دوشنبه بیست و دوم اسفند ۱۴۰۱، 18:50

داداشم تنهایی و با ناراحتی از شرایط موجود رفت مراسم . منو نبرد با خودش . گفت تو نیا من یه چیزی میدونم که میگم نیا دیگه . منم خیلی ناراحت شدم و رفتم تو اتاقش و کلی گریه کردم . بابا و داداش که برگشتن حال هر دوشون خوب بود . بابامو بوسیدم و بهش تسلیت گفتم و سبک شدم . حالم خوب شد . باهاشون رفتم حیاط و بعد از چندین ماه تو حیاطمون قدم زدم و از شکوفه های قشنگ حیاطمون عکس گرفتم . اگه بابامم حالمو خراب میکرد نابود میشدم . خدا رو شکر . کاش همیشه یکی باشه که جو متشنج رو خنثی کنه . کاش سعی کنیم خنثی کننده باشیم .

Noor
© ناخوانا