سه شنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۱، 3:4

تاریک ترین روزای عمرم رو میگذرونم

داداش پ فقط بهم بی احترامی نکرده بود که اونم کرد امشب با پررویی تمام و منم جوابشو دادم .

پ هم جوری باهام حرف میزنه که یاداوریش هم برام تلخه

ولی یه امیدی تو دلم میگه  این روزای تاریک میگذره و همه چی درست میشه 

میشه برام حمد بخونید؟

Noor

دوشنبه سی ام خرداد ۱۴۰۱، 18:9

این روزا خیلی به طلاق فکر میکنم

دارم فکر میکنم زندگی چطور میشه 

قبلنا وقتی بهش فکر میکردم حس بدی داشتم ولی الان فکر میکنم آزاد میشم . از زندگی تو شک و نفرت و بی احترامی خیلی بهتره ‌ . از اینکه کسی که باعث زجر روحته ادم جدا بشه خیلی لذت بخشه اینکه ادم میتونه به یه زندگی جدید فکر کنه خیلی خوبه . اینکه دیگه مجبور نباشم ادمایی که سوهان روحم هستم رو ببینم عالیه . اینکه پ رو ببینم که مث بدبختا با مادرش زندگی کنه و تو همون سطح از زندگیش مونده لذت بخشه . حتی اینکه ببینم با یکی در حد خودش ازدواج کرده و مادرش داره تو زندگیشون دخالت میکنه هم برام لذت بخشه .

من یه روزی از پ جدا میشم و خودمو ازاد میکنم و اون روز امیدوارم قوی تر از امروزم شده باشم

Noor

جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱، 22:13

یه دختره هست که از بچه های دانشگاه مون بود اسمش رو میذاریم سین . رشته اش با ما فرق داشت . با یکی از دوستام دوست بود و از طریق اون پاش به خوابگاه ما باز شد و کم کم با من میزان حرف زدنش بیشتر شد . ولی همون موقع هم فهمیده بودم خیلی اهل خود نمایی و چاخانه . چون تا یکی نگاش میکرد میومد میگفت فلانی خاطرخواه من بود فلانی خواستگار من بود از پروندن خواستگارهای بقیه هم هیچ دریغ نمیکرد خودش چند بار جلوی من اعتراف کرده بود که حالا نمیخوام به اونا بپردازم . یکی دوبارم ازش زخم خوردم کلا ادمی بود که فک میکرد خیلی زرنگه ولی از نظر خودش اینجوری بود و از بیرون واقعا نچسب بود و این چیزی بود که خیلیا بهش معتقد بودن و ازش دوری میکردن . از فضول بودن و مقایسه اش با بقیه دیگه نگم براتون . جوری که تا فهمید من ازدواج کردم بعد یک سال که هیچ خبر نداشت ازم کارت عروسی فرستاد برام که از اون طرف من دعوتش کنم بیاد فضولی . منم جشنش نرفتم و دعوتشم نکردم هیچ اماری هم بهش ندادم که ادب بشه چون قبلش یه کار زشت کرده بود که اونم نمیخوام اینجا بهش بپردازم . خلاصه چندیدن سال گذشت و این ایدی اینستای منو پیدا کرد و چون پیجم باز بود فالوم کرد . تا یه چیزم میذارم میاد اظهار نظر میکنه . هی هم به زبان بی زبانی میاد میگه من دارم درس میخونم وای من چقد خسته شدم وای ال و بل . کاری که امشبم کرد و دوس داشتم بهش بگم خب بابا فهمیدم داری درس میخونی اینی که تو تازه داری میخونی رو من دوسال پیش خوندم انقد واسه ما پز نیا ‌ ولی نگفتم و با گفتن گلم کمتر نق بزن و درساتو بخون نشوندمش سر جاش😂

Noor

جمعه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۱، 14:39

من مینویسم چون اینجا برای نوشتن منه .

اگه کسی میخواد قضاوتم کنه لطفا نخونه .

.

.

.

.

نمیدونم چند سال دیگه میتونم با پ زندگی کنم؟

شاید اگه قوی تر بودم خیلی قبلتر ازش جدا میشدم . البته اگه قوی بودم که کلا باهاش ازدواج نمیکردم . دلم برای خودم میسوزه که انقدر ضعیفم . چرا ادم باید کسی که نمیتونه باهاش کنار بیاد رو تحمل کنه و باهاش زندگی کنه؟ مگه ما چند بار زندگی میکنیم؟  اره پسر خوبیه ولی به درد من نمیخورد ما مثل هم نیستیم . اون یکیو میخواست که مث فامیلای خودش پوچ باشه و هدفشون از زندگی فقط روزو شب کردن باشه و با هم کنار بیان . من که کلی ارزو دارم برای خودم و زندگیم و میبینم با اون نمیتونم به ارزوهام برسم این زندگی  برام جهنم میشه . اون همراه من نیست حتی من نمیتونم باهاش صحبت کنم از ارزوهام وقتی حرف میزنم روشو برمیگردونه ازم که ادامه ندم . ازم انتظار داره جلو خانواده اش دولا خم بشم و بهشون احترام زیاد بذارم ولی اونا هر طور باهام برخورد کنن مهم نیست . نمیتونم این چیزا رو تحمل کنم... یعنی چند سال دیگه این زندگی ادامه داره؟ کاش هیچوقت باهاش ازدواج نمیکردم . کاش حالا که باهاش ازدواج کردم میتونسم ازش جدا بشم بدون اینکه مامان و بابام غصه بخورن . متاسفانه این چاهی بود که خودشون کندن برام و حالا تحملشو ندارن من از چاه بیام بیرون . چقد این روزا سخت میگذره بهم امیدوارم بره و برنگرده

 

Noor

چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۴۰۱، 10:29

روز شنبه درست بعد از نوشتن اون مطالب زنگ خونه خورد کی بود؟ صابخونه جدیده . با زنش . خیلی خوشم نیومد ازشون . زنگ زده بودن به پ . چون تو کلاس بود و جوابشونو نداده بود پا شدن دوتایی اومدن درخونه . حالا خونه از این سر ریخته تا اون سر . که چی ؟ که خانومم بیاد دوباره خونه رو ببینه ما بریم قولنامه کنیم خونه رو . دیگه به خانمه گفتم بیاد داخل 😒 بعد گفت تا دوشنبه من هستم و مرخصی دارم و فلان لطفا تخلیه کنید  . پیام دادم به پ گفتم اول به مرده زنگ بزن بعد به من . زنگ زد کلی غر زدم که چرا تا الان باید اسباب کشیمون طول بکشه و فردا مرخصی بگیر تخلیه کنیم . خلاصه وقتی اومدم شردع کردیم به جمع کردن تا ۲ شب مشغول بودیم غروبی مامان و بابامم اومدن کمکمون . فردا صبحش داداش پ با ۲ تا کارگر اومدن وسایل بزرگو اوردن . منم از شانس حالم بد شد از دلدرد . تا ظهر خونه تخلیه شد . ما دوتا رفتیم خونه رو جا رو کشیدیم و یه سری خرده ریز مونده بود اوردیم . مامان و بابا و داداش اومدن کمکمون و بعد با هم اومدیم خونه ناهار خوردیم . داداش به پ کمک کرد تختو تی وی رو وصل کردن بعد مبلا و فرشا و ناهار خوری رو چیدن و مامانمم یخچال و اشپزخونه رو مرتب کرد منم که حالم خراب بود . عصری که رفتن بالا اوردم و خیلی حالم بد شد . پ برام ژلوفن گرفت خوردم و بهتر شدم . فرداشم با زهرا رفتیم دانشگاه از ۷ صبح رفتیم تا برگشتیم خونه نزدیک ۶ شد . امروزم رفتم مدرسه مدیر قطعی ابو بهونه کرد و مدرسه نیومد آبم قطع نبود چون من تو حیاط کفشمو شستم😂هیجی دیگه الکی این همه راهو رفتم و برگشتم😒

Noor

شنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۱، 9:22

ما هنوز بعد یه هفته هنوز داریم اسباب کشی میکنیم .‌ خونه جدیده رو دیگه کامل تمیز کردیم . حالا مونده یه سری خرده ریز از این خونه ببریم اونجا و اینکه اسباب بزرگا رو بار بزنیم دیگه کامل منتقل بشیم اونور . از این طرف پ امروز و فردا باید رشت باشه بخاطر کلاس های سنجش . از ۶.۵ رفته . منم قرار بود برم دانشگاه با زهرا که نرفتم چون هنوز کارهای زهرا تموم نشده و دوباره کارمون افتاد فردا . کارهایی که خیلی طول میکشن ادمو عصبی میکنن

Noor

وام

پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱، 10:31

دیدین چی شد؟ پریروز رفتم بانک برای کارای وامم . مرده میگه ساعت ۸ بهمون زنگ زدن دیگه وام ندیم فعلا . منو داری؟ یکم تو ماشین گریه کردم . اومدیم خونه هم خیلییییی گریه کردم . پ میگه چند وقت دیگه باز میکنن وامو ولش کن و ناراحت نباش و فلان . ولی من ناراحت مامان بابامم اونا به پولشون نیاز دارن خودشون هزارتا گرفتاری دارن دوست ندارم بخاطر من  در عذاب باشن ......

این چند روز رفتیم خونه رو حسابی تمیز کردیم . اون اقاهه هنوز اجاق گاز رو نیاورده . خدا کنه حداقل چرک نباشه اجاق گازش . خونه جدیدمون خیلی بزرگه ولی اشپزخونه اش با اینکه بزرگه کابینتای کمی داره و کوچیک نمیدونم چجوری وسایلو اونجا جا کنم . 

Noor

خونه سوم

دوشنبه شانزدهم خرداد ۱۴۰۱، 21:4

بعد از کلی دوندگی و کمک های مامان و بابام و اب کردن چند تا تیکه طلا بالاخره با هر سختی بود پول رهن خونه رو جور کردیم . حالا باز کلی کار دیگه داریم . افتادن دنبال وام من . دانشگاه برم برای کارام مدرکم و بعد صحافی و ... خدا به دادم برسه  .  اسباب کشی و تمیز کردن اون خونه حالا بماند . بهشون فکر میکنم هم اعصابم میریزه بهم . تف به این مملکت که گند زدن بهش و دوتا جوون با این همه دوندگی نمیتونن صاحب هیچی بشن . تف به روی همه دزدایی که سیرایی ندارن و دست بر نمیدارن از سر این مملکت 

Noor

دوشنبه نهم خرداد ۱۴۰۱، 11:10

بعد از مدت ها گشتن تو این شهر بی صاحاب و دیدن خونه های درب و داغون با قیمت های نجومی ، بالاخره یه خونه تر و تمیز و بزرگ پیدا کردیم فقط یه مشکلی داره اونم اینه که گاز نداره . دیروز رفتیم پای قرار داد اقاهه گفت من گازو میارم میذارم اونجا . حالا گازی که میگفت از این گاز گنده های قدیمیه فک کنم . کابینتاشم خیلی طرح قدیمیه ولی تمیز و تازه است . اقاهه حالا اشنا در اومد . ده دوازده سال پیش که با مامان و خاله ام با کاروان رفته بودیم مشهد این اقاهه و خانوم و ۳ تا بچه اش هم باهامون بودن . چندبار هم اومدن خونه مون و از مامانم کتابای دانشگاه منو گرفتن که خانمه امتحان بده برای ازمون اموزش و پرورش . خلاصه اون اشناییت باعث شد هم ما خوشحال بشیم هم اون اقاهه . ولی اقاهه پول لازمه به شدت . امروز قراره ۵۰ بدیم بهش و بقیه پول رو تا ۱۵ ام . و وام ما تا ۱۵ اپ در نمیاد و نمیدونم چجوری باید بقیه پولشو بدیم . این پنجاه تومن رو هم با کمک بابا و مامانم داریم میدیم . خدا رحم کنه . خیلی استرس دارم

Noor
© ناخوانا