وام
از وقتی اومدیم این خونه حس انجام هیچ کاری رو ندارم .
حس ننوشتن هم بهش اضافه شده .
یه وام ۱۵ تومنی میخوام از اداره بردارم ۲ ماهه اسکلمون کردن . بعد از دوماه تازه یادشون اومده بهمون نگفتن درخواست هم باید بدیم . خلاصه هیچی درخواستم دادم الان منتظرم کی تو این بی پولی میخوان این وام کوفتی رو بدن .
از اونطرف پ هم میخواد وام بگیره . ۲ تا ضامن که من و مامان باشیم رو امروز ظهر علاف کردن برای چندتا امضا . اخرشم کارمون راه نیفتاد . همه همکارام این وامو گرفتن دوتا قلوپ اب همروش اونوقت پ هنوز بدو بدوی کارش تموم نشده .از بس بدشانسیم ما .
امروز میخواسم برم پیش سوزی پیام دادم جواب نداد. مجبورم فردا برم .
عروسی داره نزدیک میشه من هنو لباس ندارم
فردا شب پ میره تهران برای کارهای بیهوشیش.
دیروز و امروز جشن قران گرفتم برای بچه ها.
از بچه های گروه شش نفرم همه خوبن به جز نیکا که کلا پرته . از گروه ۵ نفره ام هم پانیسا شوته . مهری ماه گاهی شوته گاهی خوبه .
راستی بالاخره دروازه ی خونمون رو ریموتی کردن
گفتم نوه ی مسعود همون همسایه مون که فوت شد پزشکی قبول شد. پسر خپل اصلا شبیه دکترا نیس فک میکردم خیلی ای کیوش پایین باشه
دختر اون اقایی که اومد به بابام گفت پ میخواد بیاد خواستگاری دخترت هم داروسازی قبول شد. بابا برای هر دوتاشون بنر نوشت خیلی خوشحال شدن:) کلا تو محله ی ما مده هرکی رشته ی خوب قبول بشه براش بنر میزنن اینجا مده :)
پسر همسایه ی قبلیمون شاید یادتون باشه. همون که باباش قیمه ریخت رو پاش و سوخت . اونم مشاوره فرهنگیان قبول شده :) همکارمون شده
دیگه برم