پدربزرگم
جمعه ۲۲ مرداد پدربزرگم خیلی اروم تو خونه خودش و تو بغل خاله ام مرحوم شد . مامانم هم اونجا بود . بخاطر کرونا مراسم رسمی نگرفتن تو حیاط صندلی چیدیم و میز گذاشتیم فامیلا اومدن تسلیت گفتن و رفتن . من تا حالا مرده ندیده بودم و فکر میکردم خیلی بترسم اما نترسیدم کنارش نشسنم و وقتی میذاشتنش تو قبر کامل کنار قبر بودم و همه مراحلو دیدم . بابا بزرگم اصلا ترس نداشت . اندازه یه نوزاد شده بود قربونش برم .
ولی راستش شبا که بهش فکر میکنم میترسم از پدربزرگم نه ها . کلا .
شب خاکسپاریش پ رفت خونه مادرش و بعدش که برگشت دپرس و فلان . با کلی اصرار ازش پرسیدم چی شده ؟ و یهو یکاره برگشته میگه از تو مامان و بابات ناراحتم . ۲ هزاریم افتاد مادرش پرش کرده . گفت شما صد پشت غریبه ما فوت میشد مراسماش شرکت کردین ولی داداش ناتنیم فوت شد به ما تسلیت نگفتین .
منم شروع کردم سفره دلمو پهن کردن
گفتم عزیزم خوبه که خودتم میدونی ما چقد به شما احترام گذاشتیم و مراسم هفت پشت غریبه تون هم ۳ تایی میومدیم برای تسلیت ولی خانواده تو وقتی زندایی جوون من فوت شد نکردن یه تسلیت به مادرم بگن . ما هم تصمیم گرفتیم تسلیت نگیم که بفهمید کارتون چه عواقب بدی داره . گفتم داداش ناتنی تو که مادرت و خواهر برادرات جلوی ما بهشون بد میگفتین و ازش اونقد متنفر بودین الان انقد براتون عزیز شده؟ گفتم نه عزیز نشده بهونه اش کردین . گفتم من که میدونم مامانت پرت کرده حالا تو هم زحمت بکش همه حرفایی که الان بهت زدمو برو بهش برسون . ادمی که اونقد ازش متنفر بودین براتون انقد با ارزش شده اونوقت زندایی جوون من برا ما ارزش نداشت ؟!
اینم گفتم تو هم حق نداری بهشون بگی بیان خونه ما برای تسلیت خودشون بخوان میان نخواستن هم به درک ما هم برای عزیزان شما تسلیت نمیگیم و تامام
والا به هرکی احترام میذاری برات دم در میاره با هر کس مثل خودش باید رفتار کرد