دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۴۰۲، 23:57

دلم میخواست امشب برم خونه دیگه واقعا . شلوغ که میشه خونه مون عصبی میشم . از عصری پسر عموم اینجاس و همه اش خاطره تعریف میکنه و تازه الان میخواد چای بخوره . البته مشغول رنگ امیزیه و برای تفریح نیومده . قبلا خیلی دوس داشتم بشینم پای صحبتاش ولی الان اصلا حوصله ام نمیکشه . عمومم که همیشه باهاش داستان دارم غروب اومده بود و برامون گوجه اورد. باهام احوال پرسی عمیقی کرد طوری که مثلا خیلی براش مهم باشه که حالم چطوره و نکته مهمش اینجاس که از پ نپرسید . حدس میزنم که دیگه بهش گفته باشن . اینکه نمیدونم کی میدونه کی نمیدونه اذیتم میکنه . انقدم به خودم سختی نمیدم که از خانواده ام بپرسم کیا میدونن کیا نمیدونن . اخه دونستنش هم اذیتم میکنه . تمام تلاشمو دارم میکنم خودمو نبازم و به روی خودم نیارم اما واقعا نیاز داشتم الان تنها خونه می بودم و میزدم زیر گریه .

Noor
© ناخوانا