غذای چینی

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 13:53

دیروز بعد ظهر با نخی رفتیم رشت دور دور . هوا خیلی قشنگ و رشت خیلی خلوت و سوت و کور بود . رفتیم لوازم تحریری و نخی برام دوتا دفتر خوشگل گرفت . بعد رفتیم کتاب فروشی که کتاباش مناسب سنم نبود و بیشتر به درد نوجوونا میخورد ولی فرصت رو غنیمت شمردم و دوتا کتاب برداشتم به حساب نخی😋 نخی یه چیزی بهم گفت که قلبم براش فشرده شد ‌. گفت من یک دهم کارایی که برای ایکس میکردم رو برای تو میکنم ولی اون هیچوقت راضی نمیشد ‌. ایکس حالا کیه ؟ اکسشه که خوشبختانه ازدواج کرده وگرنه داستان داشتیم . حالا من نفهمیدم داره از من تعریف میکنه یا داره اکسشو میکوبه . که بیشتر بنظر میرسید هیچکدوم . یاد گذشته افتاده و برای خودش متاسف شده . من چیزی نگفتم فقط بوسش کردم که غصه نخوره ‌. شامم رفتیم یه رستوران چینی که کاش نمیرفتیم . پرنده پر نمیزد اونجا و هفت هشت نفر که باهم دوست بودن دور هم جمع شده بودن و رستوران رو میچرخوندن . از سرما که یخ زدیم اونجا . همه اش هم از پله بالا و پایین میرفتن و بلند بلند باهم حرف میزدن . ما نودل گوشت و مرغ سفارش دادیم ظاهرش خیلی هوس برانگیز بود . دقیقا مثل فیلمای کره ای . اما مزه ی بادمجون سوخته میداد☹️ حالا من که ناامید نمیشم و از یه جای دیگه هم باید بچشمش تا مطمئن بشه ایا نودل همنیقد بدمزه هست یا نه . حالا شایدم غذای چینی با کره ای فرق داره ...نمیدونم راستش ... لیلی میگفت شوهر یکی از همکاراش تو کارخونه ای کار میکنه که چینی ها هم اونجا کار میکنن . میگفت یبار که شوهره رفته بود خونه چینی ها مهمونی ، یهو پیام میده به زنش که زنگ بزن و اصرار کن من بیام خونه . زنی هم زنگ میزنه و شوهره میاد خونه . زنی ب مردی میگه چی شده؟ مردی میگه تو سطل زباله کله ی گربه دیدم🤢 شامشون گربه بوده لابد .... حالا البته کارکنان این رستوران رشتی بودن ولی منظورم طعم دار کردن غذاست من باید نودل کره ای رو هم امتحان کنم ... دوست ندارم ناامید بشم ...

خلاصه غذامونو تا نصف هم نتونستیم بخوریم . نخی طفلی صبح پیام داد که دیشب بالا اوردم😂بگردممممم بچه مو مریض کردم دستی دستی . من ولی اکی بودم و همه اش به خودم میگفتم اشکال نداره این بادمجون سوخته است😂

امروز هم جمع کردم اومدم خونه مامان . کلی برنامه مفرح برای خودم تدارک دیدم که امروز انجامشون بدم .

Noor

شب پنیکی

جمعه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۴، 11:4

دیروز بساطمو جمع کردم و اومدم خونه خودم . یه دل اشوبه ی ریزی همراهم بود . از اون راننده ی بیتربیت بی خوانواده فحش خوردم و یکم اعصابم بهم ریخت . رسیدم خونه وسایلمو جابه جا کردم . خونه رو جارو کشیدم . مرغ و میوه رو شستم . سینکو وایتکسی کردم . چای دم کردم و با شیرینی های فریزریم خوردم . یه قسمت از سریال پاچینکو رو دیدم . از سریالای کند خوشم نمیاد برای همین سرعتشو زیاد میکنم و تماشاش میکنم :) کیف میده . یکم اما رو خوندم . حیف اون پولی که برای این کتاب کلیشه ای دادم :)) یکم با نخی حرف زدم . قرار بود دیشب ببینمش ولی بهم گفت جمعه هم میاد پیشم . دیگه گفتم شب نیاد که براش سخت نشه . قراره امروز ببینمش . شام پختم . سریال خانواده جدید رو از شبکه تماشا دیدم . همه چی خوب بود تا موقع خواب یهو فکرای ناجور اومد تو سرم . تپش قلب گرفتم . تنم داغ شد . حس کردم قراره بمیرم . پنیک بی صاحاب شده اومد سراغم . هرچی تکنیک افشار بهم یاد داده بود رو پیاده کردم تا تونستم ریلکس کنم و بخوابم :( یکی از تکنیکاش اینه که تمرکزمو میدم روی بدنم و از انگشتای پای راستم شروع میکنم به گفتن اینکه حواسم هست انگشت پای راست دارم . حواسم هست پاشنه پای راست دارم و همینطور تا بالا و اسم هرکدومشون رو که میارم یکم تکونشون میدم . بعد میرم سمت چپ بدن. جدا هم کمک کننده بود . خلاصه شب بدی بود :(

امروز ولی روز قشنگیه . دوباره افتاب زده .

Noor

فحش

پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴، 15:42

امروز اولین فحش حین رانندگیمو خوردم . یه راننده بیتربیت بهم فحش داد . چندبارم داد . کاش حداقل یه فحشی بهش میدادم یا بوقو یکسره میکردم براش تا دلم خنک شه. ولی فقط سعی کردم حواسمو بذارم جلوم و حتی نگاشم نکردم . خیلی ناراحتم :( چرا جامعه ما انقد زن ستیزه ؟ خب منم خیلی وقتا پیش اومده راننده های جلوییم اشتباه کردن مگه دهنمو باز میکنم و بهشون فحش میدم؟اونم فحش جنسی؟ مرتیکه بی فرهنگ عوضی .. والا فحش دادن هم آداب داره . حداقل لامصب فحش جنسی نده . خودت مگه خواهر و مادر نداری ؟ از بوته به عمل اومدی؟ من که حلالش نمیکنم . خیلی ناراحتم :(

Noor

یک تعطیلات دیگر

سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۴۰۴، 20:59

کلاس فردام مجازی شده . هیچ خوشم نمیاد از کلاس مجازی . یعنی یه سالی ممکنه اولیا و دانش آموزای خوبی داشته باشم اونوقت اموزش مجازی اکیه مثل دوسال گذشته ام با شاگردای قبلیم که کلاس اول و دوم شاگرد خودم بودن و عالی بودن همه شون . ولی یه سال مثل امسال اولیا و شاگردای خوبی گیرم نمیاد . شاد نصب نمیکنن یا اگه تو شاد هستن پیگیر درس و مشق بچه نیستن . اینجوری خیلی سخت میگذره .

‌............

همیشه اون اولیایی که زبونشون درازتره بچه شون درس نخون تره و خودشون هم تو خونه برای بچه وقت نمیذارن . قضیه من با یکی از اولیاست که امروز اومده بود و چرت و پرت میگفت . البته وقتی با من صحبت میکرد نتونست چرت و پرت بگه وقتی رفت فهمیدم جلو مدیر و همکارا چرت و پرت گفته.مثلا گفته بود بچه من هیچی بلد نیست اگه اینجوری باشه از اینجا میبرمش . البته من خوشحال میشم بچه رو ببره چون درس که نمیخونه فقط نظم کلاسو بهم میریزه . حالا این وسط متاسفانه برای من خیلی مهمه که شاگردام عالی باشن و وقتی عکس این قضیه پیش میاد اعصابم بهم میریزه . اگه کم کاری از خودم باشه می پذیرم ولی اینکه کم کاری از خودشه و میخواست ربطش بده بمن اعصابمو بهم ریخت . خیلی با خودم صحبت کردم که ترس از قضاوت نداشته باشم و به کارم ادامه بدم و به اون مادر خپلو فک نکنم ولی هنوز تو فکرشم ...

‌....‌‌‌‌.‌....‌‌‌‌‌......

میخواستم فردا بعد مدرسه برگردم خونه ولی دیگه مجبورم بمونم اینجا ‌. باید پنجشنبه برگردم خونه. حالا این تعطیلی تا یکشنبه باعث شد جشن یلدای کلاس هم کنسل بشه . خوشحالم :)

امروز از دست امیر و داداشش داشتم تو کلاس دیوونه میشدم . هر خانومی که داداش امیر صدام میکرد دوست داشتم پاشم سرشو از بدنش جدا کنم .

‌‌‌........‌.‌‌......

دلم کتاب جدید میخواد ‌. سایتا رو بالا پایین میکنم ولی هنوز چیزی انتخاب نکردم .

...............

دیشب خودمو وزن کردم ۵۷.۵ کیلو شدمممم😐هنگ کردم ..‌‌. من هیچوقت از ۵۳ بالاتر نرفته بودم . فک میکنم بخاطر داروهامه . به هرحال من خوشحال شدم . همیشه دوست داشتم چاق و چله بشم😂از ذوق سریع به دوستام پیام دادم و مطلعشون کردم. دیگه باشگاه رفتن داره جزء واجباتم میشه. ولی کاش کلاسای باشگاه دوروزه بود . سه روز خیلی زیاده😄

Noor

پاییز دلنواز تازه شروع شده

دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴، 15:10

بالاخره بعد از روزها و ماه ها انتظار هوای شهرمون بارونی شده . آسمون کبود شده . صبحا هوا تاریکه ‌. صدای باد میپیچه و میخوره به شیشه اتاقم و تکونش میده . برگ درختاااااای خیسووو نگمممم وقتی پیچ میخورن و میریزن رو زمین ... گلای رز حیاطمون که یخ زدن از سرما .... ووووی همه چیز این پاییز رو دوست دارم من . هوا شناسی گوشیم رو باز میکنم و ۶ روز بارونی رو توش میبینم :))) چققققد دوست دارمممممممت باروووون :))) خا د بسه

..........

بازم دوباره اویزون خونه مامانم شدم . دیروز برگشتم چون ماشینم بنزین نداشت . تو مسیرمم پمپ بنزین نبود که خودم برم بزنم و یاد بگیرم . هیچی دیگه بابا زحمتشو کشید مثل همیشه . امروز میخواستم خونه خودم باشم ولی بابام گفت اطلاعیه دادن که اب قطع میشه . پس بعد مدرسه رفتم خونه خودم و یکم لباس برداشتم و دوباره برگشتم خونه مامان . کلیییی تو راه بودم امروز وووی چقد سختو خسته کننده است رانندگی طولانی . شنبه دوباره چالش پارکینگ‌ داشتم . رفتم دیدم اینبار اون همسایه قبلی سر جای خودشه کلی بغل دستیش ماشینشو اورده جلوتر پارک کرده و جای پارک منو گرفته . نمیدونم با چه فرمولی تونستم ماشینم رو جا بدم . امدادهای غیبی بوده حتما . بعدش یجوری تنظیم کردم که لب به لب با ماشین همسایه بشه و فاصله مون دوتا بندانگشت بود . دلم خنک شد . اینجوری یکم ترس به جونش میفته که نکنه بزنم به ماشینش . بی تربیتا . هیچ خوشم نمیاد جای من پارک میکنن .

دیگه چرت و پرت زیاد دارم برای تعریف کردن ولی حوصله ندارم . بای :(

Noor

سفر کوتاه به زنجان

جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴، 23:16

غروب پنجشنبه با بچه ها یکم رفتیم بازار زنجان .‌چققققد برام رویایی و قشنگ بود خشت خشتش . خداااایا نگم که چجوری منو پرت میکرد به گذشته ها . مثل فیلم‌بامداد خمار بود . خیلی خیلی دوسش داشتم .‌یه بازار سرپوشیده ی بزرررررگ با کلی مغازه و پیرمردای گوگولی و فروشنده هایی که اصلا اهل دودره بازی نبودن .‌ فروشنده های شمالی بیشترشون شارلاتان و تو پاچه بکنن ولی اونا اصلا اینطوری نبودن و من خیلی خیلی دوسشون داشتم . از اونجا برای مامانم یه ظرف کوچولوی مسی خریدم که هدیه روز مادر بدم بهش . یه دست نلبکی گوگولی قاجاری هم برای خودم خریدم و دوتا جاسوییچی ساتوری یکی برای داداشم یکی برای نخی . برای بابامم متاسفانه هیچی نخریدم . تو بازار زنجان کلم هایی دیدم که به عمرم ندیده بودم .به عرض ۵۰ سانت ... خلاصه ... شب برگشتیم خونه لیلی و به پیشواز یلدا رفتیم . بچه ها کلی تدارک دیده بودن و سفره ارایی کرده بودن . منم براشون هندونه و لبو خریده بودم . انقد هوس هندونه داشتم که حد نداشت و به ارزوم رسیدم :)

امروزم بعد ناهار دیگه بار و‌بندیل رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت گیلان . من که تازه نیم ساعته رسیدم خونه . تا دم خونه میم اینا باهاشون بودم‌. بعد اسنپ‌گرفتم و رفتم خونه خودم .‌بابا تو خونه منتظرم بود‌. بعد باهم برگشتیم خونه مامان .‌باید بخوابم که فردا برم مدرسه . ولی گفتم‌بیام و بنویسم بعد برم .حالا هرچی بعدا یادم بیاد اضافه اش میکنم

Noor

خونه لیلی

پنجشنبه بیستم آذر ۱۴۰۴، 2:6

امروز صبح با صدای بارون شدید از خواب بیدار شدم و بسیار خوشحال و خرسند داشتم حاضر میشدم که برم مدرسه ، یهو بابام وارد صحنه شد که امروز بارون شدید و خطرناکه بذار من ببرمت مدرسه . حوصله جنگ و جدل باهاش رو کله ی صبح نداشتم . گذاشتم ببرتم و ظهر هم اومد دنبال . حالا این وسط تو مدرسه ، مدیر یهو تقدیرنامه و کارت هدیه به دست وارد کلاسم شد و رو به پسرای کلاس اولیم گفت به مناسبت روز زن و چون معلم شما هم خانوم هستند براشون هدیه اماده کردیم ... لامصب حالا لازم بود این توضیحات :/ چقد مزخرف .‌خلاصه در حین اهدای جوایز چندتا عکس گرفتن و بعد رفتن . :/ یواشکی کارت هدیه رو باز کردم دیدم ۱۵۰ تومنه:)) نمیدونسم بخندم یا گریه کنم لامصب یا ۱۰۰ میدادی یا ۲۰۰ دیگه .

خلاصه ظهر مستقیم با بابا اومدیم خونه من . ناهار خوردیم . من وسایلمو جمع کردم و بابا رسوندم خونه میم . اونجا با میم و شوهرش و ط کلی چای و باقلوای میم پز خوردیم و ساعت ۶ بود که بار و بندیلمون رو سوار ماشین کردیم و راه افتادیم به سمت زنجان و خونه لیلی . ۴ ساعت تو راه بودیم . کلی اهنگ گوش دادیم و هله هوله خوردیم و حرف زدیم . صحبت خونه ط شد . از صحبت های بچه ها اینطور دریافت کردم که میگفتن من اشتباه کردم ماشین خریدم و برای خونه ام اونقد رهن دادم و میتونسم بجای این کارا خونه بخرم و معتقد بودن که ط عملکردش بهتر بود ک ب جای ماشین خونه خریده و ماشینو راحت تر میتونه بخره و از این صحبتا . اولش ناراحت شدم . بعد به این فکر کردم که اولویت زندگی منو ط باهم فرق داره . من دوست ندارم خونه ای مث خونه ط داشته باشم و ترجیحم اینه که تو یه خونه خوب مستاجر باشم و وقتی هم خواستم خونه بخرم یه خونه خوب بخرم :( به عبارتی به کم قانع نیستم :( شاید از نظر خیلیا این اشتباهه و شاید من خیلی عقب افتادم ولی مطمئنم به وقتش صاحب خونه هم میشم اونم خونه ای که مطلوبم باشه . درسته ط و میم و لیلی خیلی جمع کردن برای خودشون و خدا کنه که بیشتر هم بشه براشون ولی من نمیخوام به سبک اونا زندگی کنم :( بعدش اینکه دستاوردهای من به تنهایی به دست اومده نه با ارث و میراث و پول شوهر و این حرفا . حتی با حقوق کارمندی کم :( خلاصه که نمیدونم چی برام پیش میاد ولی من ترجیح دادم ماشین داشته باشم و تو یه خونه قشنگ بشینم .

هیچی دیگه فکرم تا زنجان درگیر بود و هی خودخوری و خودخوری. رسیدیم . لیلی با اینکه داییش فوت شده ولی ترجیح داده برای مراسم نیاد شمال و به جای غم دوستاشو ببینه و حالشو بهتر کنه . این حرکتش برام خیلی عجیب و جالب بود . اگه من جاش بودم از عذاب وجدان همه چیو برای خودم کوفت میکردم . ولی اون حرکت خیلی جالبی کرد و گفت ترجیح میدم با اقوام مراوده نداشته باشم و فقط خانواده ام اولویتم باشن . خلاصههه ۳ مدل غذا برامون درست کرده بود بچه . سوپ و مرغ و سالادماکارونی و ما همه شو خوردیم و کیف کردیم :)دلتون نخوادا

همه خوابن منم دیگه بخوابم

Noor

حسین

دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴، 18:10

می نویسم می نویسم می نویسم :)

چقد جالبن این بچه کوچولوها . یه ویژگی هایی دارن که بعضی هاش خیلی به دل میشینه بعضی هاش خیلی رو مخه . کاش یکی از ۷ سالگی من فیلم میگرفت که ببینم چجوری بودم . اصلا به چشم معلمم چطوری بودم . فقط یادمه از اون بچه هایی بودم که خیلی دوست داشتم با بغل دستیم حرف بزنم . الان شاگردام دقیقا همینطورن :)

میخواستم درباره حسین بنویسم . یک بچه ی سمج سیریش . سیریشااااااااا . وقتی بهش میگم نه سماجت میکنه هی اصرار اصرار اصرار و من چقد صبوری میکنم که سرشو از بدنش جدا نکنم . ویژگی بارز وی سماجت است . مادرش اصلا درس و مشق بچه براش مهم نیست. یه شاد تو گوشیش نصب نکرده که درسای بچه رو از اونجا برداره . حسین همینطوری خرکی میاد مدرسه . تنها کاری که میکنه اینه که روزی یه صفحه کتاب کارشو حل میکنه که اونم گاهی حل نمیکنه . نه املا تمرین میکنه نه روان خوانی نه شعر نه فعالیت های جانبی هیچی . حالا تنها شانسی که بنده اوردم اینه که این شاگرد در عین خنگی همه چیزو میگیره :) یعنی وجناتش با خنگولا هیچ فرقی نداره ها ولی هرچی بهش یاد میدم سریع جذب مغزش میشه . بنظرم چون از مغزش استفاده نکرده امادگی کامل برای دریافت اطلاعات رو داره . و یه چیز جالب دیگه درباره اش اینه شبیه اسب آبی کارتونیه . وقتی میخواد گریه کنه دهنش رو مثل اسب ابی باز میکنه و من تمام دندونا و زبون کوچیکه شو میبینم . میتونم بگم چهره ی خندانش که شبیه خنگولاش میکنه خیلی زیباتر از گریانش با اون وضعیته :)

این پست تقدیم به حسین :)

Noor

یک قرار متفاوت :)

جمعه چهاردهم آذر ۱۴۰۴، 11:29

دیروز بعد ناهار شال و کلاه کردم و بار و بنه جمع کردم و اومدم خونه خودم . دوباره یه حسی بدی داشتم از اینکه تنهام. ولی به خودم گفتم زندگی رو سختش کنم ‌. یه زمانی تمایل داشتم تنها باشم و الان تمایل دارم دورم شلوغ باشه . خب مگه چه اشکالی داره که دورم شلوغ باشه ؟ سختش نکنم و یکم تنهایی و یکم شلوغی رو باهم تجربه کنم .

خلاصه هر طوری بود ساعت ها رو سپری کردم . غروب نخی شام و شیرینی به دست اومد پیشم ‌. اولین بار بود میومد خونه ام و من خیلی استرسی بودم . چون همسایه ام عادت داره زنگ درمو زیاد بزنه همه اش منتظر بودم که دوباره زنگ درم به صدا در بیاد و دقیقا هم همینطور شد و موقع شام زنگ زنگو زدن . قلبم داشت از دهنم بیرون میومد ‌ . از چشمی نگاه کردم مرد همسایه بود. تو همون چند ثانیه ای که مانتو و شالمو پوشیدم هزارتا بازجویی اومد تو ذهنم . گفتم مردی نگه مهمون داری؟ مهمونت کیه ؟ نگه باباتون اومدن ؟ بگید بیان دم در ... وووی خیلی ترسناک بود . درو باز کردم و اقای همسایه دوتا برنج نذری بهم داد . گفتم قبول باشه و رفت . تمام . انقدرم استرس نداشت .

ولی بازهم همه اش فکرم درگیرش بود . نخی دوست داشت بیشتر بمونه ولی ده و نیم فرستادمش بره . مثل اینکه وقتی خونه رسیده بود مامانش گفته بود قرارت چطور بود ؟ نخی هم گفته بود مامان قرار نرفتم مگه ادم با گرمکن سر قرار میره؟ :))

حاجخو از خوندن این پست خوشحال میشه :))

Noor

غریزه یا سازگاری

چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۴۰۴، 10:57

در مورد برگشتن به خونه مرددم . دوست ندارم ساعت های زیادی رو تنها باشم . برم خونه و منتظر نخی بمونم که بیاد پیشم ؟ اون ساعت هایی که باید منتظرش بمونم رو نمیتونم تحمل کنم . ترجیح میدم نرم و نبینمش ‌.

نوشته بودم که دکتر دوز قرصام رو کم کرده ؟ دکتر افشار خیلی خوشحال شد و این رو نتیجه تلاش های خودش میدونست . میگفت خیلیا تا اخر عمرشون مجبورن قرص مصرف کنن ولی اینکه توی ۳ ماه دوز قرصای تو کم شده نشونه خوبیه ‌. اما پریشب درحالی که مثل دستور پزشک نصف الانزاپین رو خورده بودم ، چند بار از تپش قلب از خواب پریدم و نگران خودم شدم و اون نصف دیگه رو هم خوردم و دیشب به دستور خودم قرص رو کامل خوردم . فک میکنم فعلا نمیتونم . برای همینه که میترسم دوباره تو خونه تنها بمونم . این یه هفته تعطیلی منو برگردونده به تنظیمات کارخونه . باید سعیمو بکنم دوباره :( سعی کردن چقدر سخته.

این روزا دارم سیگنال عشق رو میبینم . برام سرگرم کننده است . یه قسمت جالبی داشت که هر کس باید دونفر رو انتخاب میکرد ‌. اولی : کسی که از روی غریزه بهش جذب شدن . دومی: کسی که باهاش سازگار ترن ... و پسرا از روی غریزه بین ۳ تا دختر به یک نفر جذب شده بودن و با اینکه هر کدومشون با دخترا دیگه ای سازگاری داشتن اما تلاشی برای به دست اوردن بقیه دخترا نمیکردن و فقط برای بردن دل اونی که به غریزه بهش تمایل داشتن میکردن . بسیار عجیب بود برام :) تف تف به این زندگی . از نخی پرسیدم تو به غریزه بهم جذب شدی یا از روی سازگاری :)) گفت خوابم میاد چرا ازم سوال فلسفی میپرسی :)) ولی من خودم میدونم از روی سازگاری

Noor
© ناخوانا