تو روی هم نه ایستادیم . و همین باعث میشه احساس کنم دارم میترکم . اگه اون یه چیز میگفت قطعا من ده تا چیز میگفتم ولی دردمون اینه که هیچی نمیگیم

رعد و برق میزنه

فردا بارونه

و زهرا هم بهم گفته که اگه نتونستم برم دیدارمون بمونه برا یه وقت دیگه

و من میدونم که اقای پ فردا میاد دنبالم

حداقل میتونم لج کنم برای ناهار نرم

Noor

پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷، 18:30
آقای پ فک میکنه من همه ی برنامه هامو باید باهاش اوکی کنم

خودش مگه اینکارو میکنه ک من بکنم

مثلا اونروزی که مامانم گفت ناهاربیا پیام دادم بهش که بریم؟ گفت نه کار دارم امروز

اونوقت روزی که مادرش خودش مارو ناهارفراخوند بهم پیام داد امروز ناهار خونه ماییم مادرم غذا درست کرده منم چه خر گفتم باشه باید میگفتم با کی هماهنگ کردی؟ با من اوکی شدی؟ 

منم امروز با زهرا قرار گذاشتم که فردا بریم رشت به اقای پ هم ربطی نداره

خب از اول باید بگم :

دیروز ساعت ۷ از تعمیرگاه اومد یه کلمه باهام حرف نزد اون تریپ طلبکارا رو برداشت به جای اینکه من ناراحت باشم . شام پختم . صداش کردم شامشو بخوره بعد بخوابه . خورد و رفت بخوابه حالا بیداره ها . منم ۱ بود رفتم بخوابم ولی خوابم نمیومد بغضم گلومو گرفته بود رفتم تو هال پنجره رو وا کردم داشتم خفه میشدم تا ۲.۵ تو هال گریه کردم و خوابم برد . ۳ سردم شد رفتم تو اتاق خوابیدم . ساعت ۸.۵ منو بیدار میکنه پاشو بریم . گفتم تو برو ب کارات برس من ب بابا میگم بیاد دنبالم . خلاصه تا ۹ صبر کرد بعد ب زور بلندکرد منو که حاضر شم . منم دیگه باهاش حرف نزدم . منو رسوند خونه حتی خدلفظی هم نکردم باهاش . رفت برا مادرش نوبت بگیره . خوب شد مامان بابا خونه نبودن چشای پفی منو ببینن . انقد خسته بودم خوابیدم تا ۲ که مامان صدام کرد اقای پ هم برگشته بود بازم حرف نزدم باهاش بچه پررو.

زهرا پیام داد فردا بریم رشت منم از حرص اقای پ و اینکه فردا نرم خونه شون گفتم اره بریم . حالا صد در صد هم نیستا رفتنمون ولی خب دیگه یه گزینه است

اقای پ بعدظهر ک داشت میرفت بهش گفتم فردا خونتون نمیام با دوستم میرم بیرون . گفت کدوم دوستت گفتم زهرا . گفت چرا بمن نگفتی . گفتم دارم میگم بهت دیگه که بدونی . گفت فردا ده میام دنبالت خونه ما . گفتم میتونی بیای ولی من خونه تون نمیام . گفت میای و رفت و منم محکم کوبیدم به پشت ماشینش و وقتی درو میبستم گفتم هر غلطی میخوای بکن و بعد هم پیام دادم بهش و گفتم من برده ات نیستم ک هرچی تو بگی بگم چشم و همونطور ک تو نظر منو نمیپرسی نظر تو هم برام مهم نیست و اونم پیام داد و منم دیگه هرچی تو دلم بود که نه ولی به طور کلی مباحثی رو گفتم

دلم خنک نشده البته 

و فردا تصمیم دارم که نرم خونشون و اگع مجبور بشم برم کاری میکنم که از کرده ی خودش پشیمون بشه هم خودش هم مادر جونش

همینقد عصبی و عصبانیم

شاید بگین فازت چیه یا چرا همچین میکنی 

اونایی که از اول وب منو خوندن میدونن من وقتی قاطی کنم دیگه برام مهم نیست طرف مقابلم کیه حالا چه مادرم باشه چه مادرش چه شوهرم هرکی

الانم سعی میکنم خونسرد باشم و برم دفترای املا رو تصحیح کنم

Noor

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷، 18:32
اقای پ خیلی وقته چند جا قول داده منو ببره اما هی یه چیزی میشه کنسل میشه ‌ هفته پیش چهارشنبه میخواسیم بریم زنگ زدن میز حاضره اونوقت نیاوردنش تا ۹ شب .

امروزم اقای پ ماشینشو برد تعمیرگاه و رفتنمون دوباره کنسل شد و من دوباره دمق شدم خیلییییییی بدم میاد به چیزی فکر کنم بعد نشه اونم وقتی قولشو داده باشه 

از ساعت ۳.۵ رفت تعمیرگاه منم خوابیدم تا ۶ . بیدار شدم دیدم کل خونه تو تاریکیه . زنگ میزد جواب ندادم . پیام داد که نون بگیرم یا میریم خونه شما ‌ گفتم نون بگیر نوشته صبح زود میرم رشت از خواب بیدار میشی . جوابشو ندادم دیگه

منم دوست دارم اخر هفته خونه خودم باشم برم بیرون ... نه اینکه هی ریخت مادرشوهرمو ببینم . امشب هم نمیرم خونه خودمون . فردا میخواد مادرشو ببره دکتر دوباره یا براش نوبت یه چیزی بگیره نمیدونم نپرسیدم اصلا ولی دیدم هی مادرش دیروز تاکید میکرد برای کارش ... صبحم باهاش نمیرم اصلا زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم . اصلا فردا تولد باباس قرار بود براش کیک بگیریم ببریم حتما اینم یادش رفته 

از دستش ناراحتم با اینکه تقصیر خودش نبود

الانم همه کارام مونده حوصله انجام دادنشم ندارم

 

Noor

یه هفته ی دیگه هم سپری شد

چهارشنبه هجدهم مهر ۱۳۹۷، 12:46
وای یه هفته ی مغزترکون رو سپری کردم

پسرام بزرگ شدن و یاغی و خیلی خیلی خیلی باید سفت بگیرم تا ول نشن . فعلا ورزش هفته بعدشون رو حذف کردم تا تو صبحگاه و سر کلاس پرچونگی نکنن . 

 

دیروز ناهار رفتیم خونه مادرشوهر . بعد ناهار جنازه شدن تا دو ساعت و بعدش هم رفتم ارایشگاه زیاد مادرشورهرمو ندیدم کلا دیروز 

امروز خونه میمونیم شاید بربم بیرون 

 

Noor

یکشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۷، 18:57
الان پیش مامان و بابام 

داریم تلویزیون میبینیم و علی ضیا اقای ارجمند رو اورده اقای ارجمند هم هرچی میتونست بگه رو گفت . یه اقای عرب هم اونجا نشسته  که اشاره کرد صدها دکل دزدیده شده که قشنگ تابلو بود از اونور اشاره کردن حرف نزن و صداشو قطع کردن

اقای پ رفته موهاشو کوتاه کنه فردا و پس فردا مدرسه جلسه دارن

دیشب مامان مهمون داشت نتونسیم بیایم اخه ما شنبه ها خونه مونو تمیز میکنیم . امروزم پیام داد ناهار بیایم نتونسیم بازم و ناراحت شده بود.  یه سری برگه گزارش تخصصی تو خونه داشتم که باید فردا بدم مدرسه برا همین اومدیم خونه غروبی 

اول رفتیم خونه اقای پ یه سر زدیم و الان اینجاییم. ظرفای ناهارم وقت نکردیم بشوریم امیدوارم بوی ماهی رو ظرفا نشینه ‌ . 

دیروز بچه های کلاس اعصابمو بهم ریختن

امروز پدرشونو در اوردم . گروه بندی رو بهم زدم و با اینکه جا خیلی کمه اما ردیفشون کردم جلوی تخته . یه گروهم جا نشد ردیف کنم بغل خودم گذاشتم 

دونفرو فرستادم دفتر که دیروز غیبت داشتن 

سه نفرم جلو تخته نگه داشتم زیاد حرف میزدن

کلی ها رو هم جریمه کردم بخاطر بی نظمی هایی که مبصر گزارش داد

یه هفته همینجوری ادامه بدم دستشون میاد

خیلی پررو شدن باید ادبشون کنم

برم چندتا پیشنهاد پیدا کنم بدم به مدیرمون

خیلی کار دارما چرا نشستم

 

Noor

جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷، 19:20
آقای پ ناهار اومد 

و ۴ بود که دوباره رفت گفت برم انارا رو بفروشم به یه اقایی. منم هی میگفتم اره اره چرا دیرتر نمیری کجا میخوای بری .. میگفت بیا بریم خونمون انارا رو که دادم دوباره برت میگردونم بعد تا دم در تو ماشین نشستم الکی بعد خواستم پیاده بشم میگفت کجا کجا حالا داداشم دم در ایستاده بود به مسخره بازی های ما میخندید 

از ظهر کولاک شده بارونهای گنده گنده

غروبی مصوم اومد و کتابا رو ازم گرفت همون یه ذره همو دیدیم و حرف زدیم خیلی چسبید 

الانم اقای پ با مادرش رفتن مراسم

گفت ۹ میام که بریم خونه 

درسای فردا رو حاضر نکردم 

لباسامو 

وای جمعه های خسته کننده

 

 

 

Noor

جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷، 12:0
دیشب قبل خواب اقای پ اومد خونمون 

من ازش انتظار نداشتم بیاد یه جوری شدم که برام بی اهمیته

اما مامان هفته پیش یبار بهش گفته بود هرجا میمونید با هم بمونید چرا از هم جدا جدا میمونید مردم چه فکری میکنن و این چه وضعیه و ....

فک میکنم برا همین اومد 

مامان جاشو بین تخت من و داداش و انداخت 

البته داداش که اومد تو هال خوابید و دوتایی تا ۲ شب داشتن گیم میزدن

منم رفتم رو جاش خوابیدم 😁

صبحم زودتر پاشد رفت پیش مامان جونش که انارها رو براش بچینه یه نیم ساعت پیش هم به مامان پیام داده که کارم طول میکشه ناهار نمیام

به من جرات نکرده پیام بده . حتما میخواد مامان جونشو جایی ببره وگرنه چیدن انار اونقدها هم طول نمیکشه

اینجوری که رفتار میکنه من بیشتر با مادرش لج میفتم 

دلم میخواد هفته بعد اصلا نرم خونشون با شبنم برم بیرون 

عح همه فکرم شده آدمای مسخره ی بیخود به درد نخور حال بهم زن

 

.

.

.

معصوم امروز میاد خونمون دنبال کتابای چهارمم . اسباب کشی کرده فومن بخاطر کار شوهرش . و من تو شهری که خونمون اونجاس تنها شدم . کلی برنامه داشتیم دوتایی ولی همش کنسل شد

و من باید دنبال یه دوست جدید تو اون شهر بگردم دوس ندارم آویزون اقای پ باشم

هوا بادی و ابری شده .قراره عصری بارون شدیدی بیاد 

برم حیاط یکم عکس از جک و جونورا بگیرم

Noor

پنجشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۷، 21:12
دیروز نزدیکای غروب رفتیم سمت خونه اقای پ 

میز ناهارخوریمونم نیومده بود زنگ زده بودن که بیا تسویه فقط . اقای پ هم پولو نداده بود و برگشته بود . 

تو راه حالا هی خودشو شیرین میکنه که چرا ناراحتی چرا گریه کردی چت شده ..نگفتم.. ولی بالاخره فهمید از دستش ناراحتم . میفهمه ها خودشو میزنه نفهمیدن انگار

رفتیم خونشون هیشکی نبود ‌ . مادرجونش با برادر فضولش رفته بودن خونه پسرعموش . ما که زنگ زدیم میخوایم بیایم مادرش پا شد اومد خونه . دیگه من نتونسم برم کسی رو که نمیشناختم . اقای پ و داداش وسطیش خواستن دوتایی برن خونه پسرعمو که زنگ زدن میز رسیده . هیچی دوباره اقای پ و داداشش هلک و هلک رفتن اونجا و میزو بردن خونه از همون طرفم رفتن مراسم

مادرش هم ک ۹.۵ خوابید من تا ۱۲ تنها بودم و فیلم میدیدم 

صبح فشار پایین بود همش از اونطرف هم چون با اقای پ لج داشتم مادرشم نحویل نمیگرفتم . امروز کلا خیلی روز خوبی بود از اون جهت که

۱.با مادرش حرف نمیزدم خودش حرف میزد من فقط گوش میدادم

۲. لبخند نمیزدم 

۳. کارایی که من مربوط نبود رو انجام ندادم و مجبور شد خودش انجام بده

۴.هم صبح هم عصر تا ساعتی که خواستم خوابیدم خوابم نبودما الکی یبارم اومد تو اتاق اصلا به روی خودم نیاوردم

اها یه کارم امروز کردم . غروب داشتیم اماده میشدیم بریم خونه پسرعموش . من یه روسری بادمجونی سرم بود . روسری مشکی هم اورده بودم ولی چون گرمم بود نذاشتمش ‌. بعد مادرش اومد گفت عزیز من یه روسری قشنگ داشتیا اونو بذار گفتم مگه این روسریم زشته که اینجوری میگین من با این راحتم؟ گفت نه میگم اینو ادم برا عروسی میذاره . گفتم من عروسی همچین چیزی سرم نمیکنم . با اینم راحتم چادرم هم که سرمه چیزیش معلوم نمیشه . دیگه چیزی نگفت و رفت ولی اینکه حرفشو گوش ندادم سختش اومد . فک کنم دیگه به خودش اجازه نده در چنین مواردی دخالت کنه 

بعله منم زبون دارم خانوم جان

غروبی مامان زنگ زد که صبر کنید ما هم میایم .و با بابا و دایی اقای پ اومدن که بریم خونه پسر عمو مراسم . اقاب پ قبلش گفته بود امشب اینجا بمونیم چون داداش وسطیش و زن و بچش رفته بودن خونه مادرزنش و مادرش تنها بود . من خیلی ناراحت شدم . گفتم چطور هفته پیش من خواسم یه شب بیشتر پیش مامانم بمونم نذاشتی یعنی این هفته من یه شب نباید خونه خودمون باشم؟ و اخرشم گفتم باشم پس من هفته بعد خونه مامانت نمیام و تمومش کردم .

رفتیم خونه پسر عمو و برگشتنی من چسبیدم به مامان بابا و بدون وسایلم که خونه اقای پ جا موند برگشتم خونهههههه خوشحاللللللییییی 

مادر اقای پ و اقای پ اونجا موندن . مادرش انتظار داشت منم اونجا بمونم ور دلش . ولی پیچوندم و از این بابت هم خوشحالم 

الانم در جمع چهارتایی خونه خودمونم 

هیج جا خونه ادم نمیشه حتی خونه ی خودِ آدم

Noor

پسرعموی اقای پ

چهارشنبه یازدهم مهر ۱۳۹۷، 17:8
دیشب داداش شوم اقای پ زنم زده مثلا خبر و احوال داداششو بگیره میگه فلانی رو برق گرفته . فلانی بجارش بغل بجار اقای پ بود . دیده بودمش . بنده خدا خیلی زحمت کش بود . امیدوارم خوب بشه .

دوازده شب موقع خواب دوباره پیام داد پسرعمو فوت شد . لعنتی میبینه داداشت راه دوره حداقل بذار صبح بشه بیشعور

از دیشب با اقای پ دنده لج افتادم حوصله شو ندارم اصلا

بخاطر رفتاراش 

جالب اینجاس وقتی میبینه ناراحتم همش میپرسه چی شده با کی بحثت شده تو مدرسه کی اذیتت کرده 

کلا عصبی ام

امروز حرف خونه و مادرشوهر شد تو مدرسه . همکارم گفت خانم ناظم شب عروسی کلی تعریفتو جلو مادرشوهرت کرده اون فقط واستاده نگاه کرده ... بعد گفت هوای خودتو داشته باشه معلومه خیلی موذیه

گفتم اره موذی گریشو من یکم دیر فهمیدم مامانم ادم شناسه از اولش میگفت این اینجوریه من باور نمیکردم

تلویزیونمون وصل شد 

الانم میزناهارخوریمون رسیده . پول نداشتم تو کارتم بابا برام ریخت الان اقای پ رفته تحویلش بگیره

بعدش میریم خونه ی مادرجونش 

اصلا حوصله شو ندارم و بد از همه اینه که شبا که اونجا میمونم بدترین شبای عمرمه یه احساس نفرتی میاد تو وجودم که حد و اندازه نداره

انقدی حالم بد میشه که صورتم سرخ میشه و داغیشو حس میکنم

یه طوری شدم که با خودم میگم‌ من چرا با اقای پ ازدواج کردم؟ من که نمیتونم تحمل کنم خانوادشو 

Noor

تشکر از همراه اول

سه شنبه دهم مهر ۱۳۹۷، 21:31
سلام

پریشب شارژم صفر شد . بسته هم تصمیم گرفته بودم که نگیرم .

یه شارژ دو تومنی گرفتم . بعد از همون استفاده میکردم که یکم روشن میکردم پیامای تلم بالا میومد دوباره خاموش . دیروز غروب که رفتیم تلویزیونمون رو تحویل بگیریم من چون حالم خوب نبود تو ماشین نشسته بودم نتو روشن خاموش کردم ... بعد زرم ببینم چقد از شارژم مونده دیدم یه عدد اینجوریه ۶۴۲۵۲۰ اولش فک کردم وااااای چرا ششصد تومن بعد که قشنگ بررسی کردم دیدم ۶۴ تومنه😐 خلاصه وقتی برگشتیم خونه از دوستام پرسیدم با چه کدی از شمارم نت بگیرم گفتن ستاره۱۰۰ مربع . زدمو ۷ گیگ نت روزانه و ۱۴ گیگ نت شبانه ۲۴ تومنی گرفتم و شارژ شد . و الانم سی تومنی ازش مونده 😁نمیدونم از کجا اومده این شارژه ولی  لازم دونستم تشکر کنم از همراه اولی های عزیز بابت این گندی که زدن خدا خیرتون بده که زد به کمرتون خخخ

Noor

بازگشت به خانه

دوشنبه نهم مهر ۱۳۹۷، 14:48
خیلی خستم  و خوابم میاد

نتم باز تموم شد نتونستم پست بذارم

امروز بعد مدرسه با اقای پ اومدیم خونه ما که عصری بریم تلویزیون بگیریم

امروز برا اولیا جلسه گذاشتم از اونطرفم دل درد دارم

کلا خوب نیسم دیگه.

یکم بخوابم

Noor

اولین تعطیلات هفته اول کاری

پنجشنبه پنجم مهر ۱۳۹۷، 11:59
بنده اولین تعطیلاتمو در منزل پدری سر میکنم

دیروز بعد از مدرسه رفتیم خونه باروبندیلو بستیم و اومدیم خونه ی ما 

هوا به شدت گرم بود

عصری اقای پ برگشت خونشون

من و بابا و مامان هم رفتیم بیرون یکم خرید .

رفتیم فروشگاه فرهنگیان اقاهه گفت جنسایی که خواستی رو تو فروشگاهم ندارم و شرمنده و فلان اما گفت شما از هر فروشگاهی خواستین جنساتونو بگیرین و فاکتورشو بیارین من پولشو نقد میدم بهتون بعد براتون قسط میبندم . خب اینجوری هم خوب شد اما کاش زودتر مسگفت یه ماهه اومدیم خونمون و تلویزیون و لباسشویی نداریم . حالا حوصله مون سر نمیره اما اینکه همش رخت چرکامونو کول کنم بیارم خونه مامان و ببرم سخته

حالا اینو بگم . رفتیم یکم خوراکی بگیریم یه اقایی برگشت بهم گفت چرا پودر برنمیداری؟ گفتم میخوام چیکار ؟ میگه بردار فردا نیستا ... دیدم خودش چهارپنج تا برداشته که قحطی شد پودر داشته باشه ... بعد که داشتیم حساب میکردیم دیدم زنش ۸ تا ریکا برداشته ‌ . کلی ماکارونی و سویا .‌‌. نمیدونید چقد حال بهم زن بودن ‌.‌. انگار ما با دشمنامون داریم تو این کشور زندگی میکنیم. مردم کشور ما یعنی از اولش اینجوری بودن؟ منظور دو سه هزار سال پیشه...مگه میشه یه کشور با فرهنگ غنی یهو انقد پر بشه از بیشعور؟  من که فکر میکنم مردم ما از اولش اینجوری بودن امکان نداره انقده تغییر

بگذریم

دیشب هوا طوفانی شد . رعد و برقای گنده گنده ‌. نمیدونم از کی من انقد از رعد و برق میترسم . طوری که حدود یه ساعت دستمو از گوشم برنداشتم تا ساعت ۵ که هوا بهتر شد و دیگه رعد و برق نزد 

 

Noor

سه شنبه سوم مهر ۱۳۹۷، 19:3
مدرسه که شروع میشی پست گذاری من کم میشه

گفتم روز اول مدرسه ناهار نداشتیم؟

بعدش قیمه درس کردم دیروز و امردز خوردیم

 

فردا ناهارم میرم خونه خودمون اونجا دیگه وقتم آزاده

قرار بود بعدظهر با اقای پ بریم دریا اخه هوا خیلی خوب بود  . بعد ناهار یه قسمت عاشقانه رو با اقای پ دیدم بعدش خواب موندیم . من ک اصلا بعد مدرسه یه جوری جنازه میشم که قابل وصف نیست وقتی بیدار میشم اصلا حالت طبیعی ندارم

خلاصه یکم لجم گرفت

اقای پ ک هنوزم خوابه

من ظرفا رو شسم و کتریرو گذاشتم جوش کنه

شام هم نمیپزم چون قول داده بره پیتزا بگیره

الانم برم نماز

Noor

سومین سال معلمی

یکشنبه یکم مهر ۱۳۹۷، 17:12
سلام

امروز همونجور قهر کنان رفتیم سر کار

یاد مهر پارسال افتادم که از اینکه باهم میرفتیم چقد ذوق داشتم امسال حوصله شو نداشتم اصلا

کلاس کوچیکه که دفتر پارسالمون بود رو دادن به من . بچه ها تو هم تو هم نشستع بودن افتضاح .

اول میزمو بردم زیر پنجره بعد بچه ها رو چهارتا گروه کردم . و یه نیمکت دونفره . یاسین نیومده بود . و به جای مهدی روزبه بهمدن اضافه شده . مث مهدی زرنگ نیست ولی اما قشنگ نقاشی میکشه دقیق 

امروز بهم مزه نداد اخه بچه ها تکراری بودن 

آیدین خیلی شلوغ کرد امروز 

و از همه بدتر اینکه همه هی میومدن تو کلاسم . همکارا رو میگم از اونور رد میشدن دلشون میخواست به ما سر بزنن :|

کلی کار دارم

شب دوباره میام ببخشید جواب کامنتا رو ندادم

Noor
© ناخوانا