جمعه بیست و هشتم مرداد ۱۴۰۱، 0:21

این روزها من تبدیل شدم به یه ادم ضعیف که با برخوردن به کوچکترین مشکل جا میزنه و افسردگی و غم همه وجودشو میگیره . البته قطعا نداشتن یه همراه درست و حسابی درش بی تاثیر نیست . حتی حوصله اینکه بیام تعریف کنم رو هم ندارم .

تو بالکن و در تاریکی نشستم . این بیرون هوا خیلی خنکه . کتاب فردا رو میخونم . قصه ی جالبی داره و حتما فردا تمومش میکنم . دیشب فیلم گرگ وال استریت رو دیدم و امشب یه فیلم دانلود کردم که ببینم ولی دیگه حوصله اش نبود .

تو کلاس منم قصه روی اوریم رو این گذاشتم که کمتر از گوشیم استفاده کنم.دیروز فقط ۲ ساعت ازش استفاده کردم ولی امروز که ناراحت بودم مخصوصا شب فک کنم ۵ ساعت شده از امروز که گوشی به دست بودم و مهم هم نیست برام گوشی دست گرفتن باعث میشه به خیلی چیزا فکر نکنم

Noor

یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱، 21:36

اومدم یکم دعا کنم

از امام حسین بخوام که کمکمون کنه کشورمون رو نجات بدیم که بتونیم با هم باشیم و ابادش کنیم که همه اندازه هم سهم داشته باشیم از رفاه و اسایش و یه زندگی خوب .

دعا کنم برای سلامتی خانواده ام . برای قبول شدن پسر داییم تو دانشگاه . برای قبول شدن داداشم تو ازمون هایی که شرکت کرده . برای خودم که بتونم اروم باشم و یه تغییری به زندگیم بدم .برای صابخونه شدنمون که خیلی دور از انتظاره هم حتی دعا کنم

برای ارامش دل همه و برای هدایت همه مون به راه‌ درست

Noor

تاسوعا  و عاشورا ۱۴۰۱

یکشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۱، 2:33

بمیرم برای امام حسین که چندین ساله برای رسیدن محرمش هم دلم خوش نیس .

معده ام درد میکنه از اعصاب خوردی .

امروز با پ اومدم خونه شون خودش از ۳ تا ۹ بیرون بود داشت کار میکرد رو مزرعه که جو بیاره . بهش گفتم تو که نیسی من دوس ندارم تو خونه تون تنها بلشم تو کتش نرفت منم اومدم و تنها موندم و دیگه باهاش حرف نزدم . از ۱۰ خوابیدم تا نزدیکای ۲ که لامپو خاموش کرد . خودش رفته اونور خوابیده یه بالشم برای من نذاشته منم پتو رو گذاشتم زیر سرم . فردا حالا میخواد منو با خودش مسجد ببره .

زهره مار خودمو خودش میکنم .

Noor
© ناخوانا