تجدیدی

دوشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۸، 20:44

امروز برا اولین بار  ۱۳۳ گرفتم . 

من خیلی خنگما همش با خودم فک میکردم ۱۳۳ به کجا وصله😂یعنی ننظورم اینه شهرستان وصله یا استان . خلاصه اینکه نن وقتی زنگ زدم اسم شهرو گفتم😂حالا نمیدونم اون خانم بهم خندید یا نه . 

ولی تا قطع کرد دیدم ماشینه بوق میزنه😐 یعنی با این سرعت رسید .

خلاصه رسیدم مدرسه دیدم ۳ تا تجدیدی خوشحال و خندان نشستن دارن بازی میکنن . بردمشون بالا کلاس پارسالم . از ساعت ۱۰ تا ۱۲.۵ فصل یکو کار کردیم . خیلی خنگولن

مدیر گف شبنه امتحان بگیرم . گفتم ن بابا اوضاع خرابه دو جلسه دیگه کلاس بذارم . 

خلاصه بعد کلاس اقای پ اومد دنبالم ی تصمیمی گرفتیم ک بعدا بهتون میگم چون هنو عملی نشده 

راسی حقوقو غروبی ریختن 

سریع ۲۰۰ منتقل کردم ب اون کارتم

۵۰ عیدیم ب موسسه دستهای مهربان

۳۵۰ هم باید بدم ب اقای پ 

با بقیه اش هم میخوام برا خودم خرجش کنم 

میخوام برا خودم کتاب بخرم

دو سه تا ظرف گوگولی بخرم

از مو تن رو چندتا وسیله ارایشی بخرم

مانتو و شلوار برا مدرسه

اگه تونستم یه کیف نتونسم هم هیچی

اقای پ عصری رف پیش مامان جونش لوله کشی کنه الان صدای ریموت میاد فک کنم اومد

Noor

پول و شوهر

یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸، 16:42

سلام 😁

احساس میکنم خیلی تند رفتما تو پست قبل 

به قول فاطمه خانوم جان یکی از ملا‌ک های انتخاب همسر باید این باشه که به پول ما کاری نداشته باشه .

ملاک منم قطعا همین بوده وقتی ازدواج کردم ولی اون موقع تجربه ی کمی داشتم . مادر منم شاغله و هیچوقت پدرم کارتشو ازش نگرفته . البته نمیدونم شاید اوایل زندگی این کارو کرده من که اون موقع چیزی حالیم نمیشد . درباره الان حرف میزنم . میتونم بگم من هیچوقت نفهمیدم پدرم پولشو کجا و چجوری خرج میکرد . چیزی ک من میبینم خریدای خونه است ک با باباس و پرداخت قبض ها . اما همیشه خرجای ما با مامانم بود . مثلا لباس و کیف و دفتر و هرچیزی که میخواستیم . البته من و داداشم دست ب پس اندازمون هم خوبه ها . خیلی از چیزایی ک دوس داشتیمو خودمون میخریدیم . خب من همیشه احساس میکنم مادرم بیشتر برامون خرج کرده تا پدرم😂 یعنی این بدگمانی ب مردا در من ریشه دوونده .

خب حالا بگم ک فیش حقوق اقای پ دو برابر منه . اما دریافتیش عین مال منه . چون برا قسطاش ازش کم میشه . از طرفی دو تا بانک دیگه هم قسط داره و اجاره خونه هم ک ۵۵۰ است ... چهارصدشو اون میده صد و پتجاشو من . قسط منم فقط از یه بانکه . خرید خونه هم قبلا با اقای پ بود . ولی خرید فروشگاهی با من . تازه اکه لباسی چیزی هم بخوایم بخریم من حساب میکنم برا هردومون . با این حال قبل اینکه اون چهارصد تومن ب حقوقمون اضافه بشه اقای پ خرج بازاری منظورم میوه و سبزیجات و گوشت و مرغ و ایناست باهاش بود و هیچوقت از من کارت نمیگرفت . اما از عید که حقوقمون زیاد شد یهو وسط ماه میگف حقوقم تموم شده  خب پس من مجبور شدم کارتو بدم تا ازش بکشه. حتی عید یادمه هرچی عیدی جمع کرده بودمو دادم  بهش . اولش خب راضی بودم ولی الان نیستم با خدم میگم چطوره ک وقتی حقوقش زیاد شده خرجاشو نمیرسه . یا اینکه با خودم میگم دیگه پررو شده هر ماه میخواد از من کارت بگیره . یا با خودم میگم اره خرج مادرش میکنه دیگه یا اینکه بدون اینکه بمن بگه پس انداز میکنه دیگه . 

منظور من این بود نه اینکه ب شوهرامون کمک نکنیم نه . من ب شوهرم بدگمان شدم به عبارتی ‌. اعتمادم بهش کم شده . مخصوصا اینکه میبینم بعضی وقتا چقدر با سیاست عمل میکنه . خب قرار نیست تو زندگی برا من سیاست داشته باشه ک . 

تازه دیروز مادرم زنگ زد رفتی ازمایش بدی گفتم نه پول نداریم . مامانم هم ب بابام گفت برا پ ۲۰۰ تومن کارت ب کارت کنه . ن ک پس بده . ب این حساب ک به بابام کمک کرده تو مزرعه  . از دیروز منتظرم بیاد بگه بابات برام پول ریخته ‌ . نگفته  . پس شوهر من داره ی کاری میکنه ک من از ش بیخبرم پس دلیلی نمیبینم ک خر بازی دربیارم و هواشو داشته باشم .

حتی لازمه بگم مدتی هم هست تحویلش نمیگیرم  و اصلا احساس ناراحتی هم ندارم که بگم ع شوهرم ب فکرم نیست . به درجه ی مهم نیست من زندگی خودمو دارم رسیدم .

البته میدونین دیگه من الان اینجوریم فردا ممکنه جور دیگه باشم 

لطفا جبهه گیری نکنید

Noor

شبنم

شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸، 10:12

من همون جای قبلی نشستم ولی با اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده اعصابم خورده

همش قیافه و حرفای مادرشوهرم یادم میاد احساس بد پیدا میکنم واقعا یه ادم چقد میتونه نفرت تو دل یکی دیگه بنشونه...

دیروز مهمون داشتم . شبنم دوست دوران دانشگاه . همیشه تلفنی یا تو اینستا حرف میزدیم ولی از بعد دانشگاه همو ندیده بودیم ‌ . خلاصه اومد پیشم و دوتایی انقد جیغ و داد کردیم پ بیچاره ک مظلوم مظلوم ناهارشو خورد رفت خوابید این چند وقته همش صبحا بیدار شده یا رفته سنجش یا مزرعه بابا و داداشش.

من از وقتی برا خارشوهر بزرگه ژله درس کردم و دخترش اومد گف چجوری درس کردی بمنم یاد بده ژله هام بد میشه یعنی دیروزم ژله ام انقدر بد شد که به شبنم گفتم نخوریشا😂

خلاصه دیروز کلی غیبت کردیم عصری هم رفتیم بیرون به صرف چای و میوه و کلی عکس گرفتیم و ویدئو و پاهامونو تو اب رودخونه انداختیم . قبل غروب هم بردیم رسوندیمش حالا قرار شده هر وقت حوصله مون سر رفت بیاد بیینیم همو 😁

خیلی دوسش دارما حتی حس میکنم از سمانه بیشتر 

سمانه هم حالا این وسط بمن میگه اره برو با اون دوستات و فلان حسود خانوم‌ مسخره😂

ناهار چی بپزم؟ باز دوباره شروع شد 

راسی حقوق منو اقای پ صفر شد . حالا خدا رحم کرد ک ما این ماه اصلا خونه نبودیم بخدا .

البته من سیصد تو اون کارتم ذخیره کردم ک اصلا دلم نمیخواد اونم بدم ب شوهرم . چون جدیدا احساس میکنم هیچ تلاشی برا برگردوندن پولام بهم نمیکنه . تازه وقتی حقوق خودش تموم میشه و کارتمو میدم دستش باشه باهاش برا مادرش خرید میکنه و بعد میگه اینو برات کارت ب کارت میکنما ولی تا الان ندیدم کارت ب کارت کنه . شاید بگین خب شوهرته باید هواشو داشته باشی من خیلی بیشتر از چیزی ک مینویسم و ب نظر میرسه هواشو دارم ولی وقتی این احساس به ادم دست بده که طرف مقابلت هیچ سودی برات نداره ک هیچ ضرر هم محسوب میشه دیگه انگیزه ای برا زندگی نمیمونه . میدونید جدیدا قسمت اقتصادی مغزم دوباره فعال شده و این رفتارای پ رو مخمه .

حالا دیشب داشت برا دوتا خارزاده اش انتخاب رشته میکرد چون پیام نور داشت بهم میگه پول تو حسابت نیست گفتم نه ‌ . زنگ زد ب اونا هیچکدوم رمز دوم نداشتن یا شایدم داشتن و ندادن . مگه میشه تو این دور و زمونه کسی رمز دوم نداشته باشه پس چجوری شارژ میخرن

خلاصه اینکه اقای پ پیام داد دوستش براش پول ریخت . 

بعد هم گفت میرم یه لنگه از جو رو میفروشم نگران نباش‌‌ . گفتم من نگران نیستم .  واقعا هم من نباید نگران باشم مرد خونه اوشونه . حالا بفروشنه میدونم نصف پولو ب مادرش میده😒

 

 

Noor

قدم قدم  علیرضا جاوید

پنجشنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۸، 11:23

دیشب بالاخره برگشتیم خونه مون . فردا شبنمو دعوت کردم خونه مون . امادگیشو ندارم ولی خب خیلی وقته امروز فردا میکردم واقعا دیدنش ارزشش بالاتره تا تشریفات . سفارش استانبولی داده بچه ام کم خرجه😁

دارم اون اهنگی ک نوشتمو گوش میدم هوا خنک اسمون ابیه و خورشید درخشان مث بهار شده دیگه . 

این اهنگه رو هم گوش میدم حس باحالی دارم گفتم بیام بنویسم چقد نق نق کنم اخه

حس و حال وقتی رو دارم که تازه اونده بودم خونه خودم دلم میخواس همش اینجا باشم

خیلی تو خونه کار دارم ولی واقعا انرژی ندارم انجامش بدم 

ازمایشمم ک نرفتم بده ۸ ماهه دکتر نوشته خدا رحم کرد تاریخ نزد . اقای پ هم ک هیچوقت خونه نیست . خودم برم بدم خیلی بهتره ‌ . اونم وقت دوس داشت بره برا خودش بده . لجم گرفته

بریم اهنگ بعدی 

سامی بیگی ‌.. تازگیا

من از صدا و ریتم اهنگاش خیلی خوشم میاد ولی از شخصیتش نه بنظرم خیلی هیزه😒ایش

برم ب کارام برسم ای بابا تا غرغرام شروع نشده

Noor

عیدقربان

یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۸، 21:26

اول از همه بگم عیدتون مبارک

دیشب تا اقای پ جو رو اورد خونه ۱۱.۵ بود . مثل اینکه امسال ۱۶ لنگه براش جو شده که سالهای قبل هیچوقت انقدر نمیشده . حالا قیافه مادرش دیدنی بود یجوری خوشحالی میکرد انگار خودش در تمام مراحل تلاش کرده و کمرش رگ ب رگ شده . همه جون کنداش با پسرش بود شادی و سودش حتما برا خانومه ک انقدر خوشحاله . منم که فقط اعصابم خورد بود ک از صب با خانوم تو خونه تنها بودم و سرپا همش داشتم از خستگی میمردم . خلاصه شام خوردیمو و نفهمیدم کی خوابم برد .

صب پا شدم ب پ گفتم کی میریم خونه مامانم گف ناهار بخوریم بعد من ک همینجوریم دیوانه بودم اینو ک گفت دیگه بیشتر اعصابم بهم ریخت . صبونه شو خورد دید نخیر من اگه اینجا بمونم تا یه ماهی باهاش قهر میمونم این بود ک گفت جمع کن وسیله هاتو بریم خونتون.

منم سریع برق و بادی جمع کردم . داشتم میومدم مادرش گف فردا ناهار بیاین اینجا گفتم مرسی😑حالا انتظار داره ناهار عیدم اونجا باشم عح

قبل رفتن ب خونمون رفتیم مزرعه . همه ادما تو مزرعه مشعول بودن بعضیا میبریدن بعضیا جمع میکردن بعضی ها کمباین بعضی هم هم مشغول فروختن کاه . ما رفتیم روی کاه اقای پ ک پلاستیک کشیده بود خیس نشه رو محکم کردیم . اخه باد شدیدی میومد . اخراش بود ک بارون گرفت شدید . داداشش داشت برجاشو جمع میکرد منو اقای پ هم با همدن لباسامون رفتیم یکم جمع کردیم باهاش من ک یه دسته برنجو کشیدم مردماااا انقد سنگین بود 😂برادرشوهرم هی میگفت نکن نکن دست نزن تو

بعد اومدیم خونه ما من همچنان با اقای پ قهر .اخه اگه رو بدم بهش فردا هم منو میبره خونه ننش

ناهار خورد همونجوری لباسشو عوض نکرد گف باید برم کاهو بفروشم طرف میاد ببره . خلاصه ک رفت و تا الانم برنگشته .

میدونید خیلی پررو شده و این حرص خوردن منو بیشتر میکنه 

منو هی میبره خونه شون حالا کاری ندارم اوتجا چقد بهم سخت میگذره بعد وقتی میاد خونه ما دوساعت میشینه میره شب برمیگرده میخوابه با کلی اخم و تخم بعد صب زود پا میشه میره ناهار میاد میخورع دوباره میگه کار دارم میره و همین روند تکرار میشه .‌ خب من خر نیستم ک هرجور میخواد رفتار کنه . منو هی ببره اسیر کنه خودش هر کار دلش خواست بکنه 

باز اون دمش در اومده باید قیچیش کنم😑

Noor

خونه مادرشوهر

شنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۸، 10:59

از پریشب ک برگشتیم خونه خودمون با اقای پ لجم گرفته . اون شبی میگفت فردا بریم خونه ی ما برنجامو جمع کنم . گفتم اولا من خونه شما نمیام دوما اگه قراره فردا بریم خونه شما چرا دیگه نصف شبی زا ب راه بشیم بریم خونه خودمون ک فقط شب بخوابیم و صب برگردیم ؟ این هیچ ... رفتیم خونمون مسواک زد ک مثلا بره بخوابه منم از لج تا ۱ شب مسواک نزدم تو هال با دوستام چت کردم . هی صدا میکرد بیا بخواب دیر وقته صب باید بریم منم بدتر نمیرفتم . خلاصه رفتم ک بخوابم دیدم گوشی دستشه هی داره نمیدونم با کی حرف میزنه یا اینستاس یا شطرنج  میکنه تمیدونم نگا ب صفه گوشیش نکردم ‌ . هی اینوز اونور شدم دیدم اعصابم داره خورد میشه پتو بالشمو برداشتم رفتم تو هال رو مبل بخوابم . بعد نیم ساعت اومده میگه اینجا چرا خوابیدی گفتم ب تو چ . رفت پتو خودشو اورد رو زمین بدون تشک خوابید . صب شد دیدم هوا بارونیه خیلی هم خوشحال شدم چون برنجاش خیس میشدن و نمیتونس جمعش‌کنه بازم .خلاصه ک نرفتیم خونه شون . عصری هم ک نوشتم نیست رفته بود برنجاشو نگاه کنه و بره پیش بابا . بابام این برنجو برداشت کرد و راحت  .

تا امروز همینجوری باهاش لج و بدم . ۸ صب منو بلند کرده ک پاشو بریم . ی کلمه هم باهاش حرف نزدم . الان رفته مزرعه بابام و داداش هم از خونه خودمون مستقیم رفتن مزرعه اش بهش کمک کنن ‌ . خدا رحم کرد زمین داری چیزی نیس ی بجار فسقلی رو انقد کش میده . 

خدایا از اینجا متنفررررررم حالم بد میشع اصلا وقتی میام اینجا . امرو دیدم دوتا تار مومم بلند سفید شدن . تو سال اول زندگی من انقد دارم حرص میخورم چجوری میخوام ادامه بدم؟ 

رلسی انقد از اعصاب خوردیام نوشتم اقای عنایت یادم رفت . اقا عنایت ماجرایی ک نوشتین خیلی عجیب بود من اصلا باور نمیکنم ک هنوزم تو دنیا ادمایی مثل دوستتون انقد شیفته پیدا بشن . انیدوارم حالش خوب بشه چرا با خودش اینکارو کرد اخه🤕☹☹☹

Noor

رفیقی ک نمیخوامش

جمعه هجدهم مرداد ۱۳۹۸، 19:0

من از دبستان و راهتمایی یه دوستی داشتم که خب از نظر خانوادگی خیلی با ما فرق داشتن خواهر برادرای بزرگتر از خودش داشت ک همچین مودب و فرهیخته هم نبودن . نمیگم حالا ما فرهیخته ایم نه نیسیم ولی مودب سعی میکنیم باشیم . این رفیق ابتدایی زیاد باهاش نمیگشتم ولی اون همیشه دور و برم میپلکید . راهنمایی خب دوره ی شر و شور بازیه . منم خیلی انرژی داشتم که احساس میکردم فقط با عاطفه میتونم تخلیه اش کنم . اخه اون خیلی مسخره بازی در میاورد همیشه میخندید و فلان . طوری ک رفت و امدش ب خونه ما شکل گرفت . بعد برا مسخره بازی شماره های شانسکی میگرفتیم فوت میکردیم یا مسخره میکردیم و فلان منم خیلی خوشم میومد . دبیرستان راهمون از هم جدا شد من نمونه دولتی قبول شدم و رفتم . اوتجا دوساای جدیدی پیدا کردم تجربیاتم بیشتر شد دیگه با عاطفه رفت و امد نداشتم تا اینکه کنکور دادم و بابام برام گوشی گرفت ی سال بعد اتفاقی تو خیابون دیدمش پیله کرد ک شماره تو بده پیچوندم . بعد ی مدت زنگ زد ب خونمون ک شماره تو یادت رفت بدی و بده و فلان 

خلاصه من شمارمو دادم . رفتم دانشگاه اونجا کلا ی دختر دیگه شدم خب چادری هم شده بودم چادر هم خیلی رفتارمو عوض کرد . بعد حالا دبیرستان درسته ک بچه های خوبی دور و برم بودن اما اونجا تو دانشگاه فرهنگیان دیگه گلچین بچه های خوب بود دیگه . طوری ک شر و شورشون من بودم . بقیه همه خانوم بودن و سر سنگین . خلاصه طوری شد ک دوستی با عاطفه برام چندش اور بود و هست هنوز . نه بخاطر اینکه من با اون فرق دارم نه . بخاطر اینکه رفتارهایی داره متنفرم .

مثلا وقتی با ادم صحبت میکنه صدتا فحش میده ب ادم . اصلا هم براش مطرح نیست ۴ تا بزرگتر دور و برش باشن . بعد اینکه میخواد از ادم بکنه . مثلا من اگه ی پس اندازی داشته باشم فک میکنه وظیفه مه بهش قرض بدم . از اون بدتر وقتی از ادم چیزی رو قرض میگیره ب ادم پس نمیده . 

خب چرا من باید با همچین ادمی دوستی کنم ؟ وقتی اونو دوست خودم نمیدونم .

برا همین خیلی وقته ک تصمیم گرفتم جواب تلفن و اسمساشو ندم . اخرین بار هم عروسیم دیدمش ک شال نومو ک بهش قرض داده بودم نامزدی خواهرش بذاره سرش کرده بود اومده بود عروسی خودم البته خب زشته این چیزا رو بگم اون مساله ای نیس حالا ی شال ک این حرفا رو نداره اونو بخشیدم اصلا . ولی خب ادم چقد میتونه پررو باشه .

بعد عروسی چن بار زنگ زد باهاش حرف زدم دیدم ن نمیتونم تحملش کنم . دیگه جوابشو نمیدم . الان دوباره زنگ زده و جواب ندادم پیام داده اگه زنده ای جواب بده ک نه ک هیچ . شما حساب کن چقد دیگه نفهمه.

خلاصه عزم من جدیه و به درک ک ازم ناراحت بشه 

حالا یبار زنگ زده بود هندی کمتو بده تولد دخترم فیلم بگیرم خدا بهم رحم کرد ک جوابش کردم وگرنه اونم الان پر بود فیلمامونم لابد پخش بود .

ایش 

همین دیکه . خونه تنهام . ظرفا تو سینگ . من ظرفا رو میشورم اما شام درس نمیکنم چون حوصله شو ندارم ایش

Noor

یک روز بی نق نق

پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۸، 13:45

وای من الان خوشحال ترینم اگه بدونین چقدر انرژی جذب کردم

صب پ زنگ زد ب سروش ک هسی بیام پیشت یا نه . گفت بیا هستم . بدو بدو پوشیدیم و رفتیم سلام علیک علیک سلام گف بیاین عکساتونو ببینید . وووووی انقد قشنگ بودن از دیدن خودمون ذوق مرگ شدم یعنی چیزی ک از اون روز تو ذهنم بود فقط گرما و خواب الودگی و اعصاب خوردیام بود . ولی عکسا رو ک دیدم همه جی اروم و خوب و خوش و خرم بود ادم کیف میکرد . تازه بینی عقابی  اقای پ رو هم انقد قشنگ سربالا کرده بود ک فک کنم ۲۰ سال بعد بچه هام ازم بپرسن مامان چی شد ک دماغ بابا عقابی شد؟😂

خلاصه بسی خوشحالم و فک کنم از این ب بعد پولامو پس انداز کنم ک بتونم بقیه عکسامم البوم کنم اخه خیلیییی عکس بود این چندتا ک منو راضی نمیکنه

Noor

چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۸، 20:44

حالا ک دیگه تقریبا کار کشاورزی تموم شده دلم میخواس برم ییلاق پیش خاله ولی ما این پایین داریم یخ میکنیم وای به حال اون بالا . تا هفته بعد هوا اینجوری ابری و بارونیه عح

امروز میخواسیم بریم پیش سروش ک گف نیسم خر . فردا باشه خدا کنه

چند روزه ب مخم زده ادرس وبلاگو اسمشو عوض کنم فعلا حال اجراشو ندارم

چند روزم هس هی در گذشته سیر میکنم . ب خاطرات راهنمایی دبیرستان . اینکه من کی احساس خوشبختی داشتم . واقعا فقط حس میکنم سه سال راهنمایی خوشبخت بودم

اقای پ اومد . امشب میرزم خونمون بعد مدت ها

Noor

بارون مردادی

سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۸، 20:15

سلام 

دیروز خونه مادرشوهربودم . اقای پ و داداشش رفتن دروی برنج . افتاب به شدت سوزان  بود ادم کباب میشد . تو این گیر و دار داداش پ انتظار داشت زن و بچه ش هم دعوت بشن برا ناهار . حتی جاری با سیاست مخصوص خودش زنگ زده ب مادرشوهر ک کمک میخوای بیام اینم گفته بود نه باران هس کمک میکنه . بعد ک موقع ناهار برادرشوهر دید زنش نیس بامبول در اورده بود ک زنم خونه تنهاس من برم مادرشوهر هم عصبانی شد ک مسخره بازی در نیار بیا ناهارتو بخور برو مزرعه . اخه ادم یخورده وقت شماس باشه بد نیست تو این گرما جاریم با دوتا بچه شلوغ میومد ما ک خودمون داشتیم گیمردیم اونام میومدن مخمونو اسفالت میکردن . البته بعد مادرشوهر خورشت کشید فرستاد برا جاری . فقط نمسخواس اونا بیان شلوغ کنن .

خلاصه غروب شد هوا ابری شد و شب بارون یکسره بارید . امروزم هوا بارونی بود ‌ ولی الان ابریه .

یه خبر دیگه هم دارم که فردا مینویسم .

و اینکه برنجای درو شده حسابی خیس شدن و این خرابشون میکنه . امروز اگه هوا خوب بود باید جمع میشدن ولی نبودو اقای پ دیگه نرفت مزرعه . امیدواریم فردا بارون نیاد و بتونه جمعش کنه ‌. این بازون ی خوبی داشت اینکه اقای پ منو اورد خونمون😁 مرداد زیاد خونه خودمون نبودیما همش یا اونجاییم یا اینجا‌

و این باعث ذخیره سازی پول میشه😁

 

Noor

دوباره خونه مادرشوهر

یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۸، 18:23

اقای پ صبح رفت رشت کلاس .

تا برگشت خونه ساعت ۳ بود .

ناهار خوردیم گفت من برم برا خونه مادرم خرید کنم غروب میام دنبالت بریم خونه ما . اعصابم خورد شد باز . فردا میخواد برنجشو درو کنه پس فردا هم جمعش میکنه یعنی دو روز باید اونجا بمونم . دید اعصابم خورد شده اعصاب خودشم خورد شد گفت همین دو روزو تحمل کن منم دیگه ب روی خودم نیاوردم .

الانم برم چند تا لباسمو دستی بشورم . حاج بانو اومده تو ایوون نشستن با مامان حرف میزنه

بابا و داداشم رفتن برنجا رو جمع کنن 

از فصل درو متنفرماااااا

 

Noor

سرم زنون

شنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۸، 17:17

اقا دیشب دیدم دیگه واقعا دارم تحملش میکنم و خوب نمیشه با اقای پ رفتیم دکتر مطبا بسته بودن . رفتیم بیمارستان . دکتر گفت ویتامین دی بدنت پایین اومده که اینجوری میشی خلاصه یه امپول و سرم ویتامین دار😂برام نوشت و زدم و خودمو ساختم ‌‌. ساعت ۱۲ بود برگشتیم خونه مامان اینا سریع شام خوردیم من یجوری بودم ک حتما باید میرفتم خونه احساس خفگی داشتم اقای پ هم باید میرفت سنجش این بود ک تندی شام خوردیمو برگشتیم خونه خودمون . 

صب اقای پ رفت سنجش بعد ادارع منم تنها کاری ک کردم این بود که ناهار بپزم . 

عصری دوباره پوشیدیم اومدیم خونه مامانم . اقای پ و داداش و بابا رفتن درو . مامان داره برنج پاک میکنه منم خیلی دوس دارم بر تنبلیم غلبه کنم برم کیک بپزم اکه خدا بخواد

Noor

دروی برنج

جمعه یازدهم مرداد ۱۳۹۸، 8:47

سلام

مادرشوهر چهارشنبه رفت سنگاشو شکوند بعد رفت خونه دخترش و عصری برگشت خونه خودش . غروب چارشنبه لوبیا پلو به اندازه خودمون پختم و با اقای پ رفتیم خونه شون . دیدم برادرشوهر بزرگه هم اونجاس . هی گف چی پختی و فلان گفتم بیا با ما غذا بخور بعد برو . حالا از اونور برادرزاده پ هم ک همیشه اونجاس اونم بود .‌  غذایی که اندازه ۳ نفر بود بین پتج نفر تقسیم شد . حالا برادر شوهر هم هی میگه خودت پختی؟ زن من ۱۳ ساله داره باهام زندگی میکنه همچین لوبیا پلویی نپخته و فلان حالا منم هی تو دلم میگم ایش

حالا به اینجا ختم نشد دیگه برادرشوهر رفت یکم از غذا مونده بود که از کمی هی تعارف هم میکردن اقای پ که خیالش راحت شد دیگه مال خودشه اون یکم یهو دیدیم‌اون یکی داداشش با زنش و اون پسر کوچیکه اش اومدن . هیچی دیگه از بقیه اش هم اونا یه توکی زدن تا همه اش ته کشید ولی هیشکی سیر نشد😂

هیچی شب موندیم و فرداییش تا عصری دیگه داشتم میمردم یبار خونشون دوش اب سرد گرفتم دیدم اصلا روم اثر نداره . رفتم حیاط نشسم زن داداشش اومد پیشم داشتیم حرف میزدیم . اقای پ اومد گفت میخوام برم مزرعه بابا میای ؟ منم ک از خدا خواسته گفتم اره . پوشیدم و قرار بود برگردیم ک شبم بمونیم دوباره .‌ به جای مزرعه گفتم منو ببر خونمون دوبارهدبرم دوش دارم میمیرم . رسیدم خونه رفتم دکش تا در اومدم دیدم زنگو زدن کی بود اقای جوادی اینا . هیچی دیگه منم موندنی شدم . اقای پ از مزرعه برگشت گفت شام بمونیم بعد موقع خواب بریم گفتم خا . 

اقا حالاااااا شام خوردیم داشتم با خانوم ج حرف میزدم یهو گفتم وای حالم بده تمام بدنم عرق سرد زد خلاصه اب قند و هندونه و میوه و هرچی دم دستشون بود به خوردم دادن حالم خوب شد . ولی خیلی خجالت زده شدم . نمیدونم چه مرگمه ولی انرژیم زود میفته من الان اینجوریم پنج سال بعد دیگه فک کنم از جامم نتونم بلند بشم☹

در انتها شب اومدیم خونه پ صبح هم ۷ بلند شدیم وسیله ها رو برداشتیم برگشتیم خونه بابام . الان بابا و علی و داداش و پ رفتن دروی برنج . یه نم بارونی هم زد . من از الان غمم گرفته برا دروی برنج پ 

Noor

گردش با خانواده شوهر ایش

دوشنبه هفتم مرداد ۱۳۹۸، 18:18

دیروز رفتیم امامزاده . من با بابام و مامانو داداش رفتیم تا نزدیکای خونه اقای پ . اونجا  پ و مادرش و دختر خواهر بزرگه اش و خواهر کوچیکه و پسر کوچیکش منتظرمون بودن  . اقای پ خواهر و پسرشو فرستاد ماشین بابام منو اورد ماشین خودش ب مادرشم گفت بره عقب بشینه چون وزنش زیاده تعادل ماشینو بهم میزنه من رفتم جلو . حالا هی خون خونشو داشت میخوردا هی تو راه به هر بهانه ای کیفشو میذاشت صندلی جلو ... تو راه یک کلمه ام باهاشون حرف نزدم بیشعورا . حالا خواهر زاده اش ک ماشین بابام بود هی حالش بد میشد مادر اقای پ هی میگف اونا تند میرن بچم حالش بد میشه حالا من جز بابای خودم راننده ای ندیدم که انقدر یواش بره و احتیاط کنه . ماشاالله باش البته . منظور ننه اش این بود که دخترم بیاد ور دل خودم . . .

خلاصه رفتیم زیارت کردیم و بعدش رفتیم کنار رودخونه بساط کردیم و مادر جون اقای پ هم استانبولی درس کرده بودن مطمئنم اونم پ مجبورش کرده وگرنه همونم درس نمیکرد . که هیشکیم از غذاش استقبال نکرد هر کس دو قاشق خورد منم ی قاشق خوردم انقد خشک بود تو گلوم گیر میکرد ایش .

عصری بارون گرفت خیلی قشنگ بود . ننه پ هم نمیذاشت اهنگ بذاریم خودش هی فک میزد فقط . من ک اصلا تحویلش نگرفتم اصلااااا

بعد هم غروبی برگشتیم خونه مامان بابام رفتن منو گفتن بمون با پ بیا . اعصابم خورد شدا . موندم یکم چای خوردیم بعد دخترش و نوه اش هر کدوم پا شدن ک با ما بیان ما هم نموندیم اونجا دلم خنک شد ننه اش هی میگف یعنی امشب هیچکی پیشم نمیونه ؟ با اخلاق گندت معلومه ک هیشکی نمیمونه

اونا رو رسوندیم بعد رفتیم خونه بابام وسیله هامو جمع کردم اومدیم خونه خودمون . با اقای پ هم خیلی سر سنگینم 

Noor

لعنت بر هر چی فامیل شوهری

شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۸، 14:6

تازگی ها به این فکر میکردم که مادرشوهرم زیادم بد نیسا 

یعنی هر وقت چنین حسی میاد سراغم یعنی هرچی در گذشته بوده رو فراموش کردم ... هر وقت من چنین حرفی از دهنم در اومد لطفا بیاین بزنین تو دهن من

چند هفته اس پ میگه برا امامزاده صالح مادرم نذر داره و فلان .

نهم هم قرارع بره لیزر برا کلیه اش 

گفتم خا بریم . هفته پیش سر ناهار میگف غذا چی میخوااااااین بپزین؟ اقا تو قراره بری ما باهات مچ شدیم ما غذا بپزیم؟ بعد تازه دخترشو نوه هاشم میخوان بیان بعد منو پ جورشونو بکشیم؟ ما سر گنج نشسیم؟

پ گف حالا شاید بعدظهر رفتیم ... دیگه حرف نزد 

دیروز رفتیم خونه ی ما . ب مامان بابام گف شمام بیاین بعد رفت خونه ننش . ننش اونجا مخشو شست و شو داد . شب اومده یواشکی بمن میگه مادرم بزنج میذارع تو خورشت چی میپزی؟😐 من تا به امروز عمرم جور کسی رو برا پیکنیکش نکشیدم بعد الان من خورشت بپزم ؟ حالا مامانم قبل گقته بود مرغ ببریم کباب کنیم منم همینو گفتم ب اقای پ . بعد دیدم گوشیم زنگ میخوره پ برداشت ننه جونش بود تلفتو ک قطع کرد پرسیدم چی میگف برگشته میگه مادرم میگه برنجو نگاه کردم خرک کرده زنگ زدم برنجو هم بپزی بیاری . خرس قطبی پ تو این وسط چیکاره ای ؟ 

نقش شلغمو ایفا میکنی دیگه .

یکم اقای پ رو نگاه کردم گفتم خیلی خانواده ی باحالی هستین . 

دیگه اینا رو ب مامان نگفتم شبر برگشتیم خونه هم با اقای پ حرف نزدم .

تزدیکای ۱۱ دوباره تلفن زنگ خورد بعله خرس قطبی بود برداشتم میگه برنجم خرک کرده تو بپز خورشت رو میخدای چیکار کنی چی میپزی؟ اینجا میای میپزی یا خونه خودت ...یهو بگو همه کارا پای تو دیگه دیگه جدا جدا میگی .... گفتم من میرم خونه مادرم اونجا یه چیزی درس میکنیم میاریم . اینو که گفتم خشک شد حرف نزد ... دیگه خدافظی کردیم 

بعد اینکه اینا رو ب اقای پ گفتم ک شما از اولم میخواسین کاراتونو بندازین گردن منو فلان یکم سعی کرد توجیه کنه ک نه اینجوری نیس و اینجوری پیش اومده ولی من خر نیسم بعد هم قهر کرده رفته تو اتاق .

هه

هه واقعا خانواده ی جالبین

 

Noor

خونه مامان تکونی

چهارشنبه دوم مرداد ۱۳۹۸، 17:44

دیروز بعد ظهر از خونه اقای پ اومدیم خونه ما به منظور تکوندن خونه از اونجایی ک اون یکی اتاق پهن و تمیز شده جا برا خواب ما فراهم شد . اشپزخونه هنو کابینتاشو نزدن و پر وسیله اس  . هال کلا خالی کردیم همه ی وسیله ها رو ایوونه . دیشب شام رو ایوون خوردیم ولی فک کنم ناهارو باید تو هال بخوریم چون دیگه اینجا جا نیست . 

همه منتظر بودیم بابا تی رو بیاره هالو رو تی بکشیم اومد گف یادم رفت . اقای پ دوباره پوشید رفت برای تی خریدن

نوشته های بالا رو حدود ساعت ۱۲ نوشتم اما تاییدش نکردم حالا ادامه شو الان مینویسم😂

بابا بنده خدا از دندون درد رفت دندونپزشکی بکشدش . 

احمد . مامان داداش و اقای پ دارن ایوونو میشورن من چون از همه ضعیف ترم و هی انرژیم میفته مرخصی داخل هالم که مث نمایشگاه مبل شده مبل ایوونم چپوندن تو هال . 

اقای پ بیچاره امروز خیلی کار کرده شب دیگه میریم خونمون ببینیم صب میتونیم بریم ازمایشگاه یا نه

Noor
© ناخوانا