یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۴۰۱، 11:43

دیروز ظهر تصمیم داشتیم بریم رشت ‌ . بیشتر به خاطر دیدن شهر دم عید . البته دلم میخواست برم ط رو هم ببینم و برای تولدش شوهر آهو خانم رو بخرم . مسیر زیادی رو نرفته بودیم که پ گفت من ۳ روز اول عیدو خونه مادرمم . نه اینکه از این بابت ناراحت بشم نه .‌از اینکه زندگیم یه جوری شده که منم نمیتونم مثل اون راحت برم و ۳ روز خونه مون بمونم دلم گرفت و گفتم دیگه نمیخوام برم رشت . برگشتیم خونه و من تا الان تو رختخوابم . چرا از جام بلند شم ؟ بلند شم که چی بشه ؟ که چیکار کنم ؟

فکر میکنم عیدو تنها خونه بمونم . این همه ادم تنها تو دنیا زندگی میکنن . اصلا اونقدی که من به فکر پدر و مادرمم اونا هستن ؟ فکر نکنم . اونا حتما بیشتر به برادرم فکر میکنن تا من . پس منم لزومی نداره عیدو پیششون باشم . ترجیح میدم تنها خونه بمونم . برای هر کسی مهم باشم خودش میاد و منو میبینه

Noor
© ناخوانا