تولد داداش

شنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۸، 18:55
امروز مدرسه رو بسختی سر کردم . چن نفری گفته بددم اولیاشونو بیارن . یکیشون صب اومد ‌ . دوتاشونم از ترس غایب بودن بی انضباطا . دونفرم گردن کج کردن که مامانامون کار کشاورزی داشتن گفتم دوشنبه بدون اولیا نمیذارم بیاین کلاس . 

خلاصه گذشت و اومدیم خونه و ناهار باقالاقاتوق هول هولکی درس کردم . باقلاقاتوقام اصلا خوشمزع نمیشن چون از مامانم دستورشو نگرفتم از نت گرفتم . زیادمهم نیس البته چون کم درس میکنمش باقالی کجا بود اخه😄

یکم خوابیدیم خواب دیدم تولدمه مدیر برام کیک گرفته و یکم ریختم ک بخورم با برنج سرخ شده ک جدا ریختم تو ظرف برا خودم . گوشی اقای پ زنگ خورد قبل خوردنشون بیدارم کرد . 

پوشیدیم اومدیم اینجا چون تولد داداشه  . میحواسم براش پیراهن بگیرم ولی بیرون نرفتم و از طرفی بی پولی دارم . حالا قرار شد یکم پول بدیم بهش خودش هرچی دوس داش بخره . همش دویس تو پس اندازمه که صدشو میدیم داداش دیگه خالی خالی میشمااااا . یه زمانی میلیونی پس انداز داشتم😂خدا بیامرزدشون. اون موقع پول برکت داشت گرونی نبود ‌ .

اقای پ رفته به باکسها آب بده . مادر جونش زنگ زد گف بیا اب بده دارن خراب میشن جوها . البته داشت جو میداد😁

منم ک همش میچرخم تو گوشی 

 

Noor

اردوی فردا کنسل شد

جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۸، 19:45
صبح دیدم تو کانال مدرسه پیام گذاشتن به علت شدت بارندگی اردوی فردا لغو. منم سریع فرستادمش تو کانال خودم در نتیجه فردا بچه ها امتحان فارسی دارن . حالا خدا داند چند نفر کانالو نخونن و فردا مدرسه نیان و امتحان بیفته دو شنبه . 

فک کنکنم دیگه مدیرمون اردو ببره کلا امسال دلش به اردو رفتن نبود . منم اصلا دوس ندارم برم اردو 

اقای پ سرما خورده از بس تو سزما نشسته جو ریخته . من بعد دو هفته هنو ابریزش بینی دارم الانم که نوبت همسرخان شده 

امشب زود میریم خونمون کلی کار داریم و اقای پ هم باید استراحت کنه

Noor

پسر دایی

پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۸، 21:3
من تا حالا از پسر داییم ننوشته بودن نه؟

ده سال از من کوچیک تره بچه که بود خیلی خوشگل بود سفید باموهای طلایی و تپل و مپل . من همش باهاش بازی میکردم اخه اون وقتا خیلی میرفتم خونه بابا بزرگم میموندم . خونه اینا هم کنار خونه بابا بزرگمه . الان ی خواهر هم داره . اول دبیرستانه . خیلی اهل معاشرته به طوری که خودش تنهایی میاد بهمون سر میزنه . الانم اینجاس . غروب اومد و یکسره داره حرف میزنه😂حرفاشم خنده داره ها ادمو روده بر میکنه😂الانم داره درباره ی دعوای همسایه شون باهاشون حرف میزنه و هی ادای اون مرده رو درمیاره کاش میشد صداشو ضبط کنم براتون بذارم 😂

خب حرفاش تموم شد . الان داریم اقا ماشاالله رو میبینیم

Noor

جو ریزون

پنجشنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۸، 15:13
سلام سلام سلام

اقا من دیروز تو مدرسه دیوانه شدم . چون شنبه روز اردو هس بچه ها از هیجان دیوانه شده بودند ‌ همش سر و صدا بود تو کلاس . راسی نتیجه جابرم اومدا . انتخاب شدیم رف 😁 حالا زیادم مهم نیس اخرش کوفتم نمیدن بهمون

بعد مدرسه ی راس رفتیم خونه اقای پ ایش . منم ک خسته و بی اعصاب . ناهار خوردیم و رفتیم تو حیاط که جو رو ک جوونه زده رو قالب بریزیم . مادرش اول اومد دونا جمعبه رو ریخت بعد یکم خاک پاشید رو جو ها بعد رفت گف خوابم میاد . اخه چیکار کروی مگه تو . ما مدرسه بودیم این خوابش میاد ‌ . خلاصه اقای پ زنگ زد مانانم گف من میام کمک . من دوس نداشتم مادرم بیاد کمک وقتی مادر خودش دست ب هیچی نمیزنه . ولی بخاطر بهمن اومد . بهمن رف دنبالش اومد اخه بابا خونه نبود . بعد بابا هم با کت شلوار بهمون اصافه شد😂من ک مردما یخ داشام میزدم بعد بهمن ب مادرش گف ی لباس گرم بمن بده مادره نشنید یا خودشو زد ب نشنیدن نمیدونم وقتی بهمت با مامانم اومد دوتایی گفتن وای تو هیچی نپوشیدی و فلان یخ زدی و تو برو بالا اصلا یعد بهمن ب مادرش گف نگفتم ی لباس بده بهش . بعد کاپشن خودشو دراورد داد ب من . مادرشم رف ی بافت اورد داد ب پسرش . پررو . بعد از رودواسی مامان هی میومد یکم خاک میپاشوند . غروبم ک بابا اومد کمک . سر ظهر هم همایون کلاس چهارمه برادر زاده ی بهمنه اون عیرتش بیشتره اومد کلی کار کرد بعد هم کلاس زبان داشت رفت . 

خلاصه بعد کار همه عصرونه خوردیم و مامان بابا ک رفتن . اون خانم تهرانیه اومد شماره مامانمو گرف ک برا پسرش مامان زن پیدا کنه😂منم ب فکر زهرا رسید ک بهش معرفی کنم ولی بهش نگفتما گفتم اول ب دختره بگم بعد 

خلاصه امروزم تا ناهار اونجا بودیم . الانم خونه ی ماییم ک جوی بابا رو قالب بزنیم . کلی عکس باید بگیرم .

راسی منو گل زهرا و مصی ی گروه زدیم جدا از گروهی ک سپید و ماهی توش بودن و دیشب خودمونو کشتیم اونجا تا ۲ شب خرف زدیم حرف هم نه ها غیبت همش😂از بعد دانشگاه انقد با هم نحرفیده بودیم

Noor

سه شنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۸، 18:24
باز من افسردگی تنها موندن تو خونه رو گرفتم

خونه ریخت و پاش

برگه های تصحیح نشده 

و سوالات طرح نشده امتحان فردا

شنبه نمیدونم اردو هست یا نیست

هیشکی هم نیست تو کار خونه کمکم کنه

واقعا دوس داشتم الان یه جنگل نشین بودم میرفتم با گوسفندام چرا تا اینکه تو خونه بشینم و ندونم چیکار کنم

میدونستین من سر زدن به وبلاگمو تو فصل بهار چند برابر میکنم؟

اصلا یه حس خوبی دارم تو این هوا که حد نداره بعد ک مجبور میشم اینجوری تو خونه بمونم اعصابم بهم میریزه

آذوقه هامون هم تموم شده و حقوق هم نمیدن ک بریم خرید 

خیلی وقته کارتمو دادم ب اقای پ حساب خودش خالی شده کارت ملیمم خالی شد چن روز پیش و الان داریم از یه ذره پس اندازی ک تو سینا دارم استفاده میکنیم

امروز تصمیم گرفتم که در سالهای آتی خریدن ماشین ظرفشویی رو بندازم گردن اقای پ . 

تلویزیون و لباسشویی رو ک اقای پ قرار بود بگیره رو ک مامان گرفت برامون . دیگه واقعا نباید روم بشه بهش بگم اینو هم برام بگیر

حقوقو ک دادن بهش میگم الان بگم میگه تو این بی پولی طرفشویی میخوای😂الانم نمیخواما برا دو سال آینده دارم برنامه میچینم

Noor

دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۸، 18:57
من امروز با اقای پ اومدم خونمون از بس هوا خوب بود 

دیروز ک خونه موندم خیلی احساس تنهایی و بدبختی کردم این شد ک امروز اومدم . مخصوصا وقتی دیدم پسر و داماد  گلی همسایه روبه رویی خونمون که ویلاییه اومدن پیششون و من از طبقه دوم حیاط اونا رو میبینم اخه😂

همش گوشی ب دست تو حیاط عکس گرفتم و اقای پ و داداش هم چرم ها رو الک کردن بعد اقای پ رفت چرما رو ببره خونشون . منم ب مامان کمک کردم برگای نعنا رو از ساقه جدا کردیم . خواستم برم شکوفه گل محمدی بچینم دیدم بیشترشون وا شدن . مامان هم میگه من ک خشک میکنم زرد میشه . دیدم بقیه اش تخصص اقا عنایته من سر در نمیارم

درسام مونده 

با داداش داریم ابی گوش میدیم خانم گل😂تنها وجه اشتراک ما ابیه

Noor

یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۸، 19:25
فصل کشاورزی شروع شده و اقای پ هی مجبوره بره خونشون و من روزای به این قشنگی رو خوته تنهام . کلی تو خونه کار هست که تا پایان شب تموم نمیشن ‌ . شامم میخوام لوبیا بپزونم هرچند دوسش ندارم ولی اقای پ دوس داره . برگه های ریاضی رو هم تصحیح کنم سوالای اجتماعی فردا رو هم طرح کنم وای یعنی میرسم به همه؟

فردا حتما میرم خونه بابام اگه هوا اینجوری باشه حداقل میرم حیاط میچرخم برا خودم .

شنبه قراره بریم اردو 

دیدین ازمون ارشد افتاد خرداد؟😁یعنی میشه منم بخونم قبول بشم؟ من فقط ی فصل از کتاب اقای پ رو خوندم واسلام تازه تستاشم زدم اصلا تو درسنانه نبود😂مسخره بازی 

اقا من برم کلی کار دارم

Noor

کاتربن خانوم

جمعه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۸، 15:0
اقا من همچنان مریضم با صدای خروسی و امروز هم دلدرد بهش اضافه شد

صبح اومدیم خونه مامان اینا الان اینجاییم . کار کشاورزی هم شروع شده شستن جو و الک کردن چرم

حالا اینا به کنار یادتونه چند ماهه پیش تو کانال نویسا یکی از دخترای دانشگاهو پیدا کردم ک برام پررو بازی دراورد . کلی منتظر بودم تا کانالشو عمومی کنه ‌ . دیروز کرد . چون خودم نمیخداسم عضوش بشم ب سمی گفتم عضوش بشه . اول ب زهرا گفتم این کانال فلانیه عضوش شو گف من میترسم بشناسدم این شد ک ب سمی گفتم چون نمیشناسن همو . بیشتر کانالشو ۳ تایی خوندیم . خودش زیاد برامون جالب نیس . اینکه این دختره فاطمه ک با اسم مستعار کاترین مینویسه انقد با دوست ما سپیده رفت و امد داره برامدن عجیبه .سپیدخ تو گروه ما ی کلام حرف نمیزنه بعد کاترین با اسم مستعاد دوسین درباره سپیده مینویسه ک همش خونه ی همدیگه دعوتن و سپیده برا شوهر کاترین تو خونشون تولد گرفته و حتی تولد خودش کاترینو دعوت کرده رستوران . حتی نوشته سیگار میکشن باهم😂

و این چیزا برا ما خیلی جالبه که بدون اینکه کاترین ما رو بشناسه عضو کانالشیم و داریم درباره سپیده میخونیم .

با زهزا قرار گذاشتیم یبار ک کاترین نوشت با سپیده ایناس ب سپیده تو گروه پیام بدیم امشب دهنت بو سیگار میده ها😂

خلاصه فضولی تو کار دختر کشکی مث کاترین خیلی حال میده

Noor

😂داداش

پنجشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۸، 1:34
اصلا یادم رفته بود دیروز چی نوشتم ک با دیدن کامنت اقا عنایت یادم اومد

بابا اون خانمه مشاوره دوست داداشم بود . مثل اینکه سوال حقوقی داشته به جواد گفته کسی رو میشناسی از دوستات ک جواب سوالامو بده . جوادم شماره داداشمو داده . فقط سوالی ک پیش میاد اینه ک جواد چرا مشاور داره؟😄وقت ازدواجشه یعنی؟ 

من بدجور سرما خوردم و با این حال بعد ی هفته سلطنت فردا باید برم خونه مادرشوهر 

Noor

سه شنبه بیستم فروردین ۱۳۹۸، 17:14
امروز دیگه با اقای پ اومدم . یه هفته بود مامانم اینا رو ندیده بودم . از ساعت ۴ اینجام . دلتون نخواد مامان دیروز اش پخته و امروز بمنم رسیده ازش  . 

از دیروز گلوم درد میکنه و ۳ تا کپسول خوردم . امروز از زنگ اخر دیگر صدام خروسی شده و در نمیاد . 

وا داداش ی تلفن مشکوک داش😂

ی شماره زنگ زد گف این دیگه کیه

بعد برداشت ی دختره بود گف سلام اقای فلان ؟ گفت بله بعد ی چیزی گف داداش گف در چه زمینه ای ؟ بعد رفت بیرون؟😂بمیرم براش سرخ شده بودا

یعنی برا داداشم خواستگار پیدا شده؟😁 کی بود؟

ولی فک کنم برا دانشگاه بود 

حوصله ام سر رف . صدا هم ندارم یکم وراجی کنم

Noor

دومین روز کاری ۹۸

یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۸، 17:4
امروز سه  ساعت کلاس بودم ‌ . بعد به بچه ها تکلیف  دادم رفتم پیش خانم پ نشستیم به نوشتن گزارشات درس پژوهی خسته شدم بابا انقد نوشتم . امیدوارم کار دیگه ای گردنم نندازن.

اقای پ رفته مزرعه . منم تنها خونم . شام نمیدونم چی بپزم . نمیدونم الان چی درس کنم خودم بخورم . اخه تصمیم گرفتم چاق بشم . 

کلی کار دارما ولی وقتم داره به بطالت میگذره

Noor

اخرین جمعه ی تعطیلات

جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۸، 12:8
اقای پ رفته سر زمینش که مرز بجارشو درست کنه . خب برای شمایی که برنج نکاشتین تا حالا توضیح بدم‌:)

برا کاشت برنج وقتی زمینو اب میدن بعد باید شخمش بزنن که قدیما با گاو بود  . بعدها با تیلر الان با یه وسیله ی دیگه اس که اسمش یادم نیست ‌ . اونو یکی برای اقای پ انجام داده و پولشو گرفته. حالا کشاورزا میرن محدوده ی زمینشونو با بیل و گل درست میکنن که بهش میگن مرز سازی . چون بعدا که برنجو میکارن از همین مرزا باید رفت و آمد کنن . اقای پ هم از صبح رفته و ناهار خونه نمیاد . منم حال ندارم برای خودم غذا بپزم ‌ کتابای مدرسه رو ریختم دورم تا یه نگاهی بهشون بندازم . کلی گزارش درس پژوهی هم دارم که باید بنویسم هنوز شروع نکردم 

در چشم بادم دوباره داره نشون میده

 

Noor

نصف فروردین

پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۸، 23:11
از ۸.۵ بیدار شدیم و افتادیم ب جون خونه و پختن غذا . 

مهمونامون اومدن و همه چی خوب بود هم برنجم خوب در اومد هم فسنجونم هم کوکوی اقای پ . هم ژله های کوچولوم و هم زیتون پرورده ام😁خیلی احساس کدبانوگری بهم دست داد😁 خواهرزاده اقای پ آ هی فرت فرت از همه چی عکس مسگرفت ک بفرسته برا اون دختر پرروی بی ادب . ایش بعدظهر یکم استراحت کردن بعد رفتیم دریا بعد اونا رفتن مادیکم رفتیم کوه و بعد برگشتیم خونه و لم دادیم استراحت 

فردا کلا باید کارای مدرسه رو کنم خدا رحم کنه وای دوباره مدرسه 

Noor

14 بدر

پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۸، 0:55
وای وای ۲ روز مونده همشا

امروز لباسارو شسیم و ناهار خوردیم و رفتیم رشت برا اولین بار مانتو شلوار فرم دو سایز بزرگتر از خودم گرفتم😂 چون هیچوقت اندازه ام پیدا نمیشه هیچوقت نخریدمش . ولی امروز یهو زد ب سرم گرفتم به امید اینکه خیاطم اندازه ام میکنه . 

بعد هم برگشتیم . الانم پخت فسنجون رو شروع کردم ‌ . ژله هم نصفه تو یخچاله . کارهای اصلی میمونه برا فردا . فردا نترکم خوبه

راسی منتظر جونم ممنووووون همینقدم بس بود برام😘😘😘😘😘 دختر خوب دوست من

Noor

سیزدتون بدر

سه شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۸، 22:31
سلام علیکم خوبید

سیزده رو بدر کردین؟

ما امروز تا لنگ ظهر خوابیدم بعد ناهار خوردیم جمع و جور کردیم تا با داداش اقای پ و خانواده ی زنش بریم بیرون ک یهو ماشین بابا خراب شد .و دیگه بابا نتونس ماشین بیاره همه با ماشین اقای پ رفتیم . داداش نیومد چون خاله قرار بدد باهامون بیاد و جا نمیشدیم . البته اون از خداش بود نیاد چون دوس نداشت با خانواده اقای پ بره بیرون . منم دوس نداشتما ولی خب اونجوری لجم نکردم . مادر اقای پ هم ک رفته بود پیش دخترش .

بعد هیچی رفتیم کوه همون جایی ک پارسال سیزده بدر رفته بودیم و خلوت بود هنو اونجا رو کسی کشف نکرده .همونجا اتیش کردیم و بساط کباب . زباله هامونم جمع کردیما نه مث این مسافرای بیشعوری ک میان زباله رو پرت میکنن از ماشین بیرون خودم با چشای خودم چندین بار دیدم . همه چی خوب بود خدا رو شکر فقط دلم پیش داداش بود . پسر داییم قرار بود بره پیشش ک تنها نباشه زنگ زد گف یکم اومد نشست رفت خخخداداش منم ک اصلا از خونه بیرون نمیره اعصاب ادمو بهم میریزه 

شب میریم خونمون . پن شنبه ناهار مهمون دارم خارشوهر .خدایا کمکم کننننننن 😄

بریم عصر جدید ببینیم

Noor

دوشنبه

دوشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۸، 18:36
واااااا من از جمعه پست نذاشتم؟

باور کنید انقد همه چی شلوغ پلوغ بود یادم نیست چ اتفاقاتی افتاد فقط یادمه شنبه ناهارو خونه بابا اینا خوردیم بعد رفتیم خونه کارامونو کردیم که مامانم اینا و مامان اقای پ شام بیان خونمون . اومدن و جوجه کباب دادیمشون . یکی از همسایه ها هم عروسی گرفته بودن پررررره ماشین بود خیابونمون . ولی زیاد بزن و بکوب نداشتن یعنی صداشون نمیومد اصلا . عروس و دومادم ندیدیم اصلا . مادر شوهر شب موند و فرداییش یعنی یکشنبه ناهارم موند و بعد لباس پوشیدیم رفتیم مادرشوهرو رسوندیم بعد ی سر رفتیم خونه ما مامان گف شام بمون اقای جوادی میخواد بیاد ک چون لباس  نیاورده بودم گفتم ن و مامان هم ناراحت شد . ولی خب با تیشرت ک نمیتونسم جلو مهمون بشینم😂 لباسای بلندم اصلا یکی هم تو خونه نبود . دلم هم پیش مامان موند ولی تدیگه کاریش نمیشد کرد . بعد رفتیم من ی جادر گرفتم واااااای ۲۰۰ تومن . بعد میگن حجابتونو رعایت کنین اخه چجوررررری . ولی چادرم قشنگه خیلی دوسش دارم اصلا هم سرش نمیکنم چون دیگه چادر بخر نیستم . با همین چادر کهنه میرم مدرسه😁

بعدش دوباره برگشتیم پیش مادر شوهر ی سری کار داشتیم بعد رفتیم خونمون . صبحم داشتیم لباس میپوشیدیم ک مادر اقای پ زنگ زد گف پدرومادر من اونجان عید دیدنی . تا پوشیدم و رسیدیم ساعت ۱۲.۵ یود یکم پیش مامان بابا نشسیم بعد اونا رفتن خونه ما رفتیم خونه ی خواهر اقای پ ک همه رو دعوت کرده بود ناهار . حالا من یکم ناراحت بودم ک با اون کارم همه از گروه رفتن . بعد ناهار آ اومد هی تو گوش اقای پ یه چیزایی گفت بعد میگف بمن نگه . منم چون آ خیلی با محدثه دوست هستن یکم ناراحت شدم . آ ک رفت گفتم چی میگف اقای پ گف مسگه بیا این دوتا رو اشتی بدیم گفتم ما ک قهر نیسیم من فقط از گروه لفت دادم . خلاصه زیاد حرفشو نزدیم بعد ناهار با همه داداشا رفتیم خونه خانم پیره فامیل اقای پ . به همسرم یه جکراب پشمی ک خودش بافته بود داد . بمنم عیدی داد ولی اون جوراب برام جذابتر بود از همسر گرفتمش 😁 ب داداشاش هم از این جورابا داد ولی سفیدشو . بعد دیگه مادرشو رسوندیم و اومدیم خونه ما . اقای پ میخواس با داداشاش بره جایی اونا هم با ما اومدن وای با ۳ تا مرد نشسته بودم یجوری بود خخخ بعد اقای پ تو ماشین قبل اومدن داداشاش گف بچه ها هم حسابی از دست محدثه شاکی بودن اونا هم فهمسده بودن این هی بهت میپره . منتظر بهونه بودن تو ک لفت دادی اونا هم لفت دادن . با داداششون هم قهرن . اینا هم دل پری داشتنا فقط روشون نمیشد رو کنن😂

Noor

جمعه نهم فروردین ۱۳۹۸، 16:25
وای یه هفته دیگه تعطیلات تمومه ☹☹☹☹

من هنو فامیلای شوهرو نگفتم بیام خونمون😁تصمیم گرفتیم هرکی ناهار و شام داد بهمون ما هم بدیم بهش

دیروز تا لنگ ظهر خوابیدم بعد رفتیم خونه مادر پ بعد رفتیم دنبال بچه های خارشوهر کوچیکه . بعد رفتیم باهم رشت عیادتش . سوار ویلچرش کردیم بردیم حیاط بیمارستان یکم چرخوندیمش ‌ 

تو اتاقش پر از پیرزن های خیلی پیر بودن . خیلی پیرا . دل ادم میسوخت . خدایا مامانا رو پیر نکن . مریضشون نکن

بابا ها رو هم . تنشون همیشه سلامت باشه .

خیلی پیشش موندیم بعد برگشتیم خونه مادر پ . لباس عوض کردیم رفتیم عروسی . عروسی تو حیاط بود . کر شدما از صدای باند تا عصر هنو زنگش تو گوشم بود . گلی شدیم کلی . من عاشق سالادای عروسیم خیلیااااا😂

صب تا ۱۱.۵ خوابیدم . بعد ناهار . خاله اقای پ همون ک شوهرش فوت شده با بچه هاش اومدن پیش مادر پ . بعد هم ک رفتن من اومدم خونه مامان ‌ اقای پ هم با مادرش رف خونه ی خاله ی مادرش . شبم میخوان برن خونه خواهرش ک امروز مرخص میشه . 

من امشب اینجام فردا میرم خونه بعد مامان و بابامو دعوت کنم و مادر اقای پ . خواهربزرگه شو هم باید مث اینکه بعدا یا همون شب بدعوتم

 

Noor

مهمونی دیشب

پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۸، 0:4
آقا دیروز چه فسنجونی درس کردم جاتون خالی به اقای پ میگم تا حالا هرچی فسنجون دادمت فیک بوده😁

همه کارامو کرده بودم با خیال راحت .  مامان و بابا  هم اومدن مامان برام کوکو گردو و سبزی درس کرده بود اورد برام . یهو دیدم دوستم اس داده ک اسما چرا زنگ زده با شماره محل کارش جواب ندادی اونم میاد . اقا هیچی دیگه دونفر اضافه شدن حالا من استرس گرفتم چ کنم . خلاصه مامان گف گردو و مرغ رو اصافه کن حله . اون مرغا رو برداشتم اب گرم و گردو و ترشی رو اضافه کردم گذاشتم قشنگ جا افتاد . خودشم برنجو برام ابکش کرد بعد رفتن .بچه ها اومدن کلی خندیدم منو از اشپزخونه پرت کردن بیرون میگفتن تو کند کار میکنی انقد تو دست و پام بودن اصلا یادم رفت کوکو رو بیارم . شوهراشون کلی تعریف کردن   . همه چی رو هم خوردن ولی برنج و فسنجونم خیلی زیاد یود یعنس اضافه هم نمسکردم میرسید باز . طوب رفت در یخچالو وا کرد موقع شستن ظرفا گف کیج کوکو رو ندادی بخوریم وای چقد خندیدم . تازه ته دیگم یادم رف بذار براشون . اما گفتن بریز ظرف میبریم . خلاصه براشون برنجو فسنجون و کوکو هرچی مونده بود ریختم با خودشون بردن

فیلم  نامزدی رو هم دیدیم یه سوتی هم از خاخورزای اقای پ گرفتیم . 

اقای پ میگفت من فک میکردم دوستات خجالتین یجوری راحت بودن من احساس کردم مهمونم اونا میزبان😂

بعد رفتنشون رفتم دیدم دوس دختر خارخورزای همسرم باز داره پررو بازیزدرمیاره ن گذاشتم ن برداشتم جوابشو دادم بعد هم لفت دادم دوباره ادم کردن با زهرا صحبت کردم دوباره لفت دادم . بهمن میگه بعد از رفتنم همه لفت دادن خلاصه گروهو منحدم کردم راحت شدم😂

امروز دیدم ی گروه جدید زدن ک دختره اون تو نیست و بجاش جاریم و برادرشوهرم اونجان

عح دختره پررو روی مخ فک کرده بود بهش احترام میذارم خیلی شاخه دیشب به خدمتش رسیدم دلم خنک شد 😁

Noor

سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۸، 13:28
دیشب تا ساعت چهار بیدار بودم انقد اعصابم خورد بود خوابم نمیبرد رفتم تو هال خوابیدم. ساعت شش با سر وصداهای اقای پ تو اشپزخونه بیدار شدم . داشت اماده میشد تشریف ببره خواهرشو ببره بیمارستان پاهاش درد میکنه . اینو مادرش تا یجاشون درد میگیره سریع خودشونو میرسونن بیمارستان . خب خودت با شوهرت برو دیگه . شوهرمن از یه شهر دیگه کله ی سحر باید ماشه بیاد دنبال خانوم ببردتش بیمارستان .

من یه ماهه گردنم درد میکنه منو تا درمانگاه نمیبره شاهزاده خانم دستور دادن سریع آمادهباش‌.

از ساعت ۶ تا ۸ دیگه خوابم نبرد یکم گریه کردم بعد رفتم تو اتاق تا ۱۱ خوابیدم . بعد هم پاشدم ظرفا رو شستم و خونه رو جارو گشیدیم . گردوها رو خورد کردم ناهارمم در حال پختنه . 

شاهزاده هم تشریف اوردن لالا کردن .

کم کم فسنجونمو بذارم

Noor

سه شنبه ششم فروردین ۱۳۹۸، 1:59
امشب برادرشوهرا بدون حضور مادرشوهر با زن و بچه هاشون اومدن عید دیدنی . البته بعد از شام اومدن .بچه هاشونم خونه رو داغون کردن دوباره باید بشورم و بسابم . 

حوصله ی شوهرمم ندارم هرچی میشه میذاره کف دست مادرش

خسته شدم کاش پیش پدر و مادرم میموندم  

واقعا دل من ب چی خوشه؟ 

Noor

دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۸، 20:36
بارون زده همه جا رو له و لورده کرده . اون از گلستان و اینم از امروز شیراز .

هیشکی هم بداد مردم نمیرسه . 

دلمون به کلباسی خوش بود اونم امروز یه چیزایی درباره اش خوندم که الان به خدماتی ک میده شک دارم.

فردا شب مهمون دارم . دوستم ط و م با شوهرش . هنوزم نمیدونم چی بدم بخورن . فسنجون و کوکوی مامان پز احتمالا 

 همسرم نمیدونم با کی تلفنی حرف میزنه 

شاید داداشش اینا دارن میان

اره میخوان بیان بدوام برم

Noor

وای بر تعطیلات مزخرف نوروز

شنبه سوم فروردین ۱۳۹۸، 22:48
دیروز که دهنمان آسفالت شد . تا ناهار خونه مامان بودیم بعدظهر رفتیم خونه خواهر بزرگه اقای پ . اونا خودشون هم مهمون داشتن . بعد از اونجا رفتیم خونه ی خاله اقای پ ک شوهرش فوت شده . بعد رفتیم خونه مادرشوهر . خواهرزاده اقای پ هم اومده بود ب مادرشوهر کمک کنه . بعد ما دوتا اومدیم خونه مامانم . دوباره ناهار رفتیم خونه مادرشوهر ک کمکش باشیم مثلا . خواهرشوهر بزرگه قرار بود بیاد . اومدن و پاشیدنو رفتن . من از شوهر این خواهر اقای پ خیلی خوشم میاد خیلی بامحبته . 

بعد ما موندیم برادرشوهرا زنگ زدن ک شب میان خونه مامان من ‌. شام اونجا موندیم . مادرشوهر بمن میکه چرا عروسی نیومدی چرا بمن نمیگی و فلان

منم جوابشو ندادم 

الانم با مهمونا خونه ی مامانم هسیم . مثلا میخواسیم بریم خونه خودمونا

تعطیلات دیگه داره مسخره میشه همش مهمونی اخه؟

Noor

تولد اقا عنایت

جمعه دوم فروردین ۱۳۹۸، 22:9
عععع اقا من امروز داشتم با خواهر زاده های اقای پ حرف میزدم گفتم بیجاره اونایی که تولدشون روز اول عیده هیشکی یادش نمیمونه و یادم اومد دیروز تولد اقا عنایت بود

اقای عنایت تولدتووووون مبارررررررک این پست ویژه ی شماس😄

واقعا درکتون میکنم 

امیدوارم سال خوبی باشه امسال براتون و به آرزوهاتون برسین

نمیدونم چندساله شدین اما امیدوارم صد و بیس ساله بشید 

Noor

سال ۱۳۹۸

پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۸، 23:6
سلاااااام 

با اولین پست سال ۹۸ در خدمتتون هستم .... عیدتوووووون مباااااارکا باشه

اقا من از دیروز عصر رفتم خونه مادرشوهر . با همسر رفتیم سر خاک پدرش . برادرشم اومد . قبرستان اونا یه تپه است بچه ها با یه امامزاده که پله داره یه عالم پله رو میریم بالا میرسیم به امامزاده بعد دیگه خودمون باید از تپه بریم بالا تا به مکان مورد نظر برسیم . خیلی جای قشنگیه . رفتیم سر خاک پدرش. ماجرای زن گرفتن پدرشو گفت بعدا براتدن تعریف مسکنم ی فیلم سینماییه خودش.

دیروز فهمیدم مادرشوهرم خیلی سختی کشیده .

بعد ک برگشتیم خونه و شام خوردیم و مادرشوهر رفت لالا . ما مسواک زدیم و اماده ی سال تحویل شدیم . قرآن خوندیم سوره ابراهیم . کلی دعا کردم برای سلامتی همه مخصوصا پدر و مادر و داداش و اقای پ و بابا بزرگم . 

اولین سال تحویل بود ک خونه نبودم و اولین سال تحویل بود ک کنار اقای پ بودم . 

صبح ۸.۵ بلند شدم ‌. یکم کمک مادرشوهر کردیم اقای پ خونه رو جارو کشید . سفره انداختیم بعد مادرشوهر بهم عیدی داد ک اصلا انتظار نداشتم😁کلی هم بغل و ماچ کرد منو گفت امیدوارم خدا بهت نینی بده و همیشه با شوهرت خوب و خوش باشی و عروسی هم باهم برین و بیاین😂ایندفعه ناراحت نشدم

بعد رفایم خونه داداش وسطی بعد اونا اومدن پیش مادرشون بعد با هم رفتیم خونه داداش بزرگه بعد همه برگشتیم پیش مادرشون دوباره😂 ناهار اونجا خوردیم . برادرشوهرا  هم عیدی دادن بهم ک بازم انتظار نداشتم . از اونور . دایی های اقای پ اومدن سر زدن ما هم رفتیم خونشون . برام جالب بود ک این رسمشونه ک حتما حتی اگه همو دیده باشن باید وارد خونه هم بشن . از اونورم حتما اول کوچیک تر باید بیاد بعد بزرگتر . 

عصری همه بهم کمک کردن ظرفا رو شستیم . بعد یکم نشستیم باز دایی ها میومدن بعد رفتیم خونه خارشوهر کوچیکه ی رو اعصاب . خیلیییی ناز و ادا در آورد ک حوصله ی بیانشو ندارم😂

بعد اونجا همه از هم خدافظی کردیم . ما رفتیم پیش مادرشوهر . از اونجا بار و بندیلو برداشتیم اومدیم خونه ی ما . یکم نشستیم منو اقای پ رفتیم خونه بابابزرگم . بمیرم براش انقد پیر شده حرف هم نمیتونه بزنه . خدا کنه حالش خوب بشه سرپا بشه ☹ خاله و دایی عیدی دادن بهموووون  اونجا هم خیلی شلوغ بود ی ساعتی موندیم برگشتیم من دیگه حال پاشدن رو ندارم انقد خسته کوفته شدم

امیدوارم شما هم هرجا هستیم حالتون خوب باشههههه

تبریک ب تک تکتون و دعاهای خوب خوب براتون

Noor
© ناخوانا