مامان و بابا
یک هفته است که مدرسه نرفتم . آموزش رو الکی الکی مجازی کردن . هیچ خوشم نمیاد از این آموزش مجازی . مخصوصا برای کلاس اولی ها که میدونم اونایی که تو شاد نیستن الان چقد عقب موندن و تمام زحمات این مدتم رو به باد دادن و مث سیب زمینی شدن .
از صبح که بیدار شدم مامان و بابام کلی کار برای خودشون تراشیدن . بابام عینک به چشم داره برنج پاک میکنه و مامانمم بیرون خونه خودشو با شستن ایوون و پر کندن از یه خروس مشغول کرده . نمی تونم خودمو در حال کندن پرهای یه خروس تصور کنم . واقعا مامانم چجوری این کارا رو انجام میده . نسل قبلی چرا انقدر زبر و زرنگن . خودمو در مقابل مامانم یه دختر بی دست و پا میبینم که نه بلده سبزی سرخ کنه نه مربا پخته تا حالا و نه ترشی انداخته :)
دوست دارم ماشینو بردارم برم پیش ه . ولی میترسم جای پارک نتونم پیدا کنم و اونجا گیر کنم . کی بشه که با خیال راحت هرجا دلم میخواد برم ؟
فردا برمیگردم خونه خودم تا شاید بتونم نخی رو ببینم . یه هفته است ندیدمش