دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰، 17:0

سلام

یه چیزایی بنویسم و برم 

از ش شروع کنم که واقعا رو اعصابمه . دختر خوبیه اما دوست خوبی نیست . وقتی نمایشگاه مجازی عکس زدم تبریک نگفتم بعدم گفت استوریتو ندیدم . دروغ محض . سین کرده بود خودم دیدم .تا من از ایده هام حرف میزنم میزنه تو پرم . میخوام درد و دل کنم میگه غر نزن و فلان ولی خودش هز کاری میکنه من باید باهاش حرف بزنم به درد و دلاش گوش بدم و سنگ تموم بذارم براش . چرا همه دوستای من تو زردن؟

دیروز ش و الف که خواهرزاده و دوست پ هستن و باهم ازدواج کردن غروب اومدن خونه مون . رفتیم ساحل . بعدم شام از بیرون گرفتیم و رفتیم خونه خوردیم  . خودشون هم خودشون رو برای شب خوابیدن تو خونه مون دعوت کردن . خلاصه که ۸ صبح پاشدن صبونه دادیم بهشون و رفتن . 

یادم نیست که گفتم دنبال خونه بودیم یا نه ! ولی همینو بگم که خونه درست حسابی پیدا نکردیم و باز قراردادمون رو تمدید کردیم و باید این ماه ۱ تومن اجاره بدیم  .‌ ولی باز قراره بگردیم دنبال خونه . نمیدونم دیگه چی بشه .

و اینکه الان پ و مادرش رفتن رشت دکتر . منم قراره با مامان بریم عیادت خاله گل

Noor

پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۰، 0:36

این روزای نزدیک انتخابات ما در ب در دنبال خونه ایم . اخه صابخونه مون میخواد ۱ تومن برای این مرغدونی ازمون کرایه بگیره . اگه خونش بزرگ بود، نورگیر بود، تازه بود، جای دنجی بود  قبول داشتیم .اما برا این مرغدونی ۱ تومن خیلی زیاده . خیلی خونه دیدیم . اونام مرغدونی بودن . یکی دوتا خوب بودن که مشکلاتی از قبیل نداشتن اجاق گاز کوچیک بودن اشپزخونه و هال رو داشتن . یکی هم بود که حمومش تو روشوییش بود خیلی وضعیت فجیعی داشت ‌ . خلاصه فردا هم باز قراره ببرن ما رو و چندتا خونه نشونمون بدن.اگه نشه باز مدتی باید اینجا بشینیم  ‌ . خیلی دلم گرفت از این وضعیتهایی که دیدم  . چرا مث کانادا اینجا بهمون خونه تر و تمیز نمیدن که با قسط دادن بتونیم مال خودمون کنیمش . چرا دوتا کارمند باید انقد زندگیشون  سخت باشه . خیلی ناراحتم.

 

Noor

پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۰، 13:59

با همه تلاشی که چرخ گردون در بازنگه داشتن ما از این پیک نیک مناسبتی داشت موفق نبود .

پ طفلی از ۸ صبح دنبال لاستیک . گفتم پریروز که رفت دسته گل رو بگیره لاستیکش ترکید؟

بله ترکید . و تا رسید خونه نزدیکای ۱۱ شب بود . لباسسم از اتوشویی نگرفته بود . دیروز صبح پاشد رفت ۲ تا لاستیک نو بگیره بزنه ماشینش . تا برگشت ۱۲.۵ بود . اومد دیدم لباسمو نگرفته ‌ . یادش رفته بود. دوباره رفت سراغ لباش .‌ مرده رفته بود رشت مغازه رو بسته بود ولی یکی کلید داشن اومد و لباسو بهش تحویل داد . بدو بدو دوش گرفت . برنج پخته بودم قرار بود پ برامون جوجه کباب کنه . اخه قرارمون با شین ساعت ۱۱ بود . ولی ساعت ۱ بود و ما خونه بودیم هنوز . برنجو گذلشتم خونه . غذا حاضری گرفتیم . تا رسیدیم به شین ساعت نزدیکای ۲ بود .کلی شرمندگی موند برامون که وقتی دیدم کیک هم خریده برا ما دوتا بیشترشد .

خلاصه رفتیم جنگل . ناهار خوریدم شین بهمون دوتا ماگ خوشگل هدیه داد . بازم ما خجالت . کیک که تو ماشین بود آب شد .

رفتیم دشت عکس گرفتیم ولی عکسایی که میخواسم نشد .عوضش من از شین هزارتا عکس گرفتم که خیلی خوب شد ‌ حالا تا سالگرد ازدواجمون وقت دارم که خودم عکسای مدنظرمو پیدا کنم

خلاصه غروبی هم رفتیم یه جا نشسیم ک چای و کیک بخوریم با یه عموی چوپان و نوه اش یاسان دوست شدیم با هم کیک خوردیم و چای . خیلی خوب بود

بعد شین رو بردیم خونه و تا خودمون رسیدیم ساعت ۱۰ شب بود ‌ تندی شام خوردیم و چای دادم به پ ک زود بخوابه ولی همسایه مون دیر اومد و پ تا ۱۲.۵ شب بیدار بود که اون اول بیاد ماشینو پارک کنه بعد پ ماشینو پشتش بذاره که صبح بتونه زودتر بره . رفته رشت جلسه

زنگ زد گفت از دندونپزشکی هم برام نوبت گرفت

الانم منتظرم ک بیاد

کلی لباس و ظرف شسم

دهنم سرویسه

 

Noor

چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۴۰۰، 11:49

یکی تو وبلاگم هست که چشم خیلی شوری داره . مطمئنم . چون من خیلی وقت بود از برنامه هام ننوشته بودم و همه چی اکی بود ولی همین که نوشتم اتفاقات عجیب غریب نازل شد . خیلی خوبه که ادم وقتی یه چیزی میبیته که حالا یا چشمشو گرفته یا دلش میخواد یا هرچی یه ماشالله زیر لبش بگه . البته بعضیا انقد بد دلن که از عمد نمیگن

Noor

سه شنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۰، 11:28

چقد کم مینویسم

حوصله ام نمیاد

این روزا شلوغم

فردا با شبنم یه برنامه عکاسی داریم که نمیدونیم اصلا خوب میشه یا نه

یجور کسب تجربه است

پریروز هم با زری مصوم و ماهی ۴ تایی رفتیم جنگل . با ماشین ماهی . صدای اهنگ بلند . مث دوران دانشجویی پر شور . خودمونو تخلیه کردیم. کلی حرف زدیم کلی هله هوله خوردیم . طفلی ماهی خیلی خسه شد چون زری رو بردیم و خونشون بعد منو رسونا خونه مامانم بعد رف مصوم رو برسونه خونه مامانش . بدبختی ما اینه که از هم دوریم . خونه مامانامون بهم نزدیکه ولی خونه های خودمون دور از همه . هر کدوممون تو یه شهریم😑 

Noor

چهارشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۰، 20:43

خیلی بدم میاد که بمن میگید فلانی رو قضاوت نکن بعد میشینید منو قضاوت میکنید . اگه از دستتون بر نمیاد دلداری دادن سکوت بهترین گزینه است  . ممنونم . من این کنج خلوت رو نساختم که سرزنش بشم اینجا برای خالی کردن خودمه اگه ناراحتتون میکنه نخونیدش ‌ . بازم مرسی.

و اونایی هم که دایه مهربون تر از مادرن بازم به اون عزیزان . زندگی من اونقد وحشتناک نیس که شما تصور میکنید و من و اونایی که وحشناک توصیفشون میکنم هم اونقد وحشتناک نیستن که میخوند . این نوشته ها صرفا جهت خالی کردن خودمه و واقعا من خالی میشم و حالم خوب میشه پس لطفا همین نوشتن رو ازم نگیرید .

.......

این روزا داره تند تند میگذره

کتاب شوهر اهو خانم رو میخونم و با اینستا و عکس گرفتن خودمو مشغول کردم

میخواسم دندونامو ارتودنسی کنم . دکتر دندونامو دیدن و گفتن اینا مشکلی ندارن که من بخوام ۱ سال سیم ببندم و دندونای سالمتو خراب کنم . گفتن که بهتره ۴ تایی که ازشون بدم میاد رو کامپوزیت کنم ولی گفتن باز اولویتت رو این بذار که دست بهشون نزنی . من تصمیممو گرفتم میخوام اون ۴ تا رو کامپوزیت کنم ولی هنوز نوبت نگرفتم.

بعدش میخوام گواهی نامه بگیرم . خیلی ترسناکه ک هنو گواهی نامه ندارما . ش دوستم تازگی تیبا خریده و من هنو رانندگی بلد نیسم :)

تیر ماه میخوام برم کلاس خطاطی با استادش هم صحبت کردم:)

بعدشم ک دنبال کارای پ ن هسیم . استاد خیلی بامبول در میاره خیلی عقب انداخته ما رو 

دیگه اینکه برا سالگرد ازدواج میخوایم با ش بریم کوه عکس بگیریم:)هرچند میدونم عکسامون خوب نمیشه دوس داشتم فواد ازمون عکس میگرف

Noor
© ناخوانا