آرامش من

پنجشنبه بیستم آبان ۱۴۰۰، 11:56

خب الان ۶ ماهی هست که یه مقداری ارامش پیدا کردم . چگونه . اینگونه که رفت و امدم رو با فامیلای بی فایده ی شوهرم کم کردم . دیگه چون نمیبینمشون رو مخم هم نیستن . البته تا وقتی تو پیجم هستن باز رو مخم هستن مثلا امروز برادرشوهر و جاری عکس جلد پایان نامه برادر جاری رو استوری کردن کلی براش طومار نوشتن خیلی دوست داشتم براشون استیکر خنده بفرستم یا عکس پایان نامه داداش خودمو استوری کنم بنویسم اینی که الان داری خیلی بهش میبالی رو داداش من ۴ سال پیش گرفته😂ولی باز هیچی نگفتم حالا با پایان نامه خودم بعدا چش و چالشون رو درمیارم😂

خلاصه هیچی دیگه امروز ی استوری ازشون دیدم کلی اعصابم بهم ریختا اخه بدبختی همیشه استوری هاشونو رد میکردم امروز اتفاقا دستم خورد و دیدم😂لعنت به من 

شیرینشونم که حامله است . ۶ ماهه عروسی کرده هنو نه خونه داره نه جهاز خریده داره بچه میاره. نمیدونم چقد سبک زندگی ادما با هم متفاوته😐من چقد زندگی رو سخت میگیرم اون چقد ساده😐

Noor

سه شنبه چهارم آبان ۱۴۰۰، 17:20

بارون میاد شدیدا

چند روز پیش تولد پیامبر که تعطیل هم بود با مامان و بابا و خاله و پسر دایی و دختر دایی و داداشم و پ رفتیم امامزاده . مامان و بابا برای پ نذر کرده بودن که اگه حالش خوب شد یه گوسفند براش قربونی کنن و رفتیم و نذرشون رو ادا کردن . هوا خیلی ملوس و پاییزی بود حدود ساعت ۳ هم یه بارون قشنگی بارید و عکسامون رو قشنگ کرد . اها پوران هم باهامون بود . پوران دخترِ پسر عمه مادرمه ‌ . که گوسفند رو هم از اونا گرفتیم و برادر پوران برامون سرش رو زد . 

بعد هم که دیگه مدرسه و مدرسه و مدرسه

امروز با اولیا جلسه داشتیم و خانم مدیر کلی تهدیدشون کرد که چرا غیبت میکنن بچه ها و چرا دیر میان و چرا به جای بچه ها مشق مینویسید و فلان😂بعدش هم که رفت من یکم درباره درس ها توضیح دادم و تامام ‌ 

الانم پ باز رفته محله شون و من تنهام 

خونه رو جارو زدم ظرفا رو هنوز نشستم

Noor
© ناخوانا