هفته ای که گذشت

چهارشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۷، 20:16
اخرین پستی که گذاشتم بعدش رفتم خیاطی و پارچه هامو دادم اما گفت باید لایه حریر بگیری که مشکیشو پیدا کردم اما تا الان یاسی هنوز نه

یکشنبه یا دوشنبه بود ک مامان و بابا و داداش با آش و آلومسمی اومدن پیشمون . منم فقط پلو گذاشتم . شام خوردن و غذای فردامونم تامین کردن و  رفتن :)

اقای پ هم جداگانه رفت دکتر . الان من خیلی بهترم اما اون هنوز مریضه 

راسی جلسه با اولیا هم داشتم شنبه اون روز مردم دیگه از بس حرف زدم حالم هم که ناخوش بود 

دوشنبه مردسه مون جشن یلدا بود و طبق پارسال خیلی خرج کرده بودن اما تعداد بچه ها کمتر شده بود . ما هم کلی فعالیت کردیم اما نسبت ب پارسال کمتر چون اولیا هم کمک میکردن اما نظم ما رو بهم زده بودن .

پارسال شب یلدا عروسی زهرا و حمید بود . چن روز پیش زنگ زد ک پن شنبه میخوایم جشن بگیریم بیاین . منم امروز رفتم براش یه دست لیوان شش رنگ پاشا باغچه گرفتم میخواسم برا خودم هم بگیرم که دیگه نداشت :(

اما خب یه چیز دخترونه هم باید براش بگیرم این هدیه ی خانومانه است :)

البته جشن کنسل شدا 

 میدونسم این زهرا جشن بگیر نیس مث خودم  تنبله دیگه

ولیخب کادوشو میذارم برا روزی ک برم خونه اش 

از طرفی سمی هم تین هفته درگیر بود و پدرش علارقم علاقه اش میخواس ب ایوب جواب مثبت بده . ک مادرش گریه و زاری و فلان و تهش پسره زنگ زد و یه حرفایی ک نباید رو ب سمی زد و سمی هم عقلش سر جاش اومد و خدا رو شکر که جواب رد دادن ب پسره .

پسر بدی نبودا ولی اونجوری ک سمی میخواستش واقعا اون نمیخواست . سمی همش با پدر و مادرش میجنگید سر پسره اما پسره طرف خانواده اش گرفت در نهابت و خدا رو شکر چشای سمی باز شد 

Noor

خلاصه اخر هفته

شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۷، 14:56
خب من پن شنبه غروب سوپ مامان پزم به بغل رفتم خونه مادر شوهر . خواهر شوهرم هم اونجا بود . خدا رو شکر لفت بازی در نیاورد و اتفاقی بینمون نیفتاد که بیام تعریف کنم . فقط فهمیدم چشاش شوره با چیزایی که مادرشوهرم میگفت . 

خب صب زودم پا شدیم رفتیم هشپر تا رسیدم دوستای دانشگام ندا و صنم و دیدم و ماچ ماچ خلاصه ازمون ک خیلی بی نظم برگزار شد اما واقعا اگه خونده بودم مطمئنم همشو بیست میشدم حتی اگه فقط جزوه استادای دانشگامو خونده بودم . ان شاالله ک قبول بشم حالا :)چقد امیدوارم من

رسیدم خونه ب زور اقای پ رفتم دکتر . پامم کوبیدم ب شوفاژ کبود شداااا. رفتم دکتر زیر سرم . دکتر میگفت حالت خوبه واقعا؟ میگم بابا من ازمونم دادم چی میگی تو . خلاصه موار قلبم دادم . تا ساعت ۲ تو درمانگاه بودیم . اومدیم خونه جنازه شدم

شبم کارامو کردم

امروزم تو جلسه مردم دسگه انقد حرف زدم . ی زنگم درس ندادم و بچه ها رو بیرون کردم ک درس ریاضی رو برا مادر سامان توضیح بدم . حالا تو جلسه هم توضیح دادما هرچی میگفتم بقیه میگفتن ما فهمیدیم این میگفت من نفهمیدم . خنگ رو اعصابمه 

حالا الکی اونجوری میکرد جو رو متشنج کنه ها 

خلاصه الانم برم بخوابم

شاید بعد برم خیاطی

Noor

منزل پدری

پنجشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۷، 13:16
اول بگم پارچه پالتوی مورد علاقه  مادر شوهر ابی کاربنی بود نوشتم ابی نفتی اشتباه شده خخخخ

واقعا اون با ۱۵۰ کیلو و اون همه طول و عرض دلم میخواد زودتر ببینم تو پالتو چجوری میشه خخخ

اینو نگفتم براتون اون شب انقد کارم طول کشید و اونا همونجوری تو ماشین منتظرم بودن انقد دلم خنک شد :))بعد پارچه رو اول روزنامه پیچیده بودن و چشب بعد داخل پلاستیک . که مثلا من ببینم اون کارارم نمیکرد من نگاه بهش نمیکردم 😂واقعا چی فکر میکنه پیش خودش 

الان میدونین چرا دارم دربارش مینویسم چون حرصم گرفته غروب باید برم اوتحا و خواهر شوهرم هم اونجا باشه . تصمیم دارم ب اقای پ بگم من شب بمونم اینجا . و فردا بعد ازمون برا ناهار بریم خونه اونا . ک دیگه اون خواهر شوهر مسخرم رفته باشه خونش 

راسی شنبه جلسه دارم با اولیا باید کارنامه دوماهه بچه هاشونو بدم . پوشه ها رو بررسی کنیم و ریاضی رو براشون توضیح بدم

گلومم درد میکنه

فردا امتحانمو باید شانسکی بزنم :|

Noor

منطقه آزاد

چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۷، 23:48
بالاخره مادوتا تونسیم بریم منطقه ازاد

بعد مدرسه باقالی پلوی شفته درست کردم خخ

اقای پ هم تا ساعت ۲ خوابید اخه از بچه ها سرما گرفته 

بعد من یکم خوابیدم و ۳.۵ پاشدم ک بریم تا حرکت کردیم شد ۴ . حالا مسیرشم بلد نبودیم که اینجا گوگل مپ به کارمون اومد

تا رسیدیم تاریک بود زیاد اونجا نموندیم اما همینکه طلسمو شکستیم و با خرید انرژی درمانی کردم خیلی خوب بود

خواهر شوهر باز زنگ زد ب اقای پ .

انقد بدم میاد اقای پ گوشی رو میده باهاش بحرفم

خلاصه زورکی حرفیدم

حالا میگفت فردا شب میام خونه مامان دور هم باشیم خیلی حوصله شو دارم مثلا

با من باشه فردا شب اونجا نمیرم‌ اصلا

راسی جمعه ازمون دارما 

هیچی هم بارم نیس الکی میرم امتحان😐

 

Noor

سالن زیبایی

سه شنبه بیستم آذر ۱۳۹۷، 17:35
سلام علیکماینجا سالن زیبایی یا همون ارایشگاه خودمونه.

من نیم ساعته نشستم اینجا منتظرم نوبتم شه

سوزان داره ابروهای مادرشو تتو میکنه

من و اقای پ ظهری برا ناهار اومدیم خونه مادرشوهر یه ساعتی خوابیدم مادرشوهر صدام کرد گفتم ع این کجا میاد . اقای پ گفت میخواد بره پارچه پالتو بگیره . حالا کجا میخواد ببردتش اقای پ ؟ همونجایی که من رفتم  :|

گفتم منو برسون سالن خودتون دوتا برید گفت ن تو باهاش برو تا من پارک کنم . گفتم باید با دختراش میرفت و دیگه حرفی نزدم 

خلاصه رفتیم اون همه پارچه رو ول کرده میگه آبی نفتی میخوام :|  من دیگه ترجیح دادم دخالت نکنم . حالا ب اقای پ میگه خانمت رو برسون بعد ما میریم فلان جا . کج سلیقه 

منم ک از خدا خواسته فک کرد حالا ناراحت میشم مثلا خخخ

خلاصه من اومدم سالن اونا دوتایی رفتن دنبال پالتوی ابی نفتی :)

حالا میگم مادرتو برسون خونه بعد بیا دنبالم میگه نه اونجوری دوباره کاریه.

ای فدای سرم حالا حالاها منتظرم بمونید پس

Noor

پارچه

سه شنبه بیستم آذر ۱۳۹۷، 0:2
دیروز بعد خواب عصر پاییزی رفتیم دنبال مامان خاله گلم اونجا بود رسوندیمش بعد رفتیم دوتا پارچه پالتو گرفتم یکیش یکم شله یه دختره اونجا بود بهم گفت اینا شل در میاد خو نمیگفتی بهم . یکیش زرشکی با چهارخونه ریز مشکی یکیشم ک شله از رنگهای یاسی بافته شده بهمه . هردوتاشم افتاد گردن مامان . بمیرم ک من هیچوقت هیچکار براش نکردم

شام خونه ما موندیم و من شارژرمو برداشتم و بعد ازمون ضمن خدمتو دادیم و اومدیم خونه .

امرو  بعد خواب پاییزی  رفتیم فروشگاه ۱۸۰ تومن از پس اندازم کسر شد با خریدا . رب شده ۲۰ تومن ای بمیرید 

اقای ش ک اومده بود کلاسم هم اونجا بود رفت دخترشو صدا کرد همو دیدیم 

 دخترش شاگردم بود انقد ذووووق کردم . نگار 

Noor

عیادت

شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۷، 21:35
امروز با همکارا رفتیم عیادت خانم روشنی که فیبرومشو عمل کرده . وای داشتم از بی خوابی کور میشدم ولی رفتم . این همکارم عروسیم نیومد نفهمیدم چرا ولی امروز ک رفتم عیادتش خیلی تشکر کرد 

برگشتنی پیاده اومدم خونه . یکم خوابیم و بعد غروب رفتیم بیرون که پارچه پالتویی بگیرم دنبال طوسی روشنم اونجا قشنگ نبودن و نخریدم

فردا میخوام برای دوست مجازیم میوه شمالی کونوس بفرستم . 

شارژرم رو هم خونه جا گذاشتم و فقط ۲۹ درصد شارژ دارم هیچ شارژری هم ب گوشیم نمیخوره

فردا عصری میریم خونه ک من برم شهر خودمون پارچه بگیرم و شارژرم بیارم

خونه بدجور بهم ریخته

راستی میشه میوه رو پست کرد ؟ 

Noor

خونه پدری

جمعه شانزدهم آذر ۱۳۹۷، 18:1
من صب اومدم خونه

اقای پ این اخر هفته رو برام کوفت کردا . اون دیروز که کله ی صبح اومده منو صدا میکنه برات چای بریزم؟ دلم میخواست خفه اش کنم اخه نمیبینی من خوابم‌؟ انتظار داشت بگم چون مادرت اینجاس من صبح زود پاشم ور دلش بشینم . خودش رفت با مادرش صبحانه خورد ولی من دیگه خوابم نبرد . بعد خودش زد بیرون کار داشت . من موندمو مادرش دیدم هی صدا میاد تو خونه گفتم آ حتما داره خونمو میگرده پاشدم دیگه . حالا مادرش میگفت چرا بیدار شدی کاری نداشتی که بخواب دیگه ... باید میگفتی اگه تو و پسرت بذارین

اینم از امروز که نه نشده منو صدا میکنه زود بریم من کار دارم منم عصبانی گفتم تو که همیشه کار داری ...

کلا از روزی ک خواهرش اینا اونجوری اومدن و بی ادب بازی در اوردن اعصاب ندارم.

خلاصه  اومدیم خونه و اقای پ دوباره رفت و وقت ناهار اومدو بعدشم رفت عروسی دوستش که من نرفتم . خودشم اصرار نکرد که من برم با دوستاش راحت تر بود خب .

منم نشستم با مامان پشت سر خواهر شوهرام حرف زدن دلم خنک شد . مامان گفت مگه نبینمشون حالشونو میگیرم :)

خلاصه منم یکم خوابیدم

اصلا حس نداشتم این هفته کارای مدرسه رو انجام بدم بیشتر وقتم الکی تو گوشی گذشته

اقای پ هنوز نیومده

حوصله ی اونم ندارم 

اصلا به این نتیجه رسیدم همه ی قهر کردنای ما سر همین خانواده ی رو اعصابش هستن

راسی جاری بزرگه بهم زنگید یکم باهم حرف زدیم . فعلا با این یکی دوستم تا ببینم خدا چی میخواد البته دوستی با سیاسته خب 

 

Noor

ادامه خواهرشوهرای فضول

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۷، 11:44
خواهر شوهر کوچیکه دیشب ب مادر شوهرم میگفت تو بمون اینجا کجا میخوای بیای . 

اولا که تو نمیگفتی هم ما نگهش میداشتیم

دوما یادم باشه ایندفعه رفتم خونش با مادرشور . بهش بگم شما خونه دخترت بمون کجا میخوای بیای اخه

خیلی بیتربیتن و کم‌شعور 

هیچوقت نمیتونم باهاشون صمیمی بشم تا این اخلاقای حال بهم زن رو دارن

اقای پ‌هم وقتی فامیلاشو میبینه مخصوصا خواهراشو اصلا یجور دیگه میشه نه که بد بشه ها نه . ولی یجور رفتار میکنه من بدم میاد مثلا همش ور دل خواهرش میشینه یا جلو اونا صداش میکنم بیا دست دست میکنه . دیشب بعد رفتن اونا دوباره مث سابقش شد اما من دیگه تحویلش نگرفتم نمیشه که هر وقت رنگ عوض کنه

قرمه سبزی دارم میپزم لوبیاش هنو نپخته وای من چرا یادم رفت قرمه سبزی پختنو :|

اقای پ چشمم زده با قرمه سبزی دفعه پیشم

Noor

خواهرشوهرای فضول :|

پنجشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۷، 0:16
مهمونی به پایان رسید 

اینا اومده بودن فضولی والا

اولش که نشستن و پذیرایی اخرش دلشون طاقت نیاورد کوچیکه گفت پاشیم بریم اتاقا رو ببینیم . دست منم گرفته حالا . خواهر بزرگه و دختراشم دنبالمون . اومد تو آشپزخونه اینور و اونور و نگاه کرد میخواست بره در کابینتا رو هم وا کنه روش نشد .

میگفت در یخچالو وا کنم ؟ با خنده :|

بعد رفتیم به سمت اتاقا خواهر بزرگه عین فضولا پرید جلو گفت رخت خوابا کجان؟ گفتم اونجا؟ درو وا کرد و من روی رختخوابای مهمون ملحفه کشیده بودم اونو زد کنار قشنگ دید زد خیلی بدم اومدددددد

ادامه بعد

Noor

خواهرشوهر بازار

چهارشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۷، 15:4
من یه اعتقاد خرافی دارم که همیشه هم گرفته . اینکه وقتی سه تا چیز کنار هم ردیف بشن مهمون میاد . دیروز که داشتم یخچالو تمیز میکردم همهههه چی سه تایی میشد .

من یه اخلاقی هم دارم که ب جز دوستام هرکی حس کنم میخواد بیاد اون سه تا ردیفو بهم میزنم . دیروز اصلا حسش نبود ردیفارو بهم بزنم .

امروز تو مدرسه اقای پ اس داد ک شب کلی مهمون داریم

بلههههه دوتا خواهراش و ایل و تبارشون دارن میان . خبر برتر اینکه مادرشم میاد . و بیا شب میمونه و کلا تعطیلات اخر این هفته هم پر .

حالا بدترش اینه ک من احساس میکنم تا جمعه میمونه که بره عروسی دوست اقای پ . من که بهش گفتم نمیام اما حدس میزنم برنامه چیدن دوتایی

خوبیش اینه شام نمیان 😂خخخ

امشب ۱۲ عدد مهمون دارم😁مهپونای رو اعصاب

Noor

کاسه ی قشنگم

سه شنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۷، 18:54
بعد از لیوان صورتی قشنگم که اقای پ انداخت شکوند امروز کاسه ی کوچیک سرویس دم دستیم شکست . ده دقیقه هم از مرگش نگذشته . توش یکم زیتون پروده بود داشتم یخچالو تمیز میکردم گذاشتم بیرون کنار گاز که بندازمش . بعد در حین تمیز کاری یهو دستم خورد تق هزااااار تکه شد . هنوز جسدشم جمع نکردم انگیزه ی کار رو از دست دادم

اشپز خونه ی کوچیک چقد بدبختی داره همه چی تو دست و پاست .

اشپزخونه ی مامانم انقد دراز بود که هیچوقت دستت ب هیچی نمیخورد تازه میگفتم کوچیکه . اینجا تو یه وجب اشپزخونه من چجوری دارم تحمل میکنم؟ 

از دیروزم بگم که یاسین تو کلاس حرصمو دراورد و امروز جلو من و مادرش شرمنده بود و سرافکنده . قرار شد براش چک لیست درست کنم رفتاراشو اصلاح کنه

 

Noor

عروسی داداش ماهی

یکشنبه یازدهم آذر ۱۳۹۷، 0:7
سلام سلام

تند بنویسم

دیردز غروب ک از خونه مادرشوهر رفتیم خونه ما اقای پ پیش داداش خونه موند و منو مامان و بابا اومدیم خونه ما و من لباس پوشیدم و رفتیم پره سر عروسی داداش ماهی

چ خوب ک تو شهر خودمون عروسی نگرفتن واقعا تالارش با قیمت کمتر اما عالی بود من ک خیلی خوشم اومد

ماهی لباس محلی خیلیییی خوشگل پوشیده بود باهم رفتیم استقبال عروس داماد ماهی پنج تا خواهرن و دوتا داداش . جمعیتشون زیاده و منم کنارشون بودم میدیدم چ جمع باصفایی دارن خیلی خوش گذشت 

بعد هم لباسشو دوبار دیگه عوض کرد خخخ ولی اون محلیه یه خوشگلی خاصی داشت

خیلبیییییی بهم مزه داد عروسی داداشش عروسی خودش بشه میرم وسط 😁

برگشتی اقای پ تا نصف راه اومد دنبالم ک مامان اینا رفتن خونه ما دوتا هم اینوری اومدیم خونمون

امروزم عروسی سمیرا همسایه ی فضولمون بود ک مامانش هی دخترشو با من مقایسه میکرد تو تمام جشنامم حضور فعال داشت ب منظور فضولی منم تو هیچ جشنش نبودم . ولی امروز واقعا  دلم میخواست برم ک نشد بعد مدرسه جنازه بودم . جشن اینم بعدظهر بود نشد برم

میخواسم تو لباس عروس ببینمش خووووو

Noor

مرگ

سه شنبه ششم آذر ۱۳۹۷، 18:4
سلااااااام

بچه ها من خوبم ‌ اون دردم درد طبیعی بوده بابا دخترا نگران نشید خخ

دیشب خواب یه امامزاده رو دیدم . خیلی وقتا خواب اونجا رو میبینم تو خواب فکر میکنم مشهدم اما وقتی بیدار میشم میگم اینجا که مشهد نبود ‌.

همیشه هم خواب غروبشو میبینم .

نمن زنده بودم اما تهش انگار مردم میخواستن بشورنم که بیدار شدم

بعد نیم ساعت پیش هم یه خوابی دیدم قلبم اومد تو دهنم . یعنی مزه مرگو قشنگ چشیدما

خواب دیدم با مامان اینا رفتیم طبقه دوم یه برج گنده . مامان بابام رفتن اونجا نوبت گرفتن . بعد یه خانمی اومد و یادم نیست چی گفت که من رفتم دنبالش باهاش سوار اسانسور شدم و گفت برو اینجا مطب دکتر فلانی روانشناسه. بعد خودش رفت یه سوراخ دیگه . من طبقه ۲۰۰ بودم شاید . رفتم. کلی مریض ساکت و بی صدا تو یه اتاق کوچیک نشسته بودن . منم اروم رفتم بغل منشی نشستم گفتم نوبت میخوام اسممو نوشت گفتم کی نوبتم میشه گفت ۱۵ ساعت دیگه . گفتم یعنی ۳ نصفه شب؟ یهو یه عروسک داد دستم گفت اینو فشار بده . بعد همونجور ک فشارش دادم گفتم اسممو خط بزن من باید برم . خط زد و گفت ۱۵ تومن برای فشار عروسک باید بدی چون میزان استرستو دیجیتالی نشون داده :|

من ۵ تومن از کیفم در اوردم دادم گفت نه ده تومنم بده . یهو ی خانم تقریبا پیر پرید وسط که اوووووو ده تومنو بده دیگه چی چونه میزنی . منم برا اولین بار با عصبانیت جواب طرفو دادم که به تو چه ربطی داره ما دوتا داریم حرف میزنیم و فلان . ده تومنم دادم طرفم شستم اومدم بیرون. وارد اسانسور شدم دیدم تاریکه نه چراغی نه دکمه ای . دنبال عدد ۲ میگشتم . یهو اسانسور اروم اومد به سمت پایین تا خواستم ازش در بیام دیدم دیر شده

و سرعت سقوط داره زیاد میشه و خیلیییییی زیاد

و من تو اون لحظه فکر کردم داره مزه مرگو میچشم پس اینطوری بود؟ الان که بمیرم به کجا وصل میشم ؟ و به مامانم فکر کردم که چقد غصه میخوره برام و غصه مامانم غمگین انگیز ترین فکر اون لحظه ام بود

بعدش از خواب پریدم

و انقدی این مرگم زنده بود که با خودم فکر کردم حتما یکی از همزادام مرد .

بگذریم مخم هنگ کرد از مرگم

امروز از اداره ۳ نفر اومدن بازدید و من تازه وارد کلاسم در زنگ ریاضی شدم که یهو یکیشون درو باز کرد و پرید داخل  . اقای ش پ . پدر شاگردم نگار تو مدرسه ی جهنمیم . اومد تو کلی سلام و احوال پرسی و اینکه چرا منو عروسی دعوت نکردین چشم به راه بودم و فلان . گفتم بخدا من نمیدونسم و شرمنده و فلان . 

خلاصه هرچقد گفتم بیا بشین ننشست گفت تو کارتو بکن . منم اولش یکم هول شدم بعد گفتم بیخیال بابا ما کار خودمونو بکنیم دیگه . از رو مسئله خوندیم . بچه ها اومدن پای تابلو شکل کشیدن حل کردن . کار در کلاسو حل کردن . صداشون کردم با شماره اومدن انجام دادن . جالب اینجا بود برام که تنبلا هم زرنگ شده بودن . همه بلبل و داوطلب و خدا رو شکر ابروی ما رو حفظ کردن . 

بعد پوشه کارا رو نگاه کرد و اخر سر فقط گفت دفتر مدیریتت کو . گفتم یا علییییی خونه گذاشتم خندید گفت عیبی نداره کارتو دارم میبینم و فلان .

خلاصه به خیر گذشت . 

از اون طرف بچه ها منو دور کردن وای خانم چقد مهربون شده بودینا . گفتم اره ولی مطمئن باشین زنگ اخر پوستتونو میکنم . همه فرار کردن :)

دیشب هم تا یک جون دادم طرح درسو اصلاح کردم . تو مدرسه هم خانم ب و پ هی گیر داده بودن برا نا رو هم اصلاح کن . خلاصه اینکه امروز همش کارهای جانبی کردم

Noor

شنبه سوم آذر ۱۳۹۷، 15:17
دارم از دل درد میمیرم

گفتم طرح درسم انتخاب شد برا استان؟

گفته بودن شنبه ساعت ۳ اداره باشین جلسه داریم

انقد حالم بده نتونسم برم

زنگ زدم سرگروه اونم دردی دوا نکرد گفت باید برین اشکالات رفع بشه

خر نمیتونم بیام خو

اقای پ به جای من رفت

و معده ی من انگار داره سوراخ میشه

از جام نمیتونم بلند بشم

حتی درازم نمیتونم بکشم

 

Noor

جاری بزرگه

جمعه دوم آذر ۱۳۹۷، 14:56
سلام سلام سلام

انقد خوابم میاد که حد نداره

من بازم با بدقولی های اقای پ درگیرم اما الان دیگه زیاد بهشون فکر نمیکنم

چهارشنبه مون زیاد جالب نبود حتی شام هم نپختم اما پن شنبه ک اماده شدیم بریم سمت ولایت خواهر اقای پ زنگ زد ب گوشیش و کلی باهام صحبت کرد و گفت دلم برات تنگ شده و فلان و فک نکن الکی زبونی میگم واقعا و از این حرفا :))منم باور کردم 😄

بعد قبل اینکه بریم خونشون رفتیم من دو دست کارد و چنگال ملوس که تو یه مغازه با مامان دیده بودم خریدم . اونروز مامانم برام نگرفت چون گفت اون همه کارد و چنگال داری و لازمت نیست . اما اینا با رنگ طوسی روشن و شکل شکیلش دل منو بردن . فقط هم دودست داشت منم رو هوا زدمش ولی به مامان نگفتم 

بعد رفتیم بانکو خرید برا خونه بعد رفتیم خونشون مامانش فسنجون پخته بود گفتم احسنت کم کم داری ب خودت تکون میدی 

یکم بعد داداشش اومد و کلی حرف زدیم بعد گفت شام بیاین پیش ما . همون داداش فضولش رو میگما . اصلا دوس نداشتم برم اما وقتی دیدم جاری بزرگه زنگ زد بهم دیگه گفتم زشته الان میگه ناز کرده . خلاصه عصری اقای پ منو با مادرش خونشون تنها گذاشت منم خودمو با برگه ها سرگرم کردم . خودش رفت پیش ایمان

غروب ک اومد رفتیم خونه داداشش . بر خلاف همیشه این دفعه خیلی با جاریم دوتایی حرف زدیم و بهم گفت بعضی وقتا اقای پ تنها خونه مادرش میمونه هیچوقت تنهاش نذار هرجا هستین باهم باشین خواستم بگم اگه مادرشوهرت بذاره ما بدمون نمیاد باهم باشیم اما خب معلومه که نگفتم

ولی همین ک اینو گفت گفتم خدا رو شکر یکیشون عقلش رسید اینو بگه . مادرش که از خداشه من نباشم خودش با پسرش باشه . 

عقلشم نمیرسه وقتی من نیستم ب پسرش بگه تو هم برو پیش زنت 

بیخیال حرفشو نزنم دیگه

موقع برگشت هم از باقالی های باغش بهم داد کم کم داره ازش خوشم میاد

سرگروه پنجما پیام داد که طرح درست انتخاب شده و من فکر میکردم خوبه من یه طرح الکی نوشتم :| ولی هنوز نفهمیدم چرا گفت به همکارا نگم؟ 

بعد خانم پ ع . با اون طرح درس قدیمیش عم از پایه دوم انتخاب شده مدیرم سریع اسمشو گذاشت تو کانال ‌ . کلا مدیرا هرچقدم خوب باشن فقط با دوستای خودشون خوب ترن . همین کارا رو میکنن ادم انگیزه ی کار و تلاشش رو از دست میده دیگه

امروز اومدیم خونه ما قبلش سر راه دونه ی قرمز چیدیم و برگای زرد بلوط جمع کردیم 

 

 

Noor

جاری کوچیکه

پنجشنبه یکم آذر ۱۳۹۷، 1:26
سلام بچه ها دلم براتون تنگ شده مخصوصا مهدیه جمعه مفصل میام جواب کامنتا رو میدم

تا اقای پ ندیدتم بنویسم

مامانم ی بخاری برامون گرفت و چون تو ماشین جا نمیشد قرار شد داداش اقای پ با نیسانش بیاره

خلاصه زنگ زدیم ک شام بیاین گفت ن من میرم سر کار و فلان بعد شام میام

حالا من قلبم شالاپ میزد ک الان مادراقای پ هم میاد و شبم میمونه و فرداش ک ما مدرسه ایم فضولی میکنه تو خونه ام 

که خلاصه مهمونا اومدن و مادر شوهر نبود چون دیگه جا نبود بیاد :))

بچه های جاریمم خونه رو از این سر تا اون سر ریختن و من خدا رو شکر کردم ک ب حرف مامان گوش دادم مبلامو روشن نگرفتم

اقای پ امروز قرار بود یا ببردتم رشت یا بریم بیرون ک هیچ کدوم تشد و منم باز از بدقولیش عصبانیم

برم

فعلا تا جمعهههههه

Noor
© ناخوانا