مامان و بابا

سه شنبه یازدهم آذر ۱۴۰۴، 12:24

یک هفته است که مدرسه نرفتم . آموزش رو الکی الکی مجازی کردن . هیچ خوشم نمیاد از این آموزش مجازی . مخصوصا برای کلاس اولی ها که میدونم اونایی که تو شاد نیستن الان چقد عقب موندن و تمام زحمات این مدتم رو به باد دادن و مث سیب زمینی شدن .

از صبح که بیدار شدم مامان و بابام کلی کار برای خودشون تراشیدن . بابام عینک به چشم داره برنج پاک میکنه و مامانمم بیرون خونه خودشو با شستن ایوون و پر کندن از یه خروس مشغول کرده . نمی تونم خودمو در حال کندن پرهای یه خروس تصور کنم . واقعا مامانم چجوری این کارا رو انجام میده . نسل قبلی چرا انقدر زبر و زرنگن . خودمو در مقابل مامانم یه دختر بی دست و پا میبینم که نه بلده سبزی سرخ کنه نه مربا پخته تا حالا و نه ترشی انداخته :)

دوست دارم ماشینو بردارم برم پیش ه . ولی میترسم جای پارک نتونم پیدا کنم و اونجا گیر کنم . کی بشه که با خیال راحت هرجا دلم میخواد برم ؟

فردا برمیگردم خونه خودم تا شاید بتونم نخی رو ببینم . یه هفته است ندیدمش

Noor

دلایل زندگی کردن

یکشنبه نهم آذر ۱۴۰۴، 12:7

به تبعیت از حاجخو منم اومدم که درباره اش بنویسم . اولا که اونقد رنج و درد رو تحمل کردم که حس میکنم اگه بمیرم سبک میشم و راحت ولی باز هم چیزهایی وجود دارن که براشون زندگی کنم . مهم ترین چیزی که براش زنده ام مامانمه . دوست ندارم بخاطر من اون درد و رنج بکشه . پس بخاطر مامانم میمونم و زندگی میکنم . فکر میکنم بابا و داداشم بالاخره یجوری میتونن نبود منو تحمل کنن ولی مامانم نه . خلاصه که مهم ترین عامل وصل شدنم به دنیا مامانمه . دومین چیزی که میاد به ذهنم بارونه . من هر روز منتظر بارونم . حالا چه پاییز باشه چه تابستون من خیلی بارونو دوست دارم . اصلا همین عوض شدن فصل ها . من دوست دارم عوض شدن فصل ها رو ببینم .دوس دارم اومدن بهارو ببینم . دوست دارم شکوفه ها رو ببینم . دوست دارم آواز خوندن پرنده ها رو بشنوم . دوست دارم منتظر اومدن برف بشینم . دوست دارم روزهای برفی برم تو جنگل و درختای سفید رویایی رو ببینم. دوست دارم مناسبت ها رو ببینم . شب یلدا ، عید نوروز . من منتظر روزهای خوبم . دلم میخواد روزهای خوب رو خوب بگذرونم . تولد عزیزانمو ببینم . تولددددد خودم . هرچند که همیشه روز تولدم و بالا رفتن سنم برام غمگینه ولی انتظار برای رسیدن به روز تولدم رو دوست دارم . تازه دوست دارم عشق زندگیمو پیدا کنم :) بدون پیدا کردن اون بمیرم خیلی غصه میخورم :) من قرارهای نصفه نیمه ام با نخی رو دوست دارم . من خوندن وبلاگ حاجخو رو دوست دارم :) من پیدا کردن دوستان مجازی و واقعی رو دوست دارم .

من یکشنبه ها رو دوست دارم چون کلاسمو دوست دارم .

من دوشنبه ها رو دوست دارم چون بامداد خمارو دوست دارم.

من چهارشنبه ها رو دوست دارم چون تعطیلاتم شروع میشن .

خوب که فک میکنم میبینم من همه اش در انتظارم و من این انتظار کشیدن رو دوست دارم . پس انتظار روزهای خوب و ادمای خوب میشن دلایل زندگی کردن من :))

تازه میخوام یه پرنده هم بخرم و انتظار دیدنش رو هم خیلی دوست دارم :))

اووووووو چقد دلیل واسه زندگی کردن دارم :) برم به زندگیم برسم

Noor

خوش خوشان با دوستان

جمعه هفتم آذر ۱۴۰۴، 21:2

اخر هفته بسیار پر ملاتی رو با ز و سید سپری کردم . ز شب چهارشنبه از رامسر اومده بود خونه سید . شوهرشم بدون ز رفته بود خونه مادرش . مدت هاست که ز خونه مادرشوهرش نرفته . یاد خودم و شوهرم افتاده بودم که اواخر زندگیمون ارتباطمون با خانواده های هم همین مدلی شده بود . البته خدا رو شکر وضعیت ز و شوهرش بهتر شده و مث ما نیستن . خلاصه من اونشب پیششون نبودم . صبح چهارشنبه شال و کلاه کردم و ماشینو برداشتم و رفتم سمت خونه سید . از اونجایی که بلد نبودم ادرس خونش رو ، سید و ز تو میدون شهر اومدن دنبالم و من دنبالشون راه افتادم به سمت خونه . سید کیک پخته بود چه کیکی . شکلاتی و پر مایه . انقد کیک و چای خوردیم که نتونستیم ناهار بخوریم . لباس پوشیدیم و رفتیم سمت انزلی . اول رفتیم خونه مامانم اینا من ماشین رو اونجا گذاشتم و با ماشین سید رفتیم انزل مال و الکی اونجا چرخیدیم و بر نفسمون غلبه کردیم و چیزی نخریدیم . بعد رفتیم اون کافه روی اب که من ارزوشو داشتم . ولی شب اصلا بهم کیف نداد . تاریک بود و هیچکسم اونجا نبود . قایق موتوری هایی که رد میشدن برام مث قاچاقچی ها بودن تو اون تاریکی . وایب منطقه جنگی هم داشت اونجا برام . تاریک تاریک . انقدم سرد بود که برامون بخاری روشن کردن . یکم نشستیم و یه چیز سبک خوردیم و بعدش رفتیم پل غازیان . اونجا هم یخ زدیم و بعد رفتیم سمت اسکله . تو ترافیک یه ۲۰۶ داشت بهمون نخ داد و هرجا میرفتیم میومد . بعد یهو جلومون زد کنار و از ماشین پیاده شد و دیدیم اوهوع لباس سبز نیروی انتظامی تنشه و کلی خندیدیم و بهش فحش دادیم که چرا همچین میکرد مردی :/ خلاصه رسیدیم اسکله کلی قدم زدیم و ادما رو نگاه کردیم و تحلیل و بررسیشون کردیم . بعد هم رفتیم سمت خونه سید و تو راه هم الویه سید پز خوردیم و شکم خودمونو سیر کردیم و اهنگ گوش دادیم . وقتی رسیدیم ز خوابید و منو سید قسمت سوم سیگنال عشق رو دیدیم و بعد خوابیدیم .

صبح هم فقط به صبحونه و ناهار و حرف زدن سپری شد . ز سر ظهر با شوهرش برگشت رامسر . منو سید هم رفتیم شهر قبلی من که ساحل داره . کلی تو راه بارون بارررررید و کیف کردیم . هوا یخ شده بود . ساحل به شدت شلوغ بود با اینکه هوا تاریک بود . مردم کنار اب ایستاده بودن و ما در تعجب بودیم که چرا سردشون نمیشه . ما دوتا مث پیرزنا تو ماشین نشسته بودیم و از سرما می لرزیدیم . حالا بعضیا تو اون تاریکی عکس هم می انداختن :/

بعد هم نخود نخود هرکه رود خانه خود

شنبه و یکشنبه هم مجازی شدم . من از اموزش مجازی بیزارم بابا :/

Noor

پسر همسایه

چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴، 23:9

قرارم با نخی خیلی باکیفیت نبود . اون کارش تو مطب زود تموم شد و کار من دوساعت طول کشید . از اینکه منتظرم مونده بود بیزار بودم . اون خیلی صبوری و مهربونی کرد ولی من معذب شدم . حالا تو مطب پسر همسایه مون که ادم درست حسابی هم نیست البته خیلی زشته که من دارم اینطوری بهش انگ میزنم ولی خب شما بذارید به حساب اینکه ازش حس خوبی نمیگیرم . بعله پسر همسایه هم تو مطب بود و من اولش شک کردم که خودشه یا نه ولی وقتی چندبار منشی گیج فامیلی های ما دوتا رو جابه جا گفت هم اون هم من مطمئن شدیم که همو میشناسیم . عح باید دکترمو عوض کنم تو مطبش همه اشنا در میان ... دکتر دوباره ازم نقشه مغزی گرفت . اضطراب و خواب و حافظه ام بهتر شده بودن .‌دوز قرصای اضطرابم رو کمتر کرد و قرصای حافظه همچنان سرجاشون هستن . بعد رفتم داروخونه اون پسره هم نزدیکم نشسته بود تا صداش کنن . یهو نخی زنگ زد اومدم رد تماس بزنم اشتباهی تماسشو جواب دادم و حالا ولوم صدا اونقد بالا بود که نگم . صدای نخی تو داروخونه پیچید که میگفت سلام عزیزم کجایی ... وای منو دارید اب یخ انگار ریختن روم .‌دیگه سعی کردم طبیعی رفتار کنم جوابشو دادم .‌حالا پسر همسایه از اونور ک منو تو مطب دیده باید بره خونه تعریف کنه از اونطرفم بگه نوری دوست پسر داره... چه شود به به :// البته به قول نخی دیوار حاشا بلنده . فدای سرم . چی بکنم .

بعدش با نخی رفتیم هرچی دنبال کافه گشتیم پیدا نکردیم پریدیم تو یه فست فودی که پرنده توش پر نمیزد . من اصلا همبرگر دوست ندارم ولی با نخی خوردم و اتفاقا خیلیم خوشمزه بود و دلم برای اشپزش سوخت که انقد کارش خوبه ولی مشتری نداره :( تو راه برگشت هزارتا کافه دیدیم :) ولی خب فک میکنم روزی اون اقاهه دست ما بود که رسوندیم بهش :) نخی خیلی دوست داشت بیاد خونه من ولی بنده دست رد به سینه اش زدم . نمیدونم شاید یه روز اجازه بدم که بیاد پیشم . این چنین شب ما به پایان رسید و نخود نخود هرکسی رفت خانه خود

Noor

تعطیلی های الکی شروع شد

چهارشنبه پنجم آذر ۱۴۰۴، 11:59

دیشب که دیگه میخواستم اماده بشم برای خواب یهو تو شاد پیام گذاشتن که مدارس چهارشنبه تعطیله و کلاس ها غیرحضوری . هم خوشحال شدم هم ناراحت . خب اگه زودتر میگفتن ادم برای تعطیلیش یه کاری میکرد . ناراحت از اینکه تدریس مجازی سخته . تا ۱۲ شب بیدار موندم و یه فیلم برای تدریس ریاضی آماده کردم . خدا بهم رحم کرد که سه شنبه نشون ت رو درس دادم وگرنه اسیر میشدم شبونه . حالا نمیدونم شنبه هم تعطیل میشیم یا نه . امیدوارم بریم مدرسه . امروز نوبت دکتر گرفتم برم داروهامو دستکاری کنه . نخی هم برای موهاش نوبت گرفته . میخوایم باهم بریم و برگردیم . خیلی خیلی خیلی وقته که دیت روزانه نداشتیم . فک کنم اخریش اردیبهشت بود که باهم رفتیم بوجاق . من واقعا دلم میخواد که روزا ببینمش نه شبا و اونقد کم :( به هر حال امروز خوشحالم .

صبح تکالیف بچه ها رو گذاشتم تو گروه و افتادم به جون خونه . شیشه ها رو تمیز کردم البته نه همشون رو . خونه رو جارو کردم . نون نداشتم و صبحونه ی کلوچه ای خوردم . بعد رفتم بیرون و جلو در و راه پله رو تمیز کردم . برای ناهار هم ایده ای ندارم . شاید گوجه خورشت درست کنم :/

امروز ز قراره از رامسر بره پیش سید . چون من باید برم دکتر فردا بهشون ملحق میشم . قراره بریم انزلی و اون کافه خوشگله که روی اب بووووود . انققققد اون کافه چشممو گرفته و دلم پیشش مونده که گفتنی نیست . دوست دارم با نخی برم اونجا . راستی اینو نگفته بودم که ز و سید نمیدونن من دوس پسر دارم :/ دوست هم ندارم که بدونن . چون بعدش کنجکاوی هایی میکنن که نباید و مخصوصا سید آلو تو دهنش خیس نمیمونه و همین باعث میشه خبر بین دوست و اشنا بچرخه و برا من و نخی بد بشه :( زندگی تو شهر کوچیک خیلی بده .

Noor

تعطیلی وسط هفته مراده

سه شنبه چهارم آذر ۱۴۰۴، 20:53

یکشنبه در حالی که خودمو پتو پیچ کرده بودم و چشامو بسته بودم که بخوابم ولی خوابم نمیومد و هی فکر و خیال میکردم که پاشم برم نونوایی یا پاشم برم یکشنبه بازار و از اونطرف سختم بود که حاضر بشم و برم بیرون . یهو به خودم گفتم تنهایی اینجا موندن هیچ کیفی نداره و یهو گوشی رو برداشتم و تیری در تاریکی رها کردم و به سید پیام دادم که فردا تعطیله پاشو بیا اینجا و سید هم دعوت منو لبیک گفت و گفت میاد :/ حالا من اصلا امادگیشو نداشتم فک میکردم سید نمیاد :)) پاشدم ظرفا رو شستم و دیدم حوصله و امکانات پختن هیچ غذایی جز عدسی رو ندارم . عدسی رو گذاشتم بپزه و زنگ زدم به سید که اومدنی شیرینی تر و ابلیمو بخره :) نزدیک خونه ام یه قنادی خیلییی خوب هست که شیرینی هاش تازه ی تازه است . با خامه نرم و مخملی و من و سید فنش شدیم . سید اومد . چای و شیرینی در حد انفجار خوردیم . بعد من رفتم به کلاس دوست داشتنیم برسم و سید هم به عبادت و نظافت و مطالعه مشغول شد :) بعد کلاس شام خوردیم و یه برنامه دیت کره ای دانلود کردم که خیلی مزخرف بود . بعدش رفتم سراغ یه برنامه کره ای دیت دیگه :)) که اون خیلی خوب بود ولی سید دیگه خوابید . دوشنبه دوقسمتشو نگاه کردیم و خیلی خوشمون اومد . جالب اینجاست که کره ای ها ادمای درست و حسابی رو برای برنامه هاشون پیدا میکنن . چقد باشخصیت چقد خانوم و اقا . چقد موفق . ولی ایرانی ها چی بود ساخته بودن ؟ اسمشو یادم نیست . همون که یه مشت سلیطه دور هم جمع شده بودن . حالا من که ندیدمش ولی همون تیکه های سمی که ازش تو اینستا دیدم خیلی وحشتناک بود . حالا این برنامه کره ای ۶ تا کارشناس هم داره که تحلیل رفتار میکنن و ادم کلی چیز ازشون یاد میگیره . خیلی دوست داشتم برنامه شو . به سید قول دادم نبینمش تا دوباره باهم قسمت بعدی رو ببینیم .

غروب دوشنبه هم رفتیم بیرون . اون فروشگاه که همکارم توش کار میکنه هم رفتیم . سید میگفت مردی خیلی خوشتیپه . راس میگه همکارم خیلی خوشتیپه . بعدش دیگه سید برگشت خونه اش .

امروزم که تنها بودم . دارم سعی میکنم خونه مو دوست داشته باشم و باهاش دوست بشم . هربار یجوری میشم یاد حاجخو و خونه اش میفتم و سعی میکنم یجور دیگه به خونه ام نگاه کنم :)

Noor

:(

شنبه یکم آذر ۱۴۰۴، 18:30

چند روزیه احساس بدی نسبت به خودم ‌. حس میکنم خیلی ترحم برانگیز شدم . امروز زنگ تفریح اخر رو رفتم دفتر پیش همکارا که کاش نمیرفتم . همه اش درباره ازدواج و عروسی حرف میزدن . اون همکار زیراب زنم هم افتاده بود به خودزنی که اره دخترای الان کار نمیکنن و الن و بلن . خب تو کار کن چیکار به بقیه داری که چیکار میکنن . قشنگ معلومه از اون مادرشوهر فتنه ها میشه. چقد ازش خوشم نمیاد . بعد که همه این حرفا رو شنیدم حالم یجور بدی شد . احساس کردم که متاهلا زندگی خوش و خرمی دارن و مجرد جمع هم که اون پسر دهه هشتادی هست اینده روشنی پیش روشه . اونوقت من یه خانوم مطلقه وسط اینا نشستم و هیچ حرفی برای گفتن ندارم . خیلی قوی بودم که گریه نکردم اونجا . سرمو کردم تو گوشیم و کانالای تلگراممو که هزار سال بود بازشون نکرده بودمو الکی باز کردم . یادم اومد وقتی داشتم ازدواج میکردم چقد احساس خوشبختی میکردم و یه اینده قشنگ برای خودمو شوهرم تصور میکردم ولی تهش چی شد . با اشتباهی ترین ادم ممکن اشتباهی ترین زندگی رو شروع کردم و تهش شد هیچی . از وضعیت الانم ناراحت نیستم ولی از این ناراحتم که میتونسم انتخاب بهتری داشته باشم و نداشتم . اصلا اگه درست انتخاب میکردم شاید تو یه شهر و یه مدرسه دیگه بودم . ادما هم جور دیگه ای نگام میکردن نه مث یه ادم شکست خورده . حالا این وسط خودمم به خودم نگاه ترحم برانگیز پیدا کردم . دوس دارم برم تو گوشه ترین جای دنیا و در خودم فرو برم

Noor

پنجشنبه مستان

پنجشنبه بیست و نهم آبان ۱۴۰۴، 10:37

امروز هم مث روزای قبل هوا آفتابیه ‌. از صبح که پاشدم یک شور خاصی برای تمیز کاری دارم . افتادم به جون خونه . برای ناهارم دارم یه پلو مخلوط جدید درست میکنم . بعدظهر هم برمیگردم پیش مامان اینا ‌. شاید بخاطر اینکه میدونم قراره برگردم به نقطه امنم خوشحالم . فردا هم قراره بریم بیرون و چون تعدادمون زیاده و من فکری ام که چی بپوشم که بابام چپ چپ نگام نکنه . دوست دارم هرچی میخوام بپوشم و چپ چپای بابام به کتفم نباشه ولی خب متاسفانه برعکسه وضعیتم . چرا من به قدر کافی لباس ندارم :(

Noor

نخی

چهارشنبه بیست و هشتم آبان ۱۴۰۴، 23:56

بعد از سه هفته بازیگر محبوب حاجخو ، نخی وارد سریال شد .‌این قرار شبانه رو هم به زور جور کردیم . مامانم زنگ‌ زد که داداشت رفته دندونپزشکی از اونور قراره بیاد بهت سر بزنه . حالم گرفته شد که بازم نمی تونم نخی رو ببینم . پیام دادم ب داداشم ک کجایی گفت نزدیکای خونه . یادم رفت بیام پیشت :)) داداش ما رو باش :)) منم خوشحال و خندان به نخی گفتم بیاد . وقتی اومد اول رفت سراغ ماشینم . چون امروز صبح ماشینم همه اش میلرزید و مث هلی کوپتر صدا میداد . یه چیزیش در رفته بود که اسمشو یادم رفت .‌اونو برام وصل کرد . چقد خوبه که نخی مکانیکه ها :) از این امکاناتی که دارم نهایت استفاده رو میکنم ... بعدش از کافه آش خونه(این اسمو خودم روش گذاشت) که بغل خونه مه و توش پره خانومه های همسن و سال مامانمه اش خریدیم و رفتیم کنار یه امامزاده خوردیمش :) از اینکه کنار امامزاده اش میخوردیم حس بدی داشتم ولی خب جای دنجی بود :) بعد هم چای خوردیم و رفتیم کلوچه فومن خریدیم و یکم‌ دور زدیم و دوباره نخود نخود هرکه رود خانه خود . حال و هوام عوض شد . با اینکه نخی پسر ایده آلم نیست و از اینکه کم میبینمش و از اینکه شبونه میبینمش و خیلی کم پیش میاد روز کنار هم باشیم خستم ، ولی همین سادگی که داریم کنار هم رو دوست دارم .‌از اینکه پیچیده نیست راضیم . از اینکه مجبور نیستم پیشش زیاد حرف بزنم هم راضیم . دوست دارم اون حرف بزنه و من بشنوم :) از اینکه از حرف نزدن من خسته نمیشه هم راضیم . راضیم به رضای خدا :)

Noor

امروز مرغانه کردم

سه شنبه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۴، 15:52

بعد مدرسه تو اتوبان با ۱۰۰ تا در حال جولان دادن بودن که رسیدم به ورودی شهر و وقتی ترمز کردم یه دودی بلند شد و سریع رفت هوا . نفهمیدم چی بود ولی بوی سوختنش رو حس کردم . فک کردم حتما از کامیون هاست و رفتم . جلوتر که رفتم حس کردم ترمزم نمیگیره و واقعا هم نمیگرفت . خیلی ترسیدم :(( یواش یواش اومدم تا به خونه برسم . نزدیکای خونه همینطور که هی با ترمز بازی میکردم که ببینم کار میکنه یا نه چشمم افتاد به ترمز دستی که بالا بود :// ای تف و لعن بر من ... دوباره یادم رفت ترمز دستی رو بخوابونم . البته خوابونده بودما . دم مدرسه یه دقیقه پیاده شدم اون موقع یادم رفت بخوابونمش ... رسیدم خونه دیدم یک بویی از ماشینم میاد که نگو ‌ . انقد لنت عقب داغ کرده بود که رینگو ذوب کرده بود و اون دودی که دیدم از رینگم بوده که اونجا ترکیده و پرت شده تو خیابون . البته این توضیحاتو نخی بهم داد من که فک میکردم رینگم گم شده :/ و گفت اشکالی نداره و اگه چندبلر ترمز دستی رو بکشم دوباره لنت خودش پر میشه یا یه همچین چیزایی ...

چقد ماشین دردسر داره :( من موتور میخوام

Noor
© ناخوانا