یکشنبه چهاردهم اسفند ۱۴۰۱، 18:42

دیروز مدرسه نرفتم چون خانم مدیر گفته بود یه روز به هر کدومتون مرخصی میدم خونه تکونی کنید و من گفته بودم برای خونه تکونی مرخصی نمی خوام اما اگه دلدرد بشم مدرسه نمیام . خلاصه دلدرد شدم و مدرسه نرفتم . امروز همکارم یه طوری بود انگار بعش برخورده باشه که مدیر چرا منو تعطیل کرده ‌ . بابا لامصب تو امسال ۷ ۸ بار مدرسه نیومدی . من کلا ۲ روز غیبت کردم اون دو روز هم خود مدیر تعطیلم کرد چون حالم خیلی بد بود . واقعا بعضی وقتا دوست دارم خفه کنم این دختره رو . حالا کاریش ندارم .

بعد مدرسه و ناهار با پ آشپزخونه رو شستیم. ولی باز خیلی کار داره . تمیز کردن روی کابینتا ، داخلشون ، شستن قالیچه ها ، شیشه ها و ‌‌‌‌....

دلم خوش نیست ولی . نوید میگه خودمون رو سانسور نکنیم . منم میخواستم بگم که خیلی ناراحتم از این قطع ارتباط با خانواده پ . که البته بیشترش رو از چشم پ میبینم و بقبه شو از چشم مادرم . و شروعش بله من مقصر بودم که ناپخته عمل کردم و کلا از خانواده ام کمک گرفتم . ولی خب می پذیرمش . این هم درس بزرگی بود برای من . به امید خدا این روز های زهره ماری هم میگذره

Noor
© ناخوانا