مسعود مرد

جمعه سی و یکم مرداد ۱۳۹۹، 10:44

مسعود کیه؟ 

همسایه مون . بابای مهیار . همون که یه زمانی خانزاده بوده و همه همسایه هامون زمینشونو از اونا خریدن . حتی پدر بزرگ منم از پدرش زمین خریده بود . مسعود اینا یه خونه دو طبقه به سبک شمالی دارن که البته دیگه مثل سابق نیست و از یه سری اتاقاش دیگه استفاده نمیکنن ولی من عاشق اون خونه ام هنوز . خونه شون سمت راست خونه ی ماست . مسعود اینا ادمایی بودن که کلی ادم و کارگرو شام و ناهار میدادن و جشناشون یه هفته طول میکشید اینا رو بابام بهم گفته چون خودش بچه بود اون وقتا و پیششون میرفت . از این خانواده بزرگ ۳ تا داداش سرنوشت خوبی نداشتن . یکیش که بابام میگه نابغه بود و دیوونه شد و هیشکی ازش خبر نداره . اون یکی زمانی ک کسی لیسانس نمیدونس چیه لیسانس جغرافیا گرفت و هنوزم خیلی باسواده اما تو زندگیش شکست خورد و زنش طلاق گرفت و رفت تهران و خودش سالهاست تو همین خونه پدریش زندگی میکنه و من تا حالا ندیدم و نمیشناسمش ‌ . مسعود هم که بابای مهیار بود و خیلی بداخلاق بود و همش با اعضای خانداده اش دعوا میکرد و معتادم بود و با اینکه بچه هاش همه تحصیل کرده و شاغلن و تهرانن و براش پول میریزن بازن بازم دستشو جلو بقیه دراز میکرد بارها هم از بابام پول گرفته بود ‌و بابام میگفت ادمی ک این همه پول داشته و داره چرا با تبروی خونواده اش بازی میکنه . 

تابستونا میرن ییلاق بعد دروی برنج میان . مثل اینکه اونجا حالش بد شده و تا رسوندنش فوت شده . مثل مادربزرگ من ‌ . خلاصه من براش ناراحت شدم و کل دیشب خوابشون رو دیدم و تو خونه شون میچرخیدم ‌

نگاه کردم مهیار هم پروفایل رو مشکی کرده :(

 

Noor

سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۹، 20:21

از روزی که از خونه بابام اومدم خونه خودمون افسرده ام اصلا

هیچ کاری نمیکنم هیچ سرگرمی ندارم و هیچ انگیزه ای برای انجام کارام ندارم

فقط تو گوشی میچرخم جوری که هرشب سر درد میگیرم و چشام میسوزه . پ هم ک صبحا نیست . عصرا یبار میره خونه مادرش یبار خواهرشو میبره دکتر بقبه روزام میخوابه .

حوصله شو ندارم باهاشم حرف نمیزنم یعنی حرفی ندارم که بزنم اونم هروقت میبینه اعصابشو ندارم دور و بر من میپلکه .

از این خونه هم متنفرم . حتی نمیتونم از پنجره بیرونو نگاه کنم یکم دلم وا بشه 

Noor

شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹، 20:47

بالاخره دیشب اومدیم خونه . پریروز پ منو رسوند خونه مامان و خودش رفت تا کمباین کنه و شب نیومد . بماند چقد مکافات کشیدن سر زمین و کمباین گیر کرد و فلان ... ساعت ۴.۵ تونست بره خونشون و بخوابه و محصول برنجشم شده بود۱۳.۵ کیسه جو . پارسال ۱۸ تا بود و برادرشوهرم میگفت این هیچوقت ۱۸ تا کیسه برنج نداده و برکتشو تو آوردی :) منم تو دلم میگفتم پ امسال ادبتون میکنم که قدر منو نمیدونید و انتظار هم داشتم انقد کم شده باشه خلاصه که ناراحت نشدم .

صبح جمعه هم پ رفت کمک داداشش تا بجار ی اقاهه رو درو کنن با طمی ‌ . 

جوادی هم اومده بود کمک بابام و بابام و داداش و احند و جوادی تا ظهر همه  برنجا رو جمع کردن و این چنین کار تمام شد و ما شب اومدیم خونه .

کل امروزم حالم بد بود و تهوع داشتم و شکم درد . پ هم عصری رفت خواهرشو ببره دکتر هنوز نیومده.

تلویزیونمون هم شبکه نهالو پیدا نمیکنه ک بتونم یانگوم ببینم :(

Noor

کمباین

پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۹، 19:49

پ هنو نتونسه محصولشو کمباین کنه ‌ . تمام دیروز تو مزرعه منتظر اقاهه بود . اقاهه ۹ شب رسیده بهش گفته اینجا چون جای دور زدن باریکه و الانم شبه و من میترسم کمباین  اینجا گیر کنه فردا برات میزنم ‌ .شب که اومد و شام خوردیم گفتم بریم خونه خودمون . و رفتیم دیدیم کلی گوجه و خیار و هندونه و میوه تو یخچال گندیده گلامم خراب نشده بودن بهشون کلی اب دادم  .  

تمام شب رو از گلو درد به خودم پیچیدم . ۴ صبح پ بلندم کرده بهم قرص داده ولی انگار هیچ اثری نداشته قرصه . قرار بود برم دکتر ولی گفتم حالم بهتره تا نریم . ولی هنوز درد میکنه واقعا و زده به گوشم .

خلاصه بعد ناهار آبپزیمون منو رسوند خونه مامانم و خودش رفت و هنوزم منتظره که اقاهه بیاد 

بابا و داداش هم رفتن برنجای درو شده رو جمع کنن

مامانم هم با خاله داره تلفنی حرف میزنم منم چایم رو نوشیدم و میخوام برم یکم زردالو الوچه بندازم تو قابلمه ک بپزه برا لواشک و بعد کتابمو بخونم

راسی از اخبار جدید هم بگم ک پریروز ترقه تو دست بچه پنج ساله خواهرزاده پ ترکیده و بردنش رشت و دستشو جراحی کردن :( خیلی براش ناراحت شدم ولی وقتی پ گفت شب همراهان رفتن خونه ی چیز موندن باز یاد اون افتادم و ازش بدم اومد دختره ی فیس فیسو ایش

میخوام از این به بعد بهش بگم چیز 

 

Noor

سه شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۹، 16:5

خب کار مزرعه مامان تموم شد و  ۱۵ تا کیسه جو محصول داشت که از پارسال ۳ تا کمتر شده چون امسال بابام دیگه بلا نبود که سر توم ها نیاورد :) 

پ رو فقط یه ربع به ۷ صبح دیدم که لباس پوشیده که بره مزرعه داداشش باهاش درو کنه . الانم باهاش حرف زدم هنوز کارشون تموم نشده و باید بره برنجای خودشم تموم کنه .

دارم صد سال تنهایی رو میخونم و دوست دارم یه روزی مثل مارکز انقد قصه بلد باشم که بتونم بدون مکث تعریفشون کنم یا بتونم بنویسم یا حتی فیلم بسازم خب :)

رو پله نشستم باد میاد و هوا ابریه

لیلا میخونه :

میگم بمون میگی نمیشه میگم برو میگی نمیشه

روحیه از دست رفته مو بازیافتم و خوشحالم و فکرم پیش شمعدونی های بدبختمه که ۵ روزه آب نداشتن

گوشه ی ذهنم هم عاطفه است که ازش بدم میاد و دیروز باز زنگ زده بود و به این فکر میکنم جای فرار کردن واسم جلوش ببینم حرف حسابش چیه اخه دست از سر کچل ما برداره

 

 

 

Noor

خواب شهاب سنگ

دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹، 10:26

یکی از خوابهای همیشگی من شهاب سنگه  بنویسم که یادم نره فضاشو دوس داشتم 

صبح بعد طلوع خورشید البته :) خواب دیدم که برف میباره از اون آبکی ها ولی هوا خیلی سرده . منو پ و داداشم و یه خانوم عکاس تو حیاطیم و من و پ میخوایم با همون کاپشنامون عکسایی یادگاری بندازیم احتمالا من میخواسم ظاهرشون کنم . بعد تو خونه مون پر از ادمه و نصفشون هم اولیای دانش اموزای منن با شاگردام اومدن بقیه اش هم فامیل

ما هرجا تو حیاط مینشیم اینا میومدن با ما حرف میزدن من دیگه اعصابم خورد شد گفتم بریم حلوی حیاط . همون لحظه بابا رفت نون بگیره . مجتبی هم انکار اینجا با ما بود . ابرها هم همینطور میباریدن و سرد بود منم زیر بارون . عکاسه هم غیب شد . نگاه به اسمون کردم از پشت ابرای سفید که همه اسمون رو گرفته بودن یه نور نارنجی دیدم که رد شد خیلی ترسیدم ولی وقتی دیدم رد شد خیالم راحت شد . رفتم توی خونه . یهو دیدم بارون شدید شد و اون نور نارنجیه انکار یه دور چرخیده باشه دور زمین دوبارع رد و نزدیکتر . یعنی انگار داشت با سرعت دور زمین میچرخید ولی اندازه اش زیاد بزرگ نبود . پ و داداشمم گفتن ما میریم دنبال بابا شما خونه بمونید . حالا از اون همه ادم فقط منو مامان و خاله ام خونه ایم . از پتجره بیرونو نگاه میکردیم . پنجره پشتیمون رو ب خونه طیبه ایناس و دیدم که مردای همسایه رفتن روی بوم اونا دارن با تخته سقفو براشون محکم میکننن تو همون وضعیت . اخه گردباد داشت میمومد و شهاب سنگه هی فاصله اش نزدیک تر میشد و من فقط ب مامان و خاله گفتم دراز بکشید رو زمین و سرتونو بلند نکنید . شهاب سنگ هر دور که میچرخید نزدیک تر میشد سقفو کند و نصف دیوارها رو هم برد و من تو دلم میگفتم یعنی خدا یه فرصت دیگه به ما میده که دوباره زندگی کنیم  . شهاب سنگه دور اخر نیومد . ما سرامون پایین بود همچنان . پ از حیاط صدا کرد بابا رو اوردم مجتبی و داداش هم پیش خاله گلن . 

ما دیگه سرمون رو بلند کردیم و انگار طوفان تموم شده بود ولی همه جا خرابه شده بود . ودیگه بیدار شدم .

حالا اونجا که پشت پنجره خونه طیبه رو نگاه میکردیم من رفته بودم طلاها و گوشیمو برداشته بودم که بعدا برای ساخت و ساز بفروشمون و اگه زیر اوار موندم با گوشیم زنگ بزنم بیان نجاتم بدن😂

Noor

یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۹، 20:53

یعنی بدترین دو روز زندگیمو گذروندما این دوروزی که خونشون بودم . پ از ۶.۵ بیدار میشد و ۷ میرفت مزرعه و من با مادرش تو خونه تنها بودم تا ظهر بعد پ میومد و ناهار میخورد دوباره میرفت تا نزدیکای ۹ شب . و مادرش ناهار رو اماده میکرد و منم بهش کمک میکردم و دیگه فقط چیدن سبد برا پ بود و شام درست کردن . که با من بود . البته این وسط تمام ظرف شستنا هم با من بود یعنی دیگه داشت حالمو بهم میزد . حاضر بودم تمام این کارا رو تو خونه خودم تنهایی انجام بدم ولی اون دور و برم نباشه . دو شبی ک اونجا بودم اصلا نتونسم بخوابم دیشبم نصف شبی گریه ام گرفت یه عالمه . دیگه سر ظهر پ گفت بیا ببرمت خونتون  گفتم نمیخواد تا غروب میمونم با هم بریم که دیگه الان اومدیم . دیروز تا ظهر بابام کمکش کرد عصریم داداشش ولی امروز تنها بود . 

حالا مامانش میگفت بازم بیای کمکا برا جمع کردن وسایل و اینا گفتم حتماااااا

اره جان عمه ات حتما میام

Noor

جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۹، 14:32

چهارشنبه شب اولین مهمونای خونه جدیده یعنی مامانو باباو داداشم با آبگوشت مامان پز اومدن پیشمون . گفتن خوب چیدی و فلان ولی با اینکه ۵ نفر بودیم خونه داشت میترکید از کوچیکی .

صبح دوباره بابا برگشت تا لاستیک پنچر شده ی پ رو که انقد سفت بسته شده بود و باز نمیشد رو بلز کنه و دوباره برگشت خونه . ما هم جمع کردیم و اول رفتیم خونه مادرش یه سر و پ وسایل درو رو برداشت و بعد رفتیم خونه ی ما . پ و بابام رفتن مزرعه رو درو کردن . البته جاهایی که خوابیده بود رو درو کردن بقیه جاها که خشک بود رو عصری دستگاه برید و تموم شد مزرعه اونوریمون . غروبی هم من رفتم پیش سوزی و در یک حرکت نمادین ابروهامو لیفت کردم  و تا ساعاتی پیش ابروهام کاملا سیخ سیخی بود ولی انقد با اب و مسواک شونه اش کردم ک سیخاش یکم خوابیده . اولش خوشم اومده بود ولی الان داره بدم میاد ازش حالا باز صبر کتم ببینم چجوری میشه تا فردا پس فردا

امروز صبحم پ رفت کمک داداشش برا درو . بعدظهرم خودش میخواد شروع کنه بابام میره کمکش . خدا کنه زود تموم بشه حوصله موندن تو خونه شون رو ندارم اصلا

Noor

خونه پدربزرگم

دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۹، 20:7

خب مهمونی تموم شد . خاله ی مهربونم کلی ما رو شرمنده ی خودش کرد . پ هم فقط یه گوشه نشسه بود لام تا کام حرف نمیزد . بهش گفتم یادم باشه اومدم خونتون اینجوری رفتار کنم . 

منم خرما  .‌ میگم میخندم باهاشون . اخه ادمن اینا...سر و ته یه کرباسن  همه شون بالاخره تحت تعلیم یه نفر بودن 

اومدم تو ایوون مامانم اینا نشستم . بارون میباره .‌هوا خنکه . بابام جلومه . مامانم داره چای میریزه . داداش و مجتبی دارن بازی میکنن  . پ هم نیست

شیطونه میگه همینجا بمونم امشب ولی نه چون پ گفت شب بمون من باید برعکس عمل کنم :|

خیلی دوس دارم‌یکم بد و بیراه بگم دلم خنک شه ولی خوبیت نداره 

یکم ب اعصابم مسلط باشم

۶ ماه هم زحمت کشیدم که با عاطفه قطع رابطه کنم دیروز پیام داد چرا جوابمو نمیدی اگه میخوای باهام قطع رابطه کنی بهم بگو انقد خودمو کوجیک نکنم بهت زنگ نزنم. و من حالم از خودم بهم خورد و بهش پیام دادم و بعد که برگشتیم خونه زنگ زدم و باهاش حرف زدم . هرچند از این دوستی بیزارم ولی واقعا ارزششو داشت انقد خودمو خودشو عذاب بدم ؟

 

Noor

تولد مادر شوهر

دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۹، 10:4

دیروز کیک گرفتیم رفتیم تولد . خودش نمیدونست تولدشه هی میگفت چرا همه با هم اومدین؟

چون حوصله شون رو ندارم فقط بگم تولد گرفتیم و تموم شد .

تو اون جمع حوصله دهه هشتادیاشونو ندارم پ آ ز

البته هشتادی های کوچیکتر رو چرا .  با اونا خیلی خوبم .

خودم که اعصاب نداشتم . شبنم هم به یاشین جواب رد داده بود رفت رو اعصابم و چیزهای دیگه ای که تو ذهنم میگذشت ۲ ساعت آبغوره گرفتم تو تاریکی های شب .  اخرشم خوابم نبرد پ رو بیدار کردم که بریم تو هال بخوابیم کولر بزنیم . صبح پاشدم میبینم بارون میاد  :| 

امروز به صرف ناهار دعوتیم خونه پدربزرگم  چشای منم پفی . کلیم کار دارم ولی انقد بی انگیزه ام حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم

Noor

کله پاچه

یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۹، 10:48

دیروز به صرف صبحونه رفتیم خونه جاریم . کلی خونه شون عوض شده بود پرده ها رو عوض کرده بودند . کابینت و شلف زده بودن . تلویزیون گرفته بودن و زده بودن به دیوار و .‌‌..

کلپچ رو خوردیم و پ و داداشش رفتن بیرون و بچه ها رفتن تو حوض شنا و من و جاریم حرف زدیم . جاریم گفت یه بچه سقط کرده و هیچکی نمیدونه و داره بمن میگه . تعجب کردم و ناراحت شدم . از اونطرفم گفت اگه مشکلی داشتی بمن بگو من مث خواهرت .‌ فک کنم ک فک میکرد من بچه دار نمیشم  :)) 

گفتم نه بابا من بچه نمیخوام که الان هنو درسم مونده و خونه نداریم

یه قرار هم باهم گذاشتیم بریم خرید .

فک میکنم دیگه باهم خوبیم شایدم خرم کرده دقیق نمیدونم :))

امروزم که مادر پ تولد داره :/

Noor

عیدتون مبارررررک

جمعه دهم مرداد ۱۳۹۹، 9:43

سلام عیدتون مباررررک

عید قربان یکی از عیدهای مورد علاقه ی منه

به دلیل اینکه خوش میگذره دیگه .  در این روز مبارک  یکی میاد برامون قربونی میکنه و الان ۳ ساله که به دست فامیلای پ انجام میشه . سال اول دامادش اقا علی مهربون برامون قربونی کرد و الان دوساله داداش بزرگش این امر خطیر رو ب دوش میکشه . از بین این ۳ تا داداش فقط پ بلد نیست سر بزنه . 

خلاصه ‌ . دیروز رفتیم خونه پ . بماند که ننه اش کلی کار کشید ازم  . یعنی نمیگه فلان کارو بکنا ولی من که داوطلبانه یکارو انجام میدم به دهنش حتی نمیاد بگه زحمت نکش یا دستت درد نکنه . اینجوریه . فک میکنه وظیفه مه . منم هر بار اینجوری رفتار میکنه دفعه بعدش از جام بلند نمیشم که ادب شه . اسم این رفتار رو ما میذاریم بی شناختی . که معادلش همون نمک نشناسیه . وای باورتون نمیشه چقد بدم میاد از رفتاراش متنفرررررم یعنی .

حالا پ برگشته میگه یکشنبه تولد مادرمه براش تولد بگیریم بعد از اون رفتارش با کادوی دوسال پیشش حتی از تولد گرفتن براش هم بیزارم . من که براش کادو نمیگیرم . پ هرچی دوس داره با هزینه خودش بگیره . اینجوری دلم حداقل نمیسوزه برا پولم . والا اون مگه اسن همه مدت برا من چیکار کرده که لطف بیش از حد بهش بکنم . 

میدونم خیلی بد جنس بنظر میام ولی سوژه ی مورد نظر انقد بدجنسی کرده باهام که منم متقابلا اینجوری رفتار میکنم 

تازه مامان زنگ زده ک ناهار بیا اینجا خدا رو شکرررر که بخاطر مرغ و جوجه هاش که شکار گربه میشن مجبوره خونه بمونه :)

خعلی خوشحالم

صبحم زود پاشدیم اومدیم خونه مامانم از دستش راحت شدم

Noor

پنجشنبه نهم مرداد ۱۳۹۹، 10:24

دیشب یه فوتبالیسته اومده بود دورهمی میگفت امارات که بوده یه شهری بوده توش جن داشته و چنداز ماجراهاش رو تعریف کرد البته وسطشم یه سانسوری کرده بودن . ولی همونم که تعریف کرد من از دیشب ترس برم داشته . نصف شب پ رو بیدار کردم که من میترسم بعد هم مجبورش کردم بیدار بمونه تا من بخوابم هرچند هی وسطش خوابش میبرد دوباره بیدارش میکردم ‌ . اخرش هم مجبور شد لامپ رو روشن کنه که بذارم بخوابه 

صبحم هی بهش گفتم نرو من میترسم ولی باید میرفت

البته الان ب شدت دیشب نمیترسم چون صدای همسایه ها میاد خونه ما هم ک چسبیده ب اپارتمانهای روبه رویی

انقد بی انگیزه شدم که حد نداره . حتی پا نمیشم یه چیزی بخورم . یه کیلو اضافه کرده بودم ولی دوباره انقد بی اشتها شدم که قطعا دوباره کم کردم

کتابم اگه برسه خودمو باهاش مشغول میکنم حداقل

از اون طرف اقای ل کلی مطلب تو کانال گذاشته که نه خوندمشون و نه نوشتم . فک میکنم اشتباه کردم رفتم کلاس فیلمسازی باید میرفتم کلاس عکاسی و تدوین چون به بقیه ی درسها اصلا علاقه ندارم . مخصوصا فیلمنامه نویسی خیلی برام سخته اصلا انگیزه ی نوشتنش رو ندارم مخصوصا اینکه استاد اون روز گفته بود این ایده تو میشه ساخت ولی خب که چی؟ انگار همه ی ایده های خودش توش خب که چی رو رعایت کرده ! خودشم بلد نیست چیکار باید بکنه بعد به ما میگه خب که چی

Noor

چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۹، 17:7

امروز قراره اون اقاهه بیاد و پرده ی اشپزخونه رو نصب کنه . فک کنم این قضیه هم یک ماه شده .

یه ماه هم بیشتر که جلو مبلی پایه شکسته به دیوار تکیه داده و پ هیچ کاری براش نمیکنه 

الانم رفت خونه مادرش که براش آب ببره اخه اب محله شون شوره و نمیشه خورد از اینجا که ابش جرم داره آب میبره اونجا ...و بعد بره مرده رو بیاره برا نصب پرده . منم یکم کار دارم که باز حسش نیست ‌پاشم

 

Noor

چهارشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۹، 17:7

امروز قراره اون اقاهه بیاد و پرده ی اشپزخونه رو نصب کنه . فک کنم این قضیه هم یک ماه شده .

یه ماه هم بیشتر که جلو مبلی پایه شکسته به دیوار تکیه داده و پ هیچ کاری براش نمیکنه 

الانم رفت خونه مادرش که براش آب ببره اخه اب محله شون شوره و نمیشه خورد از اینجا که ابش جرم داره آب میبره اونجا ...و بعد بره مرده رو بیاره برا نصب پرده . منم یکم کار دارم که باز حسش نیست ‌پاشم

 

Noor

سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۹، 20:8

صبحا پ میره سنجش و من تو خونه وقتمو به زیبایی تلف میکنم . اصلا حس انجام هیچ کاری توی این خونه بهم دست نمیده . خوبی که این خونه داره اینه که بهم فهموند من تو خونه کوچیک نمیتونم زندگی کنم که حداقل خواسیم خونه بخریم خونه ی بزرگ پیدا کنیم . 

سر ظهر اومدیم خونه ی بابا اینا . خیلیییی گرم بود . خواسم دروازه رو باز کنم گیر کرده بود . پ پیاده شد درو باز کنه ‌. زنبورا میچرخیدن دور در . پ گفت برو عقب واستا . خیلی عقب رفتم ولی یهو یه زنبور اومد خودشو انداخت رو ساعدم تو یه ثانیه نیش رو زد و رفت . وای چققققد درد داشت سالها بود از زنبور نیش نخورده بودم . خلاصه من بدو بدو رفتم خونه مامانم پیاز زد برام دردش از بین رفت .

پ ماشین رو اورد تو رفت درو ببنده زنبور زد به بازوش و دوتامون ناکار شدیم .

خلاصه ناهارمونو ک خوردیم پ دوباره رفت که از بچه هایی که میخوان جهش بزنن ازمون بگیرن . تا الانم برنگشته . 

و هوای به اون گرمی تبدیل شده به نم بارون و رعد و برق 

حیف که نمیتونم برم حیاط چون داداشم با ض دارن بدمینتون بازی میکنن ولی هوا خیلی قشنگ شده خیلی

Noor

دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹، 17:40

نمیدونم دوستام باز میان و سر میزنن یا نه

ولی من ادرسو برگردوندم تا گمتون نکنم

Noor

دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹، 17:23

از اینکه ادرس وبلاگمو عوض کردم ناراحتم چون دیگه دوستام نمیتونن بهم دلگرمی بدن و همه شون رو گم‌کردم 

ولی فک‌میکنم شاید یه روزی پیدام کنن

:(

نمیدونم چرا هر روز میام و سر میزنم

همش تقصیر اون عوضی بود ک مجبور شدم ادرسمو عوض کنم

Noor

یکشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۹، 9:30

جمعه با مامان و بابا و داداش و اقای پ و دایی و زندایی و پسرشون ا و پسر اون یکی داییم ف رفتیم بیرون . چقد شلوغ بود ‌ . دایی افتاد جلو که جایی که میگه بشینیم ‌ . که یهو دیدیم دقیقا همون جایی که چند روز پیش با برادرشوهرم اینا رفته بودیم واستاد . خلاصه من هیچی نگفتم ولی تو دلم میگفتم تف به این شانس اخه

ولی خب با عزیزای خودم بیشتر بهم خوش گذشت تا اون روز کذایی

عصرم اومدیم دریا که کنار دریا واقعا خیلی بیشتر خوش گذشت . اقای پ هم ب سرش زد و میگفت چرا ما عصرا نمیایم کنار دریا من بدوم تو هم برا خودت بشینی . 

دوس دارم دوتا از این صندلی تاشوها بگیرم کتابمو بردارم برم کنار ساحل بخونمش خیلی حال میده😍

چند روز پیشا کتاب امینه رو سفارش دادم برای دوستم که تولدش بود  .خودش نمیدونه ولی فک کنم هنوز به دستش نرسیده که هیچ ری اکشنی نشون نداده

دیشب هم صد سال تنهایی رو برای خودم سفارش دادم واقعا چقد خوشحالم که به خوندن عادت کردم که نمیتونم الان بدون کتاب بمونم

راسی ، خیلی نگران سه شنبه بودم که قرار بود تعیین جا باشه و منم که با اقای خ الف چپ . که دیروز یهو دیدم ۲ بار ب گوشیم زنگ زده . زنگ نزدم . پ زنگ زد گف من پیش خ هسم زنگ زده جواب ندادی قراره تعیین جا تلفنی باشه   . خلاصه پیغامهای خ رو بهم میرسوند و از بین پیشنهادهایی که داد کلاس اول یه بخش رو برداشتم که  گفت ۱۰ تا دانش اموز کلاس اولی داره . البته قرار شد اگه شد پنجم اونجا رو بهم بده .

رییس اداره مون هم عوض شد 

ادم مزخرف لعنتی

امیدوارم این یکی گندایی که اون زد رو نزنه

Noor

پنجشنبه دوم مرداد ۱۳۹۹، 10:30

دلم میخواد گریه کنم ولی گریه ام نمیاد

دلم سنگ شده انگار

از خیلی چیزا ناراحتم ولی خودمو میزنم به اون راه

هی میدوم و نمیرسم و اعصابم بهم میریزه

 

Noor
© ناخوانا