خونه جدید

جمعه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۹، 19:56

سلام 

تازه به ارامش رسیدم 

خونه مون کوچیکه و مبلا و میز ناهارخوری توش جا نمیشد و چند روزی کلافه بودم ولی الان جاشون دادیم و بهش عادت کردم و حالم خوبه

دیروزم که رفتیم ییلاق و با تگرگ و رنگین کمان و شقایقای قشنگ مواجه شدیم و حالمو خوب کرد

از طرفی دوتا درسو تا حدودی خوندم و نوشتن سومیشو میخوام شروع کنم تا تموم بشه و از فردا بخونمش

جمعه جشن شیرینه و من با اینکه از لباس ابیم خوشم میاد ولی استرس دارم بپوشمش مخصوصا اینکه شال متناسب باهاش رو هم ندارم 

لباسمم باید بره خیاطی خودمم ارایشگاه لازمم

درسامم ک مونده 

امروز و فردا از لحاظ درس خوندن خیلی مهمه و باید حتما خیلی بخونم 

امروز زهرا حمیدو فرستاد کتابی که براش گرفتمو ازم بگیره ببره . بالا هم نیومد ولی خونمون رو خیلی راحت پیدا کرد از بس ادرسمون سر راسته😂

امشب تصمیم دارم سالاد ماکارونی درست کنم . ماهاست درس نکردم چون پ دوست نداره ولی قراره امشب بخوره دیگه

Noor

خونه جدید

جمعه شانزدهم خرداد ۱۳۹۹، 17:58

ما داریم اسباب کشی میکنیم .

امروز به همراه یه کارگر که اسمش زینب بود افتادیم به جون خونه و تمیزش کردیم .

الان تو این خونه دوست داشتنی هستم که چند روز دیگه ازش میریم . ولی دوست دارم زودتر بریم اونجا چون اینجا رو دیگه خونه خودمون نمیدونم ‌.

دیروزم رفتیم پارک و با بچه ها و استاد و خانومش فیلم ساختیم و من فیلمبرداری کردم ‌ . ولی پختماااا پختمااااا از گرما

انقد مشغله دارم که وقت ندارم به خوشی های زندگی فکر کنم 

مثلا اینکه فردا سالگرد عقدمونه و ۳ ساله میشیم .

دوست داشتم کیک میگرفتیم میرفتیم کوه ولی فردا وقت نمیکنیم

میخوایم اسباب گنده ها رو ببریم خونه جدیده

 

Noor

عقد

سه شنبه ششم خرداد ۱۳۹۹، 17:58

دیروز عقد دختر رشتی و خاخورزای پ بود ‌ ‌ . برخلاف شب بله برونش که اونقد ضایع بود خیلی تیپ زده بود هم لباسش هم ارایشش قشنگ بود و پسره رو هم خیلی خوشتیپ کرده بود .

بعد اینکه اومدیم خونه من همچنان با پ حرف نزدم . اونم دیگه نمیپرسه چ مرگمه . فقط وقتایی که میخواد منو ببره خونه مادرش یا عقد یا با برادرش بریم بیرون خوبه . خیلی ناراحتم . کاش میتونسم ازش جدا بشم و برم یه جای دور . این چه زندگیه برا خودم ساختم

Noor

جمعه دوم خرداد ۱۳۹۹، 18:57

 دیروز با داداش  پ و جاریم و بچه هاشون رفتیم بیرون 

پ از چند روز قبل گیر داده بود که با اونا بریم و من گفته بودم نمیام چون حوصله شون رو ندارم و باهاشون به من خوش نمیگذره اما بعد که شب زنگ زدن و پ گفت نمیایم . گفتم چرا نریم ؟ الان میگن کلاس گذاشتم . و گفتم بریم و پ خیلی خوشحال شد .

زنگ زد و رفتیم و اولش تو راه من ساکت بودم و پ هی میخواست منو به حرف بیاره و یکسره حرف میزد . اما بعد که دید حالم خوبه عین قبلش شد لالمونی گرفته بود.

خلاصه رفتیم ییلاق و واقعا هم خوش گذشت ‌ جاریم یکم حالش بود و دوبار سرش گیج رفت سر ظهر ولی بعدش دیگه سرحال بود .

وقتی رسیدیم خونه دیدم اصلا حوصله پ رو ندارم 😂 

امروزم که دیگه باز پسر همسایه با یه ساعت تاخیر اومد پیشم برای ریاضی یکم رو مخم بود

Noor
© ناخوانا