دیروز نزدیکای غروب رفتیم سمت خونه اقای پ
میز ناهارخوریمونم نیومده بود زنگ زده بودن که بیا تسویه فقط . اقای پ هم پولو نداده بود و برگشته بود .
تو راه حالا هی خودشو شیرین میکنه که چرا ناراحتی چرا گریه کردی چت شده ..نگفتم.. ولی بالاخره فهمید از دستش ناراحتم . میفهمه ها خودشو میزنه نفهمیدن انگار
رفتیم خونشون هیشکی نبود . مادرجونش با برادر فضولش رفته بودن خونه پسرعموش . ما که زنگ زدیم میخوایم بیایم مادرش پا شد اومد خونه . دیگه من نتونسم برم کسی رو که نمیشناختم . اقای پ و داداش وسطیش خواستن دوتایی برن خونه پسرعمو که زنگ زدن میز رسیده . هیچی دوباره اقای پ و داداشش هلک و هلک رفتن اونجا و میزو بردن خونه از همون طرفم رفتن مراسم
مادرش هم ک ۹.۵ خوابید من تا ۱۲ تنها بودم و فیلم میدیدم
صبح فشار پایین بود همش از اونطرف هم چون با اقای پ لج داشتم مادرشم نحویل نمیگرفتم . امروز کلا خیلی روز خوبی بود از اون جهت که
۱.با مادرش حرف نمیزدم خودش حرف میزد من فقط گوش میدادم
۲. لبخند نمیزدم
۳. کارایی که من مربوط نبود رو انجام ندادم و مجبور شد خودش انجام بده
۴.هم صبح هم عصر تا ساعتی که خواستم خوابیدم خوابم نبودما الکی یبارم اومد تو اتاق اصلا به روی خودم نیاوردم
اها یه کارم امروز کردم . غروب داشتیم اماده میشدیم بریم خونه پسرعموش . من یه روسری بادمجونی سرم بود . روسری مشکی هم اورده بودم ولی چون گرمم بود نذاشتمش . بعد مادرش اومد گفت عزیز من یه روسری قشنگ داشتیا اونو بذار گفتم مگه این روسریم زشته که اینجوری میگین من با این راحتم؟ گفت نه میگم اینو ادم برا عروسی میذاره . گفتم من عروسی همچین چیزی سرم نمیکنم . با اینم راحتم چادرم هم که سرمه چیزیش معلوم نمیشه . دیگه چیزی نگفت و رفت ولی اینکه حرفشو گوش ندادم سختش اومد . فک کنم دیگه به خودش اجازه نده در چنین مواردی دخالت کنه
بعله منم زبون دارم خانوم جان
غروبی مامان زنگ زد که صبر کنید ما هم میایم .و با بابا و دایی اقای پ اومدن که بریم خونه پسر عمو مراسم . اقاب پ قبلش گفته بود امشب اینجا بمونیم چون داداش وسطیش و زن و بچش رفته بودن خونه مادرزنش و مادرش تنها بود . من خیلی ناراحت شدم . گفتم چطور هفته پیش من خواسم یه شب بیشتر پیش مامانم بمونم نذاشتی یعنی این هفته من یه شب نباید خونه خودمون باشم؟ و اخرشم گفتم باشم پس من هفته بعد خونه مامانت نمیام و تمومش کردم .
رفتیم خونه پسر عمو و برگشتنی من چسبیدم به مامان بابا و بدون وسایلم که خونه اقای پ جا موند برگشتم خونهههههه خوشحاللللللییییی
مادر اقای پ و اقای پ اونجا موندن . مادرش انتظار داشت منم اونجا بمونم ور دلش . ولی پیچوندم و از این بابت هم خوشحالم
الانم در جمع چهارتایی خونه خودمونم
هیج جا خونه ادم نمیشه حتی خونه ی خودِ آدم