چند روز اخیر از عجایب زندگیم بود .
جمعه بعد از ظهر ماشین گرفتیم و با پ رفتیم ییلاق خواهرش . قرار بود یکشنبه برگردیم چون از دوشنبه سنجش و کلاسامون برپا بود .
تا یکشنبه همه چی عالی بود درسته که هوا مه داشت ولی انقد خواهرشوهرم و خانواده اش ازمون پذیرایی و بهمون محبت کردن که کلا بهمون خیلی خدش گذشت شبا هم تو تبلت و گوشیامون منچ ۴ نفره بازی میکردیم . تا اینکه یکشنبه اقایی ک باید میومد دنبالمون نیومد . یعنی اومد ولی به بالادنرسید تا ییلاق پایینی اومده بود ولی چون جاده خیس بود بالا نیومده بود .
خلاصه ما با کلی استرس دوشنبه اونجا موندیم سر صبحی دیدیم برادرشوهرهام با خانوماشون و بچه هاشون با نیسان برادرشوهرم اومدن ییلاق ولی جلو خونه ی پدرمرحومشون که رو یه تپه ی دیگه بود بساط کردن . تپه ی اونا خیلی خونه داره و شلوغه . تپه ی خواهرشوهرم خلوت تره و ما از اینور میدیدیمشون . اومده بودن خونه پدرشون رو درست کنن و چون برادرناتنیشون که سنی ازش گذشته هم همون جا خونه داره و چون کل بچه هاش اومده بودن اونجاپیشش بدون اجازه در خونه ی پدر پ رو وا کردن و نصف فامیلاشون اونجا خوابیده بودن . خلاصه دماغ سوخته مجبور شدن صبح خونه رو خالی کنند . خلاصه همه مشغول کار بودند . من و خواهرشوهرم بعد از صبحونه رفتیم پیش بقیه . مردا زودتر بهشون ملحق شده بودن . ما رفتیم گفتیم بساط رو بیارن اونور که همه با هم نهاربخوریم و خانمها رو هم بیاریم خونه . خلاصه ما رفتیم و ناهار هم پخته بودن خودشون و خوردیم . تا این موقع هوا افتابیه افتابی بود . منم وسایل رو جمع کرده بودم با نیسان برگردیم خونه .حتی نون هم پختیم و کلی حرف زدیم . مردا هم که رو اون تپه مشعول کار بودن . یهو بارون شروع کرد به باریدن و منو جاریم نگران بودیم که چجوری با نیسان برگردیم و جاده خیسه و فلان . اون یکی جاریم هم که قبل از بازون رفته بود اونور تا به بقیه عصرونه بده .
خلاصه بارون شدید و شدید تر شد یهو دیدیم جاری خواهرشوهرم که اسمش معصومه است با گریه اومد خونمون و گفت سیل سیل بدبخت شدیم . دیدیم سیل از جلوی خونشون راه افتاده البته از قبل زمین رو کنده بود و مث کانال شده بود ولی انقد شدید بود بالا اومده بود و خیلیییی به خونشون نزدیک بود . در همین حین شوهرخواهرم ک رو اون یکی تپه بود اومد پیش ما که نترسیم که یهو دیدیم بین ما و اون تپه هم سیل راه افتاد و دیگه کسی نمیتونس از اونور بیاد پیش ما . اینم بگم که در هر دو طرف که گفتم از قبل سیل کنده بود و مثل کانال شده بود سیل بند هم چندین تا زدند و یه سیل بند طویل هم دقیقا بالای خونه ی خواهرشوهر بود . من هرگز به چشمم راه افتادن سیل رو ندیده بودم واقعا وحشتناک بود . صدای عجیبش اون اب گل آلودش و بدبختی اینکه ما کوه رو میدیدم که از روش اب راه میره و همنیطور داره زیاد میشه . ما ۳ تا خانم با دوتا بچه که یکیش مال اون جاریم بود و شوهر خواهر پ اینور بودیم و بقیه خانواده اونور . البته ما سعی کردیم به خودمون مسلط باشیم چون پارسا پسر جاریم خیلی بیقراری و گریه میکرد و نمیخواسیم بترسه . و البته معصومه که دوتا پسرشو زن داده کولی بازی راه انداخته بود که بیا و ببین .
برای من اون سیلی که از کانال میومد ترسناک نبود ولی وقتی دیدم اب پشت سیل بند بالایی جمع شده و چجوری دلرع میریزه پایین و حتی مسیرش از سیل بند خارج شده و دقیقا ما رو هدف گرفته وحشت کردم . مردامون از اون تپه کاری نمیتونسن برامون بکنن فقط تا کنار جایی که سیل جاری بود ایستاده بودن و داد میزدن و رو سر خودشون میکوبیدن . بدبختی اینکه من پ رو نمیتونسم ببینم چون فک میکردم پلیور قرمزش تنشه ولی تو اون بارون با پیرهن ابیش ایستاده بود و من نمیدیدم و دلم اروم نمیشد .
خلاصه ما اماده ی غرق شدن بودیم که بارون کم شد و اب از پشت سیل بند به سمت ما نیومد ی ساعتی صبر کردیم تا کامل ابا سرازیر شدن و فقط گل و لایش موند و جاریم که حالش بد شده بود رو به بچه اش رسوندن و بچه های خواهرشوهرم رو اوردن اینور پ هم غروب بهم رسید . دوتا برادرشدهرامم رفتن یه ییلاق دیگه که انتن بده و بتونن خبر بدن به پایین که شب اینجاییم هسیم و نگران نشن .جاریم که ناراحتی قلبی داره و حالش بد بود همه ی ما رو زهره ترک کرد . خلاصه اقا خیلی بد گذشت تا همه دور هم جمع شدیم مردیم و زنده شدیم .
شب هم همونجا خوابیدم باهم . صبح که هوا افتابی شد راه افتادیم پایین و الان خونه ام ولی از دیشب دوباره بارون میباره و میترسم اونا اونجا گرفتار شده باشن . هرچقد اصرار کردیم که با ما بیان شوهرخواهر پ گفت باید وسایل رو جمع کنیم بعد بیایم و نشد بیان . اما یکی از پسراشون با ما اومد
خدا کنه دوباره سیل راه نیفتاده باه