جمعه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۱، 11:22

میگم چقد بده که انقدر کم مینویسم

انقد کم مینویسم که یادم نمیاد چه اتفاقات مهمی برام افتاده یعنی باید زور بزنم که یادم بیاد .

۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۱ اولین جشن الفبای زندگیم رو برای کلاس اولی ها گرفتیم با کمک مامانا . خیلی خوب بود فقط عکسهام خوب نشد😅 یعنی باید موهام رو بیشتر در میاوردم که خوب بشه که در نیاورده بودم ‌ . البته وقتی عکاس اومد موهامو دراوردم عکسم هم خوب شد گفتم برام چاپ کنه عکسو🥰کلی کلاه فارغ تحصیلی کوچولو و خوشگل درست کرده بودم توشو با شکلات و پاک کن و سر مدادی پر کرده بودیم با فاطمه کارورزم . خیلی خوش گذشت . دوست داشتم جشنو . سال بعد باشکوه تر میگیریم جشن رو😁 باید بادکنک آرایی رو یاد بگیرم سال بعد خودم تزیین کنم خیلی خوب میشه

دیروزم با مامان و بابا و داداشم رفتیم رشت . بابا و داداشم رفتن کار اداری داشتن زودم برگشتن منو مامان هم رفتیم خرید . مامان برام کتونی سفید خرید 🥺 پ هم رفته بود کنکور ارشد بده . خلاصه که انقدر همه چی گرونه که کلی خجالت کشیدم که مامانم پول کفشمو حساب کرد🥺

Noor

شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۱، 23:5

من روزای سختی رو میگذرونم و کسی رو ندارم که درمون دردم باشه . فکر نمیکردم یه روزی انقدر تنها بشم . نه میتونم دردمو به پدر و مادرم بگم که میدونم اگه بگم فقط غصه میخورن و دردم و بیشتر میکنن . نه به دوستام ‌. و شوهری که کاش نبود . من روزای سختی رو میگذرونم

کاش یکی باشه برام دعا کنه حداقل

Noor

ششم اردیبهشت

سه شنبه ششم اردیبهشت ۱۴۰۱، 20:57

دفاع کردم بالاخره ‌ . عالی بود . حیف که خسته ام نمیتونم ابراز شادی کنم . فقط اینو بگم که ۷.۵ پاشدم کلی فصل ۴ رو خوندم و ۱۰ و نیم حرکت کردیم و ۱۲ و نیم رسیدیم و تا ۳ اونجا بودیم و خانم عزیزی خیلی کمکم کرد و کلید اتاق دفاع رو داد بهم و گفت فرما رو که امضا کردی بعد از زیر در بنداز تو اتاقم من صبح برمیدارم😂اخه کل دانشگاه رفته بودن وقتی دفاعم تموم شد .

و جالب این بود که استادم کلی ذوق کرد که براشون بسته های زولبیا بامیه جزء پذیرایی گذاشته بودم😂از هر کدوم دوتا دوتا ورداشت . 

و اینکه ۶ و نیم رسیدیم خونه درب و داغون . پ طفلک دوباره رفت بیرون که لپ تاپ مدرسل که خراب شده بود رو بگیره و هنوز برنگشته

Noor
© ناخوانا