اتفاقات بدی افتاد

سه شنبه سی ام دی ۱۳۹۹، 23:27

طفلی داداشم . چند روز اومده خونه. با دیدن وضعیت ما اعصابش بهم میریزه. همه ش تقصیر پ عوضیه . صبح که مامان رفته بود مدرسه بهش زنگ زده . مامان میگف زنگ زده بود طلبکار بود منم دماغشو سوزوندم . بعد غروبی داداش فضولش زنگ زده به بابام و کلی تو کارایی که بهش ربط نداشت دخالت کرد و بابا هم جوابشو میداد اما جوری که من دلم میخواست جوابشو نداد. جوری که من دلم میخواست ضایع اش کنه و دماغشو بسوزونه نکرد . منم خیلی عصبی شدم خیلی . تمام بدنم از حرص میلرزید . به پ پیام دادم و نوشتم :

حالم ازت بهم میخوره این مدت فقط رو اعصابم بودی هیچوقت باهات حرف نمیزنم همه فامیلات دایه مهربون تر از مادر شدن انقد فامیل دوست بودی بیخود ازدواج کردی بمون پیش مادرت حالت خوب شده اخه  .به همه فامیلات گزارش دادی. هیچوقت نمیبخشمت نه میخوام ریختتو ببینم حالمو بهم میزنی حالا برو به همه گزارش بده بگو باران مرده نه جوابتونو میده نه میخواد ببیندتون تو هم مردی برام برو گزارش بده خوشحالشون کن بی لیاقت خاک بر سر من که با تو ازدواج کردم حیف عمرم و وقتم که با تو تلف شد . وقت خوشی هات شده برو با فامیلای عزیزت خوش باش اونا کیف میکنن میخندن شادن تو هم با اونا بخند خوشبخت باشید باهم

بعد هم دیدم که پیامام سین شدم . بلاکش کردم ‌ . دو روز بود که به بچه هاش درس ندادم تو شاد. رفتم از گروهشون لفت دادم . تو شاد هم بلاکش کردم . بعد رفتم اینستا از پیجم پرتش کردم بیرون . بعد هم اسمس دادم کلید خونه رو صبح بیار بده به بابا خودت هر جهنمی خواسی برو بی شناخت

بعد دیدم باز اروم نشدم مامانو صدا کردم . پسر داییم از شانس گندم اینجا بود بیشتر عصبیم میکرد ولی انقد عصبی بودم برام مهم نبود که چی فک میکنه . ب مامان گفتم زنگ بزن بگو کلید خونه رو بیاره میخوام برم خونه بعد با صدای بلند غر غر میکردم که بابا یهو یه چیزی گفت که یادم نیس چی بود و من خیلی عصبی شدم خیلی مث دیوونه ها یادم نی چیا گفتم و چی شد فقط یادمه وسایلمو جمع کردم گفتم منو ببرید خونه نمیخوام اینجا بمونم . لیوان آبم پرت کردم تو اتاق . بابا زنگ زد پ نمیدونم چی گفت .  من همه وسایلمو جمع کردم و رفتم بیرون که بابا منو ببره خونه ولی وقتی رفتم حیاط بابا رفته بود . فهمیدم رفته خونه اون عوضی ‌ . الانم نمیدونم برگشته یا نه ‌ . در هر صورت من صبح از اینجا میرم میخوام تنها باشم و تا میتونم گریه کنم . اینجا نمیتونم بمونم هی خونه مون مهمون میاد و من عصبی تر میشم

Noor

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۹، 15:51

آموزشی داداش تموم شد . از دیروز تو راهه ولی هنوزم نرسیده فک کنم غروب برسه .

محل خدمتش افتاده ارومیه و ما یکم خیالمون راحت شد که حداقل راهش نزدیکتره . بیرجند کجا و ارومیه کجا ؟ تا ارومیه فک کنم 7 یا 8 ساعت باشه . بدک نیست

باز هم خدا رو شکر که سیستان نیفتاد :/

پ خبری ازش نیست

این وسط فامیلاش رو اعصابمن . حالا اون یکی جاریم پیام داده . نمیدونسم انقدر فضول دور و برم رو گرفته فک کنم خیلی خوشحالن حالا . دوس دارم بدونم کی داره اینا رو مدیریت میکنه که هی برن رو اعصاب من . احتمالا مادر پ .

اعصابم که خورد بود الان بدتر شده . استاد داره درس میده . سمینار هم جلسه اخرش بود و گفت اینایی که هنوز ندادن نمره شون کم میشه . انقدر براش توضیح دادم شرایطمو بازم نفهمید . میخواسم بگم فک میکنی اینایی که سه سوته برات اماده کردن خودشون نوشتن؟

اصلا حس میکنم من خرم که دارم جون میدم خودم بنویسم . حقوقم ندادن حساب کتاب کنم ببینم پولم میرسه منم بدم 3 روزه بنویسه یا نه .

همه سلولام از استرس میلرزن . چرت و پرت بنویسم بدم نمیخونه که .

بدبختیم نوشتنش نیسا پیدا کردن مطلبه این سایته هم که کلا امروز اروره .

شبی فردا تولدشه . آدرسش به طور نامحسوسی افتاد دستم و کادوش الان به دستش رسیده و ذوق کرده :) خب همین یکم خوشحالم کرده:)

خدا کنه این سایته هم وا بشه :(

 

 

Noor

روز سوم

دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۹، 1:1

معده درد گرفتم کاش از اون قرص سبز کوچیکا داشتم .

۳ روزه پ باهام حرف نزده . جالبه ‌ . به مامانم پیام میده . به بابام زنگ میزنه . اما من هیچ‌  . خب شاید اونا براش منفعت دارن و من ندارم . میخواد آدم خوبه باشه ‌ . ولی اوضاعش اینجا خرابه ‌ . چون مامان میگه دیگه تحویلش نمیگیرم هرچند حس میکنم بابام طرف اونه یا شاید بیطرف . درهر صورت طرفِ من نیس ‌‌. جاریم زنگ زد جواب ندادم . چرا قبلا زنگ نمیزد؟ واتس پیام داد کجایی پیش ما نمیای دلمون برات تنگ شده ‌. اره جان گلابی.‌ تو هم مامور اونایی. سین نکردم ‌

خارشوهر کوچیکه زنگید جواب ندادم.شب باز زنگید جواب ندادم .‌پیام داد باران جون خوبی؟ زنگ زدم جواب ندادی نگرانت شدم حالت خوبه؟ جوابش این بود که شما اگه نگران من بودی زنگ میزدی گوشی مامانم میپرسیدی حالم چطوره هدفت فضولی و سر در آوردن از احوالات بنده بود که اینم نشد .جوابشو ندادم البته.

این وسط مادر پ همچنان در بلاکی به سر میبره و جون عادتشه وقتی جواب نمیدم یکسره زنگ میزنه و ادمو از کار و زندگی میندازه ترجیح دادم فعلا همونجا بمونه.

پ رو ولی از بلاکی درآوردم چون میدونم ن زنگ میزنه ن پیام میده . قبلنا وقتی بحثمون میشد ساعت شماری میکردم تهش دو سه ساعت طول میکشید پیام میداد. ما زنگی نبودیم . من بدم نمیومد زنگ بزنه ولی نمیزد . جلوی مادرش عیب بود لابد . خلاصه . بعدا به روز رسید ولی باز خودش پیام میداد . الانا اصلا به روی خودش نمیاره که بهم پیام بده . منم منتظر پیامش نیسم چون میدونم ماه ها هم طول بکشه پیام نمیده .‌

خلاصه این قهر ادامه داره و منم سرمو با پ پ گرم میکنم . امشب میخواسم فرضیه و هدف بنویسم که وقت نشد کارهای مدرسه امون نداد.

به سرم زده از فردا برای شاگردای پ درس نذارم و از کانالشون لفت بدم . به من چه؟ دوماهه کلاسش دست منه که اقا استراحت کنه . کسی ازم تشکر کرد؟ البته اولیاش تشکر کردن ولی خودش که نکرده تازه پررو هم هست باید درس عبرت بدم بهش . از بس بیکاره خوشی زده زیر دلش دیگه . لفت بدم کارش بگیره حالش جا بیاد.

دیگه اینکه مامانو دیشب دک کرد که بره اتاق خودشون بخوابه که گریه کنم اما گریه ام نیومد . شاید امشبم نیاد . دارم  آهنگ مُنگه ها رو گوش میدم . نمیدونم معنیش چیه ولی قشنگه . به جز اونجاش که میگه بیو بیو . شبیه میو میوعه😑

Noor

شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۹، 21:37

دو شب از قهر ما میگذره. نه که فک کنید قبلا همش بهم پیام میدادیم و زنگ . نه . ولی الان یه طور بدی اعصابم خورده. احساس بدبختیم بیشتر شده . مامانم دو شبه میاد تو اتاق من میخوابه فک میکنه من میترسم یا چی . بخاطر همین شبا نمیتونم گریه کنم و قلبم هی تند تند میزنه . ولی دوس دارم تنها باشم و کلی گریه کنم . پ از من بدش میاد . معلومه بدش میاد فقط به روی خودش نمیاره .‌ شاید از مامان بابام میترسه . وقتی دعوامون میشه قشنگ معلوم میشه از من بدش میاد. منم ازش بدم میاد وقتی رفتارایی که دوس ندارمو نشون میده .‌مثلا اینکه همه دعواهای ما بخاطر خانواده ی اونه . اینکه هدف زندگیش فقط مادرشه و برای اینده خودمون هیچ برنامه ای نداره . اینکه با من حرف نمیزنه. حرفای منو نمیشنوه . اینکه موذیه . اینکه من محرم اسرارش نیسم . اینکه هروقت باهام خوبه من غمگینم و میدونم این خوبی هاش همه دلیل داره برای اینکه از من باج بگیره و ۹۰ هم به خانواده اش مربوط میشه باز.

داداشم بیاد ان شاالله . یکم سرگرم میشم . پ رو فراموش میکنم . اخر هفته هم تولدشه به درک . مامان جونش و خواهر برادراش براش تولد بگیرن دیگه . من نه تبریک میگم . نه استوری میذارم . نه کادو میدم . نه کیک . هیچی‌ . فامیلاشم استوری بذارن ریپلای نمیکنم که بفهمن باهاش قهرم ‌ . همیشه خواسم جلو بقیه نشون بدم ما باهم خوبیم . به درک چه فرقی داره. بذار خوشحال بشن که ما باهم بدیم .چه خررررر بودم حالا قبلش .‌میخواسم براش سنتور بگیرم وای خدا به خودمو پولام رحم کرد ‌.

Noor

خبرای جدید

جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹، 21:13

خبر جدید اینکه دیدم غروبی جاریم زنگ میزنه . جوابشو ندادم . احتمال رو گذاشتم بر روی اینکه اون دوتا حتما شماره ی منو گرفتن دیدن هی بوق اشغال میخوره شک کردن گفتن اون زنگ بزنه . اونم که زنگ زده دیده بوق اشغال نمیخوره لابد فهمیدن یه بلایی سر شماره ی اون دوتا آوردم . خلاصه اینکه این گذشت ... بعد شنیدم مادرم و پ دارن باهم صحبت میکنن . چون مامانم خیلی لیلی ب لالاش گذاشته اون از اونور ناله میکرد مامان منم هی میگفت چی شده؟کاشف به عمل اومد که اقا فشارش بالا پایین شده رفته یه سرم زده‌. خوشی ها و خنده هاشو با فامیلاش داشته حالا ناله هاشو گذاشته واسه ما . که یعنی دخترتون عصبیم کرده من مریض شدم . هرچند بعدش که قطع کرد بد و بیراه نثار خودش شد و مامان بابام میگفتن پسره انگار نه انگار که باید قرنطینه باشه برو خونه ات بمدن دسگه چسه دوره افتادی مهمونی و اینور و اونور میچرخی . اینجوری بود میرفتین سر خونه خودتون دیگه ....

خلاصه اقا تیرش خطا خورد

ولی الان عزیز کرده های خودش لابد میگن نگاه نگاه زنش چه بلایی سرش اورد که در این صورت منتظرم بیان بگنو منم بگم اون موقع که حالش بد بود و من تر و خشکش میکردم یبارم حالش بد نشد یکیتونم نگفت دستت بکشنه الان که خونه خودتون حالش بد شده هم بندازین گردن من . اگه لو نمیرفت  سرطانشم میگفتین تقصیر منه .‌

کلا مصایب اونا مقصرش منم. 

سر گوشش نبود مگه پسره بمن میگفت حتما شما زدی دیگه

Noor

پاگشای ایکس

جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۹، 13:53

خب من از دیروز با پ قهرم .

به چه علت؟ به این علت که خواهرش اینا و کل خانواده اش که ۹ نفرن قرار گذاشتن جمعه برن خونه مادرشون . خب پ هم اونجاس ‌ . بعد در اصل قضیه اینه که مادر پ اینا رو دعوت کرده که عروسشون رو پاگشا کنه . اول هفته زنگ میزنه بمن میگه ناهار بیا اینجا گفتم وقت ندارم . بعد یهو پ گفت اینا جمعه میخوان بیان تو هم جمعه بیا . گفتم من جمعه ها اصلا وقت ندارم پنجشنبه میام من . گفت باشه . بعد گفت نه مادرم میگه جمعه بیا ناهار بخور برو . گفتم مگه من نخورده ام که بیام ناهار بخورم برم؟ و اینچنین بود که بحث ما پا گرفت . بحث پیامکی البته و وقتی دیدم پ داره بمن زور میگه دیگه اون روی منم بالا اومد و احتمال ده درصدی که برم اونجا هم بر باد دادم  و گفتم به هیچ وجه دیگه نمیام و حوصله ی هیچکدومتون رو هم ندارم .مادرشم دیشب یبار زنگ‌زد جواب ندادم .‌چون ب پ گفته بودم بهم زنگ هم نزنید جواب نمیدم.بعد هم گوشیمو خاموش کردم صبحم که روشن کردم شماره هردوتاشونو مسدود کردم.

بعد انقد حرص خوردم که فشارم رفت بالا و ضربان قلبم به ۱۰۵ رسید . ولی باز خودمو جمع کردم و الان دارم کارهامو میکنم .

واقعا حوصله دیدن هیچکدومشون رو نداشتم و خوشحالم که نرفتم.

Noor

پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹، 1:8

چندتا از پستهای سالها پیشمو خوندم

اون موقع فک میکردم خیلی حالم بده

ولی الان میبینم چقد اون موقع حالم خوب بود

من خیلی ب پ وابسته شدم

و وقتی میبینم احوالات من براش قابل درک نیست خیلی غصه میخورم. خیلی احساس تنهایی میکنم . مخصوصا حالا که ۳ هفته هم از هم دوریم . میاد اینجا تو هال میشینه . گاهی میاد تو اتاق فقط ب من زل میزنه .

من ادمیم ک دوس دارم باهام حرف بزنه خودم باهاش حرف بزنم . ولی وقتی میدونم گوش شنوایی نیس یا حس میکنم تمایلی ب شنیدن حرفای من نداره بیخیال مشم.

حرفای ما فقط شده اینکه کی میای خونمون. ناهار بیا . شام بیا . انگار فقط بخاطر خانواده اش منو نگه داشته . انگار من و خانواده ام سکوی پرتاب اوناییم

ازشون بدم میاد

چرا زندگی من باید اینجوری باشه

چرا من زندگیمو اینجوری ساختم

بعد از اینکه خوب بشه باز مث قبل زندگی مزخرفمون رو از سر میگیریم

کاش منم بمیرم

Noor

پنجشنبه بیست و پنجم دی ۱۳۹۹، 0:6

دلم پر۶

اما روم نمیشه بنویسم

شاید بزرگ شدم

شایدم از نا امیدیه

یکم دلم بخاطر داداشم گرفته که راه دوره 

یکم هم از زندگی خودم

هیچ چیزی برام لذت بخش نیس

هیچی

آدم باید دلشو به یه چیزی خوش کنه دیگه

من دلمو به چی خوش کنم

Noor

یکشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۹، 23:13

انقدر دلم گرفته که حد نداره

دیروز پ یه سر اومد خونمون. بعد گفت جمعه ناهار بیا خونه ما . گفتم جمعه ها وقت سر خاروندن ندارم خودت که میدونی . گفتم پنجشنبه میام . گفت نه جمعه دیگه . گفتم جمعه چه خبره که انقدر اصرار داری؟ گفت اخه خواهر اینا میخوان بیان... میخواسم بگم خیلی حوصله شونو دارم حالا هی اصرار هم میکنی به خاطر اونا ...

امشب هم شام اومد اینجا . اینجا که بود از وقتی که اینجا نبود بیشتر ناراحت بودم . حس میکنم اونجوری که دلم میخواد به من توجه نمیکنه . حواسش به من نیست . بیشتر حواسش پیش مادر و خواهرشه تا من . موقع رفتن دو دقیقه با هم تنها شویم برگشته میگه پس کی میتونی بیای خونه ما؟ گفتم پنجشنبه . گفت اخه جمعه بیا ناهار میخوریم دو ساعت میشینیم برمیگردیم . گفت تو اونا رو ببینی تا غروب ما رو مچل میکنی .‌ گفتم تو که اونجا هسی خب بیان ببیننت دیگه چیکار بمن دارن . الان دلیل اصلی ناراحتیم اینه که حس میکنم  اون دختره ازگل هم قراره بیاد ازش بدم میاد و نمیخوام ببینمش . اگه اون نیاد باز راحت ترم .

خلاصه پنجشنبه اونجاییم ولی اصلا دلم نمیخواد برم

Noor

شنبه بیستم دی ۱۳۹۹، 11:53

مامانم رفته مدرسه و بابام رفته دنبالش

منم از صبح که تکالیف رو گذاشتم شاد و تکالیف مونده رو تصحیح کردم و بعد هم صبونه  خوردم و افتادم به جون خونه تا یکم به مامانم کمک کرده باشم . اتاق اونوری رو جارو کنم دیگه باید بشینم سر پاور و کاملش کنم بدم به استاد ‌. بعد هم بزم ببینم تایید پیشینه زهرا اومده یا نه . بعد هم بگردم دنبال مقاله و پ پ رو شروع کنم . بعدظهر باید درسهای فردا رو هم آماده کنم😞خیلی وقت گیره کارهای مدرسه و نمیذاره به کارهای دانشگام برسم

پ از دیروز رفته خونه مادرش . چهارشنبه هم  اومد اینجا تا غروب اینجا بود ‌ البته بالا نیومد تو حیاط اتیش کردیم و بساط ناهار رو اونجا پهن کردیم . خلاصه هرچی قرنطینه بود چهارشنبه پر شد .دیگه واقعا کلافه شدم کی تموم بشه این مسخره بازی

Noor

دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۹، 1:43

 اعصابم ریخته بهم

یه زن‌معلم خودسوزی کرده . من ندیدمش . شوهرش هم مدیره اونم ندیدم ولی اسمشو شنیدم بابا میگه مرده خوبیه . مامانم میگه خانومه خوش تیپ‌بود و معلم پسرداییم بود که اونم میگه خوب بود اعصابش میزان بود. ولی پارسال یبار خودشو پرت کرده از بالای ساختمون و پاش شکسه . این سری. شوهر و دختر کوچیکه اش میرن رشت دکتر . دختر بزرگه هم‌مث اینکه تبریز دانشجو پزشکیه دقیق نمیدونم اونم میره و این از فرصت استفاده میکنه و خودشو میکشه

خیلی ناراحتم‌فک‌میکنم‌چرا خودشو کشته

 

Noor

پنجشنبه یازدهم دی ۱۳۹۹، 1:9

این روزا حرفم نمیاد

دلم پره ها ولی مخم پوچ شده . این هفته خیلی به خودم فشار اوردم مخصوصا سر کارهای مدرسه روز و شبم معلوم نبود  .‌امروز که دیگه درسها رو فرستادم یه نفس راحتی کشیدم و یکم به مامان کمک کردم . ناهارو هم بابا برو برای پ . قراره ناهار فرداشو مادرش بده ‌ . 

حوصله اصلا ندارم . خونه سوت و کوره ‌ ‌ نه داداشم هس نه پ ‌ .

خیلی دلم گرفته جدیدا خیلی سنگ دل شدن گریه ام دیر در میاد ‌ . همه شو میریزم دلم ولی از چشمم اشک نمیاد . نمیدونم چم شده 

 

Noor

دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۹، 10:46

آخرین باری که نوشتم چقد اعصابم قاطی بود. الانم اعصابم ضعیف هستا ولی مثل قبل نیست . مادر پ وقتی رسید خورد به کاسه ی کوکو و هزار تیکه اش کرد و من مجبور شدم دوباره سیب زمینی بذارم و کوکو درست کنم . حالا اومدم جمع کنم دستمم بریدم . طفلی خجالت کشید ولی یهو شاخش شکست حقش بود . ایش‌ . تازه شبم موند خونمون . حالا دیگه نمیخوام اینجا نق نق کنم  بیخیال‌.

این روزها سرم خیلی شلوغه بیشتر وقتم برای حاضر کردن فیلمهای درسی بچه ها میره .بقیه اش هم کارهای دانشگاه وقت استراحتم کمه .‌خوابمم بهم ریخته است .

پ جمعه رفت تهران برای ید درمانی ‌ . من نمیتونسم باهاش برم چون همراه راه نمیدن و چون خطرناک هم هست فردا که ترخیص میشه باید تا ۲ هفته تنهایی خونه بمونه .‌

این دو هفته هم تموم بشه زندگی ما مثل قبل بشه هرچند که قبلشم همچین خوش خوشانمون نبود .

Noor
© ناخوانا