سالگرد

پنجشنبه هجدهم دی ۱۴۰۴، 12:19

یجوری شور و هیجان دارم و مطمئنم دیگه همه چی تموم شده که میترسم دوباره پنیک کنم :)) خیلی دلم میخواد برم رشت نمیدونم برم یا نه ... فعلا دو دلم .

دوس دارم زودتر اینده رو ببینم چه شکلی میشه

چه جوری این بازیا تموم میشه چجوری بازی جدید شروع میشه

امروز سالگرد هواپیمای اوکراینی هم هست . امروز روز مهمیه. نمیدونم چجوری پیش میره ولی میدونم تاریخ ساز میشه .

ووووووی نمیتونم هیجاناتمو کنترل کنم

این روزا سیم پیچای مغزم اتصالی کرده . مثل این میمونه که تو سرم پر از ات و اشغالای کوچیکه که یکی اون تو داره همه اش اشغالا و قوطی ها رو شوت میکنه اینور اونور . شبا سخت میخوابم و خواب های دری وری میبینم و صبحا با حس بد بیدار میشم . وقتی بیدار میشم میبینم اعضای صورتمو انقد بهم فشار دادم که چروکیده شدم . حتی دوست ندارم بخوابم دوس دارم بیدار باشم همه اش دیگه خواب برام لذت بخش نیست حتی وقتی خیلی خسته ام . باید میرفتم دکتر و اینا رو بهش میگفتم . حتما بهم دارو میداد . دلم از اون خوابایی که با دارو داشتم میخواد . خیلی لذت بخش بود :(

Noor

امید و ناامیدی

سه شنبه شانزدهم دی ۱۴۰۴، 22:1

ذهنم خیلی شلوغه . خیلی چیزای بیخودی تو ذهنم جولان میدن .‌ به این روزها فکر میکنم به اینکه چقدر هر ماه قدر خریدم کمتر و کمتر میشه و حقوقم بی ارزش تر . چه زندگیه ؟ فلاکت باره . مامان و بابامو میبینم که بازنشسته ان و اونا هم دارن ندار تر میشن . یاد ۲۰ سال پیش میفتم که مامان و بابام با حقوق معلمی و دوتا بچه خونه مونو ساختن . اونوقت من الان به تنهایی از پس مخارج خودم برنمیام :( ولی من ناامید نمیشم. میدونم این روزا تموم میشن :(

ذهنم درگیر بچه های کلاسه . خیلی بهشون سخت میگیرم‌.‌ میخوام از فردا تمرکزم رو بذارم رو کلمات کتاب و کمتر برای کلمات خارج از کتاب بهشون سخت بگیرم . وقتی سخت میگیرم خودم ناامید میشم .

ای بابا همه اش درباره امید و ناامیدی نوشتم که

حتی این ماه نتونسم برم دکتر . حالا خود دکتر که هزینه اش زیاد نیست ولی داروهام گرون میشه .

اصلا دعا و نفرین اثر داره ؟ اگه اثر داشت که دعا و نفرین این همه ملت تا حالا مستجاب شده بود روی باعث و بانیاش.

چه جهان بی در و پیگیری

Noor

تعطیلات با سید

شنبه سیزدهم دی ۱۴۰۴، 14:2

پنجشنبه صبح سید اومد دنبالم و باهم رفتیم رشت ‌ . نوبت دکتر داشت . بعد از دکتر یکمی رفتیم شهرداری و چرخیدیم . شهرداری خیلی قشنگ و نو ساز شده بود . کلی عکاس خیابونی اونجا چرخ میخوردن . ما سوژه هیچ کدومشون نشدیم . یکی دوربینشو سمت ما چرخوند بعد دید خوب نیستیم چرخید سمت یکی دیگه😂خیلی خندیدیم بهش 😂کاش منم دوربین عکاسی داشتم . این روزا خیلی به داشتنش فکر میکنم ولی حتی پولم به خرید دست دومش هم نمیرسه☹️بگذریم ...

بعد اومدیم خونه من . تصمیم گرفتیم تیرامیسو درست کنیم . تند و سریع دست به کار شدیم و به جای لیدی فینگر از پتی بور مناطق محروم استفاده کردیم و یه تیرامیسوی خوشمزه و مشدی درست کردیم . انقد هله هوله خوردیم که دیگه برای شام نفس نداشتیم با این حال سالادماکارونی من دراوردی با کلم زیاد درست کردم و یه عالممممه خوردیم 😂 انگار معده زاپاس داشتیم .

بعد دوقسمت سیگنال عشق رو دیدیم و کلی پسر و دخترای مردمو نقد کردیم ‌...

جمعه چه بارونی میبارید . خونه تاریک تاریک .‌.. تا ۱۱ خوابیدیم ...بعد صبحونه تصمیم گرفتم برای اولین بار سیر قلیه درست کنم . عجب غذاییه این سیر قلیه . اومد تو لیست غذاهایی که باید برای خودم زیاد درستش کنم . چون مریض بودم و دارو خورده بودم از عصرمون استفاده ای نکردیم و من ۳ ساعت خوابیدم . بیدار که شدم گفتم باید سوپ شیر بپزم😂سید میگفت تو چت شده چرا انقد فعال شدی ..‌. گفتم اخه خیلی وقته از این کارا برای خودم نکردم الان که تو اینجایی برام لذت بخش انجام دادنش .یه سوپ مشدی درست کردم ولی چه فایده هیچ مزه و بوشو حس نمیکردم . کلی هله هوله هم خوردیم من که حس میکردم کاه میخورم همینقد بی حس😂بامداد خمار رد دیدیم . کلی به اصلان فحش دادیم که چرا انقد به محبوبه بد و بیراه گفت و چقد بیتربیته این پسر . اصلا خوب شد که عقد بهم خورد ولی خب محبوبه هم نباید نه گفتنشو میذاشت دقیقه نود ‌... خلاصهه این چنین دورهمی ما تموم شد . امروز بعد صبحونه راه افتادیم شهر خودمون . سید رفت خونه خودش منم اومدم خونه مامان اینا .

با ایتکه از تعطیلی خوشم نمیاد ولی دوست دارم فردا تعطیل بشم که مزه این چند روز نپره🥲

اها راستی روز مرده . به مناسبت روز مرد برای بابا کلاه و شالگردن گرفتم . به دلیل فشار اقتصادی نتونستم کادوی بهتری بخرم براش ولی بابا خوشحال شد و همین برام بسه . آقایون محترم روزتون مبارک . تو این دوره زمونه مرد بودن هم خیلی سخته .

Noor

انزوا

چهارشنبه دهم دی ۱۴۰۴، 23:11

امروز چون تعطیل شده بودم برام تبدیل شد به روز نظافت و ایمان . خونه رو یجوری سابیدم که مث خونه تکونی عید بود برام .البته بالکن و جلو در خونه رو دیگه حوصله نکردم برق بندازم . بعدش یه میخ پیدا کردم و اومدم بکوبمش به دیوار که جاکلیدی رو بهش اویزون کنم ، جوری با گوشتکوب کوبیدم به انگشت شست خودم که هنوزم درد میکنه و ناخنم بنفش شده☹️ حالا این کارا رو چرا کردم چون فردا سید میاد پیشم . دلم میخواست همه جا برق بزنه . قراره صبح با سید برم رشت بعدش میاد پیش من . ذوق دارم برای فردا .

اوه حتی امشب کیک هم پختم . خیلی جالب نشد ولی خب از هیچی بهتر بود . اصلا همیشه باید کنار چایم یه کیکی بیسکوییتی چیزی باشه چون تو خونه نداشتم یهو پاشدم کیک پختم‌. در حد رفع نیاز خوب بود 😅

این چند روزی که خونه خودم بودم بهم کمک کرده عادت کنم به خونه و زندگیم . باید یه روز بگم مامانم اینا بیان پیشم .نیاز دارم اینجا شلوغ پلوغ باشه .

دیروز یکی از همکارا اومد تو کلاس دنبالم و گفت برم دفتر پیششون . رفتم .کلی باهام حرف زد . پرسید خواهر برادر دارم یا نه . بعد گفت شما جوونی تنهایی نمون تایمتو پر کن کلاس برو باشگاه برو . گفتم چشم . از اینکه سعی کرد منو از انزوا بکشه بیرون قدردانشم . به نظر خانم خوبی میاد .

امروز فک میکردم که قوی بودن من در این مدت خیلی ربط داشت به قوی بودن خانواده ام . خدا رو شکر اونا خیلی خوب با قضیه جدایی من کنار اومدن . اگه اونا ضعف نشون میدادن من نمیتونستم سرپا بمونه . واقعا باید دست و پاشونو ماچ کنم .

Noor

خواب

یکشنبه هفتم دی ۱۴۰۴، 15:16

دیشب خواب دیدم منو داداشم مامان و بابامو راضی کردیم خونه و زندگی رو بفروشن برن خارج😂همه اینا اثرات هم صحبتی با حاجخوعه . تازه مامان بابای حاجخو هم بودن . این وسط خاله ام هم داشت با مامان بابام میرفت . همه سوار یه هواپیما بودن . بعد من هی به مامان و بابای حاجخو سفارش میکردم هوای مامان بابامو داشته باشن. اونوقت تا مامانم خواست بره من چنان گریهههه کردم که نگم . از غصه اینکه مامان بابام تنهایی تو کشور غریب میخوان چیکار کنن . بعد فکر میکردم زبان هم که بلد نیستن چجوری میخوان زندگی کنن اونجا. بابام انگاری خیلی خوشحال بود اما مامانم ناراحت بود . انقد تو خواب گریههههه کردم انقققققد گریه کردم که حد نداشت 🥲

Noor

د  ا  ر

جمعه پنجم دی ۱۴۰۴، 14:28

ذهنم آشفته شده . یه مطلبی خوندم درباره نویسنده کتاب خانه ادریسی ها غزاله علیزاده . که خودش رو دار زده و به زندگیش پایان داده . همیشه دار زدن برام وحشتناک بوده . چه خود خواسته چه ناخواسته . یادمه چند سال پیش تو مدرسه همکارا تعریف کردن که تو یه پارک روستایی که نزدیک مدرسه مون بود یه مردو پیدا کردن که دار زده شده . فقط همین جمله رو شنیدم درباره اش . چیز دیگه ای ازش نفهمیدم . ولی همیشه تو ذهنمه . هیچوقت نفهمیدم خودشو دار زده بود یا بیچاره رو دار زده بودن .دلم میخواست بیشتر بدونم . و باز هم چند سال پیش شنیدم که داداش ناتنی مرحوم شوهرم که پیرمردی بود برا خودش، خودشو دار زده . باز هم نفهمیدم که خودش خودشو دار زده یا یکی دارش زده . اخه میگفتن زنش ازش بدش میومد . فکر میکردم شاید زن و بچش دارش زدن . تو محل زندگی ما به این چیزا خیلی بها نمیدن یعنی اگه کسی کشته باشه اونا رو پلیس پیگیرش نمیشه و بر اساس ظواهر میگه خودش خودشو دار زده و این خیلی وحشتناکه که خون کسی پایمال بشه و معلوم نشه کی کشتدش و چرا کشتدش . خود مرحوم شوهرم هم تعریف میکرد که وقتی بچه بوده درباره دار زدن یکی شنیده و بعد تو عالم بچگیش تصمیم میگیره دار زدن رو امتحان کنه . پس میره نخ شیرینی رو برمیداره و بالای تلار خونه شون خودشو دار میزنه . حالا شانس اورد که وزنش زیاد بود و نخه پاره شد و مرحوم نجات پیدا کرد . حالا اگه میمرد هم بد نمیشد حداقل منو بدبخت نمیکرد😂البته شوخی میکنم . به مرگش راضی نیستم .

یه کلیپ دیدم تو اینستا یه خانم سالمندی بود که اسلحه شناس بود ‌. کاملا تربیت شده دوره پهلوی . چققققققد چیز میز بلد بود درباره اسلحه ها . قتل هایی که با اسلحه بود رو میسپردن به این خانم . از بین خاطراتی که تعریف کرد اینو یادم مونده که گفت : تو کردستان یه دخترخانمی شب عروسیش با اسلحه کشته شد . دختر بیچاره رو دفن هم کردن و گفتن خودشو کشته . این خانم ورود کرد ‌و با تیری که شلیک شده بود به قفسه سینه اش فهمید که با اسلحه برنو بوده و با شیاری که تو لباسش ایجاد شده بود فهمید که از فاصله یک متری بوده و حتی گفت امکان نداره خودشو کشته باشه چون دستش به ماشه ی برنو نمیرسیده که به خودش شلیک کنه ... خلاصه با این شواهد خودکشی کنسل شد . و بعد معلوم شد مادرشوهرش دختر بیچاره رو کشته .

ای بابا چقد چیزای دارکی نوشتم امروز

Noor

عنوان به چه کار آید

چهارشنبه سوم دی ۱۴۰۴، 13:3

دو روز در منزل خودم سکنا گزیدم . شب اول یجوری شدم . حس کردم ممکنه بترسم . تپش قلب هم گرفتم ولی حواس خودمو پرت کردم و فکرامو جدی نگرفتم . یه چیزی هم که بهش فکر کردم این بود که اگه قرار باشه بمیرم حتی اگه صدنفر هم کنارم باشن بازم نمیتونن جلوی مرگمو بگیرن . پس چه فرقی میکنه که تنها باشم یا با دیگران ‌. من باید به زندگیم ادامه بدم و از تنهایی نترسم . بعدش کم کم خوب شدم . برای این مدیریت کردنام باید به خودم جایزه بدم . دیروز هم برای یه کاری رفتم رشت . وقتی غروب زود رسیدم خونه خیلی خوشحال شدم که انقد خونه ام نزدیکه و برام دوست داشتنی تر شد . می تونستم چند روز دیگه هم تنهایی اونجا دووم بیارم ولی تصمیم گرفتن بعد مدرسه بیام خونه مامان . چون مدرسه به خونه مامان نزدیک تره . طی کردن مسافت طولانی برام سخت شده و این از علائم پیریه 🥲

دوست داشتم برای اخر هفته برنامه ای بچینم که دورم شلوغ بشه ولی سید مریض شده و هرچی وعده سوپ و خوراکی های خوشمزه دادم بهش حاضر نشد بیام پیشم گفت مریض میشم میفتم گردنش😂حوصله برنامه با میم و ط رو هم نداشتم چون برنامه کردن با اونا به تجملات بیشتری نیاز داره چون میم شوهرشم میاره و شوهرش عادت داره بعد از هر وعده غذایی کلی نظر بده درباره درباره غذا و امتیاز بده و از این بازیا که اصلا خوشم نمیاد . ترجیح دادم کلا نیان . اگه از راه ارتباط بدون خشونت برم جلو میتونم این مسئله رو حل کنم . میدونم که میتونم به زودی درباره این مساله با میم و ط حرف بزنم . ولی خب به شوهر میم نمیتونم بگم .روم نمیشه .

پس این اخر هفته رو به فیلم دیدن و کتاب خوندن میگذرونم و حالشو میبرم 😇

Noor

سلام بر زمستان

دوشنبه یکم دی ۱۴۰۴، 19:2

دیشب مث پارسال پسرعموی مامانم و خانوم و بچه هاش زنگ زدن که ما هم میایم پیش شما :/ من ترسم از اینه که پسر عموی مامانم رسمش بشه که هر سال شب یلدا بیاد تو جمع ما . اگه اینجوری بشه دیگه شب یلدا جزء شبای قشنگ زندگی باقی نمیمونه ... ما بچه ها وقتی شنیدیم داره میاد سریع متفرق شدیم و پسرعمو رو با بزرگترا تنها گذاشتیم‌. اینجوری شد که یلدای ما ۱۱ شب تموم شد . ولی مامانم اینا تا ۲ شب نشینی داشتن با پسر عمو ‌ . ایشششش

دو دل بودن که ایا امروز بیام خونه خودم یا نه . به هر حال صبح وسایلمو جمع کردم و با خداحافظی از مامانم عملیش کردم . نصف بچه های کلاس غایب بودن . نه به تعطیلی شنبه و یکشنبه نه به اینکه دوشنبه ما رو کشوندن مدرسه . اونم بخاطر ۳ زنگ فقط .

ذهنم درگیر دانش آموزم بنیامینه که خیلی بازیگوشه تو کلاس و تو خونه هم مادرش اونجوری که ازش انتظار دارم برای بچه وقت نمیذاره . با فرستادنش به کلاس تقویتی بچه رو از سر خودش باز کرده . دیگه تا دی بچه ها راه افتادن ‌ ولی این بچه هنوز راه نیفتاده و این مایه عذابمه :(

نون ندارم . باید غروب میرفتم خرید ولی خواب موندم و دیگه نرفتم . میخوام برای خودم کاکا بپزم فردا ببرم مدرسه که گشنه نمونم :) حالا میدونم کاکام خوب نمیشه ولی من تلاشمو میکنم .

برای ناهار فردامم برنامه ای ندارم .احتمالا تن ماهی بخرم :) انقد مامانم تنبلم کرده که اصلا اشپزی کردن برام مکافات شده . از طرفی هم دوست دارم غذاهای جدید بپزم . یه دلمه کلم سیو کردم خیلی دوست دارم درستش کنم :)

اولین روز زمستون اصلا شبیه زمستون نبود . هوا بهاری . من که با مانتوی خالی تو مدرسه می چرخیدم .

Noor

یلدا

یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴، 17:33

خوب که فکر میکنم میبینم من یلدا رو از همه مناسبت ها بیشتر دوست دارم . حتی از چهارشنبه سوری و عیدنوروز و حتی از تولدم هم بیشتر . چون برام بار روانی نداره ‌. توش راحتم و کنار عزیزانم هستم . مثل هر سال میریم خونه بابا بزرگم . البته دیگه من هیچ پدر بزرگ و مادربزرگی روی کره زمین ندارم ‌. اونجا الان خونه ی دوتا خالمه که ازدواج نکردن . از مامانم هم بزرگترن . البته خونه داییم هم هست . داییم و دوتا بچه اش که مادرشون فوت شده و خاله بزرگم حکم مادر پسر داییم و خاله کوچیکه ام حکم مادر دختر داییم رو دارن و البته که هیچکدوم برای بچه ها مث مادرخودشون نمیشه .خلاصه دورهمی ما مثل هر سال با خانواده مادرمه . مامانم خیلی ذوق و شوق نشون میده . کلی کار برای خودش تراشیده. حتی شامو هم خودش داره حاضر میکنه . ولی من خیلی بیخیال و راحتم . تنها دغدغه ام اینه که فردا مدرسه دارم . حالا خدا رو شاکرم که امسال تعطیل شدیم و دیگه تو کلاس جشن یلدا نگرفتیم . نمیدونید چقد سخته ‌. عین کوزت کلی کارمیفته سرم . انگار مثلا من مامان ۱۲ تا بچه ام که یلدایی گرفتن . ووووی .

خلاصه یلداتون مبارک

امیدوارم حسابی بهتون خوش بگذره

....‌‌‌..........

بعدا نوشت :

یکم دمق شدم . فهمیدم چرا دمق شدم . بازم ذهنم رفت سمت گذشته ها . نمیدونم چند سال طول میکشه که کاملا از ذهنم پاک بشن اون ادما . داشتم فکر میکردم چقد خوب که شب یلدا پیش خانواده ام هستن و مجبور نیستم افرادی به نام خانواده شوهر که هیچ منو دوست نداشتن رو تحمل کنم . ولی بعدش فکر کردم که حالا اونا دارن چیکار میکنن . به این فک کردم حتما مرحوم با خوشحالی دست زن جدیدشو میگیره و اونم بدون مخالفت باهاش میره خونه ننه اش . بعدش فکر کردم که بیشتر شوهرای خوب طبق نظر و سلیقه خانومشون عمل میکنن و جایی میرن که اون راحت باشه . ولی تو زندگی ما شوهرم گل قهرکن بود اگه خونه مادرش نمیرفتیم رابطه مون زهره مار میشد . و من چقد ناراحت بودم از اینکه اونجام . چه زندگی مزخرفی داشتما . چقد پر تنش چقد پر استرس . زندگی که مرد توش عاشق تر نباشه واقعا مزخرف میگذره . شوهرم منو دوست نداشت . عییییی . چه چیزای بدی یادم اومد .

Noor

روزگاری که گوشی نبود

شنبه بیست و نهم آذر ۱۴۰۴، 21:16

امروز یهو یادم اومد تو روزگاری که گوشی نداشتم یه دفتر داشتم که توش جوک و چیستان می نوشتم . از توی مجلات رشد و مجلات ادم بزرگا پیداشون میکردم و می نوشتم . بعد از سرگرمی هام این بود که وقتی با دوستام و دختر عمه هام جمع میشدیم ازشون استفاده میکردم . خیلی هم احساس خفن بودن داشتم از اینکه میتونم بچه ها رو بخندونم و سرگرمشون کنم :( چقققققد مجله دوست داشتم . عاشق مجله های رشد بودم . عاشق نقاشی های کارتونیش . حتی مجلات ادم بزرگا رو هم خیلی دوست داشتم . داستانای عاشقانه شو یواشکی میخوندم . سودوکو هم حل میکردم . هعی چه روزگاری بود . با بچه ها مسابقه اسم فامیل میذاشتیم . هرکی برنده میشد موجب حسادت بقیه میشد . خودمونو میکشتیم که اول بشیم . دست بازی هم میکردیم . هرکی یه دست میکشید و ۵۰ تا عدد رو نامرتب توش مینوشت . بعد طرف مقابل یه عددی رو میگفت و خودش شروع میکرد از کناره های دستش خطای پیچ پیچی کشیدن . ما هم باید اون عددو پیدا میکردیم . اونم تا وقتی ما عددو پیدا کنیم هی خطای پیچ پیچی میکشید ‌. برنده کسی بود که زودتر دستشو با خطای پیچ پیچی پر کنه . خیلی این بازی رو دوست داشتم من . یادش بخیر . حالا مسابقات لی لی و وسطی و فوتبال و دوچرخه سواری که بماند . من از وسطی متنفر بودم چون تو مدرسه زنگ ورزش فقط وسطی بازی میکردن و من زود میباختم برای همین اصلا دوسش نداشتم :(

Noor
© ناخوانا